99-4-17

+من باز چند شب پیش تو یه جشنی، قر دادم، و الان هر بار یادم میفته با خودم بلند تکرار میکنم "آه پسر، چقدر خیط، چقدررر خیییط" و یه دونه میزنم تو پیشونیم و مثل چندلر تلاش می کنم وانمود کنم اون اصلا اتفاق نیفتاده. :)) این مسخره ست، نمیدونم مشکل از کجاست و چطور درست خواهد شد، آخه لعنتی یا نرقص یا شرمگین نشو، نمیشه که این دورِ باطل! ولی یه چیزی را متوجه شدم که هر بار مغرورانه میرقصم و خیلی تلاش میکنم حرکات پروفشنال بزنم بعدش با شدت بیشتری شرمگین میشم :)) و این، نمیدونی چقدر خنده داره :))

 

++نکته ی مثبت این روزهام اینه که روون کتاب می خونم، هی به صفحه ش و اینکه چقدر دیگه مونده دقت نمی کنم، کلا حس میکنم از اونموقعی که تصمیم گرفتم کاری را برای اثبات چیزی به خودم انجام ندم و صرفا برای حال خوب انجامش بدم، نقشِ اراده کمرنگ شد و لذت بیشتر. 

کتاب بعدی را از اروین یالوم می خونم، مامان و معنی زندگی. لذت میبرم از داستان هاش، از هوشمندی این مرد، از تلاشش برای برقراری کانکشن، تلاشش برای همدل بودن و موندن و نگه داشتنِ ارتباط. و هر چی پیش تر میرم نیازم به یک روانکاو تو زندگیم را بیشتر حس می کنم، اون دیدی که من از بیرونِ خودم میخوام کسی جز یک روانکاو نمی تونه بهم بده، کسی جز اونی که اشراف داره بهم راهنمایی های درست را بهم نخواهد داد.

خودِ اروین یالوم را میخوام در واقع، دلم میخواد خودمو تماما تسلیمش کنم و برای یک بار هم که شده اون کانکشن لعنتی را تو زندگیم حس کنم.

 

+++ چیزی که این روزها بیشتر از همه دلم میخواد تو شخصیتم ببینمش اینه که موضعم با همه مشخص و شفاف باشه بخصوص با خونواده م. من اونقدر که با اعضای خونواده م (جز ننه ی گرام) رودربایسی دارم با هیچ احدی نداشته ام، چون فقط از از دست دادن ارتباط با این جماعت یا سرسنگین شدن رابطه م باهاشون میترسم و احتمالش را بالا میدونم. از این مرموز بودن و دم نیوردنم هیچ خوشم نمیاد، هیچ کسی نمیدونه در درون (دل و ذهنِ) من چی میگذره، تنها چیزی که میشه تشخیص داد اینه که دارم تمام تلاشمو می کنم وظایفمو در قبالشون انجام بدم تا شرشون را از سرم کم کنن :)

دلم میخواست یکی از اعضای خونواده پا پیش میذاشت و بهم این اطمینان را میداد که ارتباطی خراب نمیشه، و من میتونم تماما خودم را بیان کنم و خالی شم. میتونم بگم که دلم نمیخواد با هیچ کدوم از خواهرزاده هام مدت زیادی تنها بمونم چه برسه به اینکه بخوام با یکیشون همخونه بشم. آره متاسفانه یه همچین حرفی هست، آقو جان من هدفم از استقلال کلا دور بودن از اعضای اینجا بوده، نه اینکه کم کم ملت را هم ببرم پیش خودم.
اینکه من همه ی تلاشمو می کنم که با همه رفتار مهربونانه ی خوبی داشته باشم، به هیچ وجه به این معنی نیست که از همه خوشم میاد، نه واقعا اینطور نیست و آیا فهم این اینقدر سخته، من تلاش می کنم خوب باشم، و برای این تلاشم نیاز به محرک بیرونی ندارم آنچنان، مهربون بودن را وظیفه ی خودم میدونم، حتما قرار نیست از کسی خوشم بیاد تا باهاش خوب باشم، نه من با همه خوبم، ولی به ندرت از کسی خوشم میاد و دلم میخواد باهاش هم مسیر باشم. من نمیخوام با خواهرزاده م هم خونه بشم، به کی بگم؟ البته نمیدونم چقدر بد باشه این قضیه، ولی کودک درونم همه ش پاشو میکوبه رو زمین و میگه من میخوام تنها باشم، و این تنها انگیزه م برای مستقل شدن بوده.

 

++++نرگس هم کم کم داره خودشو رو میکنه و منو از خودش ناامید، آه که مرا برای ناامید شدن آفریده اند، اینکه (با فیگور تکیه زده بر سکان قدرت) با خودم بگم نوچ با این بشر هم نمیشه حرف زد (حق دارم البته، با سنِ کمش فقط در حال نصیحته و پراکندن wisdom!! پوووففف! به کجا چنین شتابان آخه بچه؟ پیاده شو با هم بریم. فکر کردی کی هستی؟) و کلا دیگه حسابی باز نکنم روش، و هیچی از خودم براش افشا نکنم و اینجوری البته در حال تنبیهم، در حال انتقام، و خب لذتبخشه، اگرچه این معنی دراماتیک را داره که من تنهاااام.

الهه :)
miniel

خیلی خوب بود  :)

:)

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان