To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۴۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تاملات» ثبت شده است

۰۵دی

+تا قبل از اینکه متوجه بشم دوست صمیمیم رفته آمریکا، مهاجرت را برای خودم امکان پذیر و به خودم نزدیک نمی دیدم و با وجود اینکه بحثش زیاد مطرح میشد، هیچ زمان بهش جدی فکر نکرده بودم، ولی بعدش که فهمیدم، و بهم اصرار کرد که تو هم بیا، و تو خونواده هم زمزمه هایی بود در این باب، که اگه بخوام برم حمایتم خواهند کرد، مجبور شدم یه مدت (اقلا یک ماهی) جدی تر بهش فکر کنم، و الان کاملا جدی به این نتیجه رسیده ام که: من اینجا ریشه در خاکم. و فهمیدم که هیچ موفقیت و (به اصطلاح) خوشبختی ای را، جز در کنار خونواده م و با خونواده م نمیخوام، و ترجیح میدم پیش خونواده م بدبخت باشم تا کیلومترها دورتر، خودم تنها، موفق و مثلا شاد.

و اصلا گاهی فکر میکنم کدوم موفقیته که ارزشش بیشتر از حضور داشتن کنار عزیزانت (تا عمری باقیست) باشه؟ و امروز و این روزها که باز ناامیدی تو وجودم جولان میده، به طرز رادیکال تری فکر میکنم کلا چی ارزشش را داره (حتی در کنار عزیزانت) و برای چی زنده ام؟ من به هیچ وجه نمیخوام زندگیم تکلیف از پیش تعیین شده ای باشه که همه در حال انجامشن.


++دیروز تو وبلاگ دوستی، نامه ش به 20 سال آینده ی خودش را خوندم، و به الهه ی 20 سال آینده فکر کردم، در مورد شرایط ظاهری زندگیش هیچ نمیتونم بگم و هیچی برام مشخص نیست، ولی در مورد باطن زندگیم اگه بخوام خوشبینانه فکر کنم، الهه ی اون زمان، عمیق تره، هم غم را عمیق تر چشیده و هم شادی را، و در بهترین حالت، براش مشخصه که چی ارزشش را داره و برای چی زنده ست!


+++ آهنگ دی از آیدا شاه قاسمی را گوش میدم، ده ها بار.


++++ تو پُست قبل، بی انصاف بودم که خودم را خودشیفته یا متکبر، خطاب کردم، به هیچ وجه اینطور نیست. بحثِ اینه که توی دوستی ها هیچ کسی نمیتونه (اقلا تا به حال که در رابطه با من این اتفاق نیفتاده) که به اندازه ی من حواسش باشه، اهمیت بده، احترام بذاره، شفاف و رو باشه و کمک کنه، و در نتیجه من نباید اونی باشم که برای بدست اوردن یا نگه داشتن دوستی، تلاش میکنه (مگر در موارد استثنا)، چون تلاش من رو اتوپایلوت انجام میشه.

شایدم بحثِ اینه که هر بار من پیش قدم شدم، بعدش به شدت حساس بودم، مبادا اونی باشم که زیادی در دسترس و غیرارزشمند تلقی میشه. خنده داره، you know؟


+++++ یه کتابی دارم به اسم "آدم های سمی"، تا به حال نخوندمش، ولی در ذهن داشتن عنوانش، باعث شده، به آدم هایی که از نظر خودم سمی هستند، فکر کنم. از نظر من آدم هایی که تو روابط رو نیستند و انتظار دارند تو فکرشون را یا حسشون را حدس بزنی، سمی اند. آدم هایی که وقتی بهشون بگی ناراحتم، همیشه در تلاشند بهت ثابت کنند تو حق نداری ناراحت باشی، سمی اند.

۰۴دی

چند دقیقه پیش توجهم به تغییر دلخواهی معطوف شد که این روزها کم کم تو وجودم داره خودش را نشون میده. تجربه های متعدد شکست در ارتباطاتم و خشمی که در نتیجه شون تو وجودم ریشه دوونده، جدیدا در دو مورد مُصرم کرده اند: 1- به کسی که صرفا شایسته ی ترحم می بینمش، عشق نورزم، 2- در مقابل کسی که شایسته ی عشق می بینمش هم زیادی تواضع پیشه نکنم. (قبلا هم به خودم تذکرش را داده ام، نگاهم یا باید از بالا به پایین باشه، یا به روبرو... سرم را جز برای نگاه کردن به آسمون، بالا نخواهم برد)

میدونی دارم فکر میکنم، من آدمِ تواضع نیستم، امکان نداشته که تواضع پیشه کنم و در حقم جفا نشه و به چشم کمتر از چیزی که هستم بهم نگاه نشه و در نتیجه ش من عصبانی ترین نشم. باید با خودم و بقیه صادق باشم، من خودشیفته ام و کم هستند کسانی که در حدِ خودم می بینمشون. (باز هم میگم، به این مفتخر نیستم ولی این حقیقت وجودی منه، و باید بپذیرمش. تواضع دروغکی در انتها ازم هالک خواهد ساخت)

کسی ازم نخواسته (در ارتباط) به کمتر از معیارهای خودم رضایت بدم، و خودم هم نباید اینو از خودم بخوام.

الطافِ درخواست نشده را هم باید، قطع کنم.


+با وجود اینکه میدونم یه دلیل بزرگِ مهجور موندن وبلاگم، اینه که خودم به وبلاگ های معدودی سر میزنم و تقریبا تو همه شون خواننده ی خاموشم، ولی همچنان بک گراندِ ذهنم اینه که وبلاگ های پربازدیدتر، پرمخاطب تر و پرکامنت تر، از یه لحاظایی معتبرتر و شاید حسادت برانگیزند و حس میکنم با تعدد نظرات زیر هر پستشون یه جورایی دارن فخر میفروشن :)

حالا چند دقیقه پیش جوابِ یکی از این بلاگرها به یک کامنتی، باعث شد حسِ یه بلاگر پرمخاطب را هم درک کنم، و فهمیدم درسته ظاهر قضیه خوشکل به نظر میرسه ولی در حقیقت مسئولیت اضافه ست، و فهمیدم که ناخودآگاه، به همین مهجور موندن وبلاگم راضی ترم. فکر میکنم یه وبلاگ پرمخاطب، مثل یه خونه ی پرمهمونه، همش باید با لبخند و مهربونی و صبوری در حال پذیرایی باشی و با هر کدوم از مهمونا جداگونه وارد بحث بشی و جوابش را با متانت بدی. حوصله ی من عمرا در حد یه موجود مهمون نواز باشه.

۰۲دی
امروز صبح در حالی که بالاجبار زود بیدار شده بودم، موقعی که داشتم با بی میلی و فقط به جهت جلوگیری از غش کردن وسط کلاس، صبحونه را میجویدم، به آینده فکر کردم، به اینکه بهترین حالت زندگی، اینه که به تمام خواسته هایی که الان در ذهن دارم برسم، ولی حتی در این بهترین حالت هم زندگی تکراریه، تکرار چیزی که از قبل توی ذهنم داشته ام. پس به چه امیدی باید زنده باشم؟ برای انجام این تکلیف تکراری؟
بعد از کلاس که حالم بهتر بود، فهمیدم که زنده ام چون امیدوارم به بهتر شدن، نه بهتر شدنِ شرایط و ظاهر زندگیم، بهتر شدن دیدی که به زندگی دارم، بهتر شدن به این معنی که زندگی هر روز برام یه اکتشاف هیجان انگیز باشه، که هر لحظه غافلگیرم کنه، به این معنی که اجازه ندم حافظه ی مرده م، روی زندگی پروجکت شه و به اشتباه بندازتم. این تنها امید منه برای ادامه ی زندگی :)


+محتوای ساده و صمیمی وبلاگی جذبم میکنه، صفحه ی اولش که شامل 10 تا پست میشه را تقریبا کامل میخونم، به لیست وبلاگ دوستانم اضافه ش میکنم و اولین نظرمو مثل یه گل رُز سرخ پیشکش نویسنده ش میکنم به امید اینکه خوشش بیاد، و آدرسمو میذارم که اوشون هم بتونه با من و افکارم آشنا بشه و این آغاز یه کانکشنِ وبلاگی باشه
حدس بزن در ادامه چه اتفاقی میفته؟ ایشون نظر منو تایید میکنن، بدونِ حتی یک لبخند در جواب. با خودم میگم شاید از این تریپاییست که جواب کامنت نمیده، باقی نظرات وبلاگش را میخونم و همه شون جواب دارن. تنها برداشتی که میتونم از این حرکت داشته باشم اینه که گل رز زیبای من، پرت شد یه گوشه بدون اینکه حتی یک بار بو بشه.
فکر میکنی من چیکار میکنم؟ آیا در کمال روشنفکری، گل های بعدی و بعدی را تقدیمش خواهم نمود، تا بالاخره بتونم توجهش را جلب کنم که محض رضای خدا یکی از این گل ها را بو کنه؟ نوچ!
در حالی که فاک فینگرمو سمتش نشونه رفتم، آدرسش را از وبلاگ دوستانم پاک میکنم، و تو دلم بهش میگم، آخه احمق چی فکر کردی با خودت، تو اگه بی هیچ تلاشی، داری چرت و پرتِ های روزمره ت را میریزی بیرون، من واسه نوشتن هر پست، کلی فکر میکنم و کلی وقت میذارم! گلِ سرخِ همچون منی، تعظیم همچون تویی را باید در پی داشته باشه، ناز میایی واسم؟ گورتو گم کن، امثال تو اینجا ریخته، امثال منه که نادره و باید از پیدا شدنش خرکیف باشی. در انتها قهقهه ی شیطانیم را سر میدم و از اندازه ی کول بودگیم، به ارگاسم میرسم :)
۰۱دی

به این نتیجه رسیده ام که هر شخصی به اندازه ای که میتونه بدون قضاوت و جهت گیری (unbiased) مشاهده کنه، قدرتمند و بالغه؛ و به اندازه ای که بتونه مشاهداتش را دستکاری نشده، انعکاس بده، هنرمنده.

و با این حساب، از نظرم، تلاش برای برای مشاهده ی حقیقت (بدون دخالتِ "خود")، و بعد از اون، توصیفش به ملموس ترین و احیانا زیباترین حالت ممکن، تنها چیزیست که ارزششو داره.

دوست دارم از این به بعد تلاش هام این جهت را داشته باشند، اگرچه میدونم، سخته، بخصوص برای آدم عجولی مثل من که اتفاقا در ایگنور و فراموش کردن قسمت عمده ی اطلاعاتی که وارد مغزش میشن، دست توانایی داره.

۲۹آذر

اون قبل تر ها بعضی از وبلاگ ها را که میخوندم، از راحتی نویسنده ش و از اینکه همه چیز را در مورد خودش و زندگیش میگفت (در حقیقت همه چیز را لو میداد) تعجب میکردم، و با خودم فکر میکردم چه آدم باحالیه که اینقدر همه ی جزئیات شخصیتش و زندگیش در نظرش پذیرفته شده اند و از گفتن هیچ قسمتیش ابایی نداره و هیچ اصراری نداره بهتر از اونی که هست نشون بده و اصلا اهمیتی به قضاوت بقیه نمیده. 

با الهام از این جماعت عزمم را جزم کردم که رو باشم، و مشکلم را با تمام چیزایی که خودآگاه یا ناخودآگاه سانسورشون میکنم، حل کنم. و الان یه مدتی هست که فکر میکنم دیگه چیزی برای سانسور کردن ندارم، و دیگه از چیزی خجالت نمیکشم.

در عین حال فهمیده ام که این لو دادن همه چیز، میتونه یه دلیل دیگه هم داشته باشه و اون اینه که طرف اصلا متوجه نیست که داره چیزی را میگه که نباید بگه، متوجه نیست که با گفتن اینها چه اندازه عقب مونده و ترحم برانگیز و ناتوان به نظر میاد


میدونی چی میخوام بگم؟ میخوام بگم، با وجود سانسور های من، دستم میتونسته رو باشه برای کسی که به من و فهمِ من و انگیزه های بچگونه م اشراف داشته و داره :) و جدیدا، گاهی از چشم اون شخص به خودم نگاه میکنم، و خودم را بی نهایت حقیر و خِنگ و کم و بدبخت می بینم که در عین حقیر بودن حس می کنه عددیه و لازمه که چیزایی را سانسور کنه، و دلم میخواد مغز این موجود را بپاشونم، درست جوری که دنیل در انتها مغزِ ایلای را پاشوند (تو فیلم there will be blood) و من کیف کردم :) ترکیبِ متعفنِ (حماقت، ناتوانی و تکبر)، باید نابود بشه، برای نابود کردنش ایده ای جز متلاشی کردن مغز اونهایی که این ترکیب در خونشون جاریه، سراغ دارین؟


+این فیلم را امروز دیدم و بسیاااار دوستش داشتم، و کم کم دارم به این کشف میرسم که ژانر درام، دلخواه ترینمه.

۲۹آذر

از صبح که آیلین (خواهرزاده ی 8 ساله م) اومده اینجا، اینجانب مشغول آنلرن کردن خزعبلاتی هستم که در مورد بهشت و جهنم و شیطان و اینجور چرت و پرت ها تو مغزش فرو شده، و به شدت کنجکاوش کرده! برام تعریف میکنه که گوشی مامانش را قایمکی برمیداره میره تو اتاق، عکس شیطان و جهنم و کوفت و زهرمار سرچ میکنه. خب البته که تلاش های من (که آنچنان هم زیاد نبودند) ذره ای نتونستن تاثیرگذار باشند و در انتها فقط خودمو عصبانی کردند و برای بار هزارم به این نتیجه رسوندنم که خودم در طی زندگی چه بچه ی خوبی بودم و جز برای خیالات و تصورات خودم، برای هیچ جرفی که از بیرون بهم تحمیل میشد، ارزش قائل نبودم و در موردش کنجکاو نمیشدم (شایدم الان اینطور فکر میکنم.)

ولی واقعا ارتباط مثبت و موثر با بچه ها، پروسه ایست بس سخت و کالری سوز.

من واقعا نمیدونم این مفاهیم را چطور باید برای بچه توضیح داد که با چیزایی که قراره تو مدرسه یک عمر تو گوشش خونده بشه کاملا متناقض نباشه و در عین حال تاثیرشون را به کمترین میزان ممکن برسونه؟ و همچنین منو هم زیاد خسته نکنه.

بهش میگم جهنم واقعا وجود خارجی نداره و یه چیزیه که ما در درونمون حسش خواهیم کرد، مثلا وقتی کار بدی میکنیم و عذاب وجدان داریم، انگار که تو جهنم هستیم. بعدش ازم میخواد عذاب وجدان را براش توضیح بدم، توضیحش که دادم میگه ولی من هر چقدر هم کارای بد کرده ام هیچ زمان عذاب وجدان نداشته ام، هیچ زمان حس نکردم که تو جهنم هستم، میگم کارای تو خیلی هم بد نبودن، کارای بچه ها بد نیستن، و پیش خودم فکر میکنم این حرفم ممکنه کلی ساید افکت داشته باشه، بهش میگم ببین جهنم یه "نشونه" ست فقط، ساخته ی ذهن بقیه ی آدما، و بر واقعیت منطبق نیست، مثل اینکه تو دریا را ندیده باشی و من بخوام برات توصیفش کنم، ولی از چشماش میخونم که متوجه نشده چی دارم میگم، 

ادامه پیدا کردن همچین بحثی و تلاش من برای در نظر گرفتن تمام ابعاد قضیه و دادن یه جواب درست و حسابی به بچه، میتونه در طی ربع ساعت انرژی منو به پایین ترین سطح ممکن برسونه :( اونموقعست که بحث را بیخیال میشم و موضوع سرچ هاش را میبرم زیر سوال و میگم اینا چیزایی نیستن که تو باید در موردشون کنجکاو باشی، قصه بخون، شعر بخون، نقاشی بکش و صحنه را ترک میکنم.

۲۸آذر

چند روزی هست که در صلحم با خودم و تمام زندگی. الان فکر میکنم نوشتن پُست قبلی، باعث شد عوامل تاثیرگذارش را کشف کنم، و دوست دارم اینجا جدا گونه بولدشون کنم.

نوید دهندگان صلح و آرامش عبارتند از :) : 

عامل اول: ایمان اوردن به این حقیقت که، تمایلِ شدیدِت به هر چیزی، اون چیز را هست میکنه (اصل اول ناپلئون هیل در کتاب بیاندیشید و ثروتمند شویدش)، پس کافیه صبور باشی و اجازه بدی که دلخواه هات، تمامِ خودآگاه و ناخودآگاهت را تسخیر کنن، بهش میرسی. 

عامل دوم و مهم تر، هم اینکه، عجله لزومی نداره، چون در هر شرایط و موقعیتی که باشی، مقصد نهایی تو، بودن در اینجا و این لحظه ست. (اینو منی میگم که یک عمر در پی هدف و رسالت زندگی و مهم ترین کاری که میتونم در طی زندگی انجام بدم، گشته ام و هیچ رسالت مهم تری پیدا نکردم، تنها رسالت زندگی، حضور در تک تک لحظاتشه)

۲۸آذر

اولین تجربه ت در مواجهه با اجتماع و آدم های بیرون، خواه ناخواه تبدیل به پیش فرض تو میشه، در برابر تمام اجتماع ها و آدم هایی که از این به بعد باهاشون مواجه میشی

داشتم به پیش فرض خودم فکر میکردم، پیش فرض من اینه که آدم های اون بیرون سخت گیرترین و تحقیرکننده ترین منتقدین هستند و ازم انتظار دارن که پرفکت باشم و هیچ اشتباهی در رفتار و حرکات و حرفام نباشه! هر کدوم علاوه بر چشمای خودشون، 6 جفت دیگه هم قرض گرفتن و دارن منو از همه ی ابعاد بررسی می کنن، خب این پیش فرض در عین حالی که فشار زیادی بهم میاره، ولی این حس را هم بهم میده که در مرکزیت عالم هستم :) همه چشم هستند و دارن منو نگاه میکنن، نارسیستیکه، نه؟ :)) خنده دار هم هست، ولی امان از اون روزی که بفهمی اینطور نیست و کسی به تو اهمیت نمیده و ترجیحش اینه که سرش تو یقه ی خودش باشه، باید بری چونه ش را بگیری سرش را بیاری بالا (احیانا با خشونت) و بهش تذکر بدی که keep your fucking eyes on me  :))

گذشته از شوخی، فکر میکنم اگه واقعا باور داشتم که کسی کاری به کارم نداره و نگاهمم نمیکنه، زندگیم تجربه محورتر میشد و سریع تر پیش می رفت، اگرچه مهم نیست، چون اولا مقصد نهایی همین جاست، همین لحظه، و دوما، لزومی به عجله نیست، کافیه به اندازه ی کافی تشنه ی زندگی تجربه محور باشم، خودش اتفاق میفته.


+نوشتم که فکر نکنید، لالم! یا احیانا برای انگشت هام موردی پیش اومده :))

++پیش فرض دیگری هم البته دارم در مورد آدمای اون بیرون، اینکه، به طرز تحقیر کننده ای هم مهربونن و حاضرن لطف کنن و چشم بپوشن از ناکافی بودنت و به روت نیارن مبادا ناراحت بشی. این پیش فرضم اتفاقا اذیت کننده ترینشونه و باعث میشه از همه ی سکوت ها و واکنش نشون ندادن ها، بیزار باشم. جوری که ترجیح میدم کتک بخورم ولی در حقم لطف نشه.


+++ خاطرم هست که به رمز موفقیت آدم هایی که خودشون و عشقشون را باور دارند، و در عشق ورزی بی غرور و جسورانه و غیرشکننده و بی توقع عمل میکنن (شبیه آنشرلی)، زیاد فکر کردم و میکنم، الان که اینو نوشتم دارم به این فکر میکنم که، این پیش فرض هم خیلی میتونه موثر باشه.

البته آگاه بودن از اینکه ما با پیش فرض با دنیای بیرونمون مواجه میشیم، مطمئنا خودش کمک کننده ست.

۲۷آذر

وبلاگی هست که مدت هاست میخونمش، نظرم راجع به نویسنده ش مثبته و از خیلی لحاظا دوست دارم شبیهش باشم. از نظر من شخصیتی مستقل، توانا در مدیریت و قابل احترامه، و البته که خیلی هم خوب میتونه حرف بزنه. با این وجود تا به حال که زندگی به کامش نبوده، و طبق پیش بینی های من از این به بعد هم نخواهد بود، چرا که درست شدن زندگی را از کنترل خودش خارج می بینه، اصرار داره که اگه زندگی جوری نیست که میخواد، اگه هر مشکلی هست، به خاطر کم کاری بقیه ست، به خاطر فهم اندک بقیه ست.

در طی تمام پست هاش کاری که میکنه اینه که خودش را تبرئه و از عذاب وجدان رها کنه، همیشه شروع میکنه، مشکل را میگه، در ادامه ش از خودش تعریف کنه و به خودش اثبات میکنه که هر کاری میتونسته انجام داده، و در انتها به این نتیجه میرسه که پس مشکل از بقیه ست.

اصرار داره که از زندگیش شاکی یا ناراحت نیست، ولی معلومه که هست، و گر نه اینهمه حرف زدن برای چیه.

طبیعیه که دوست نداره حتی برای زندگی خودش، تقصیری را به گردن بگیره، چون باور به مقصر بودن ناراحت کننده ست، عذاب آوره، چیزی که من زیاد تجربه ش کردم، من یاد گرفته بودم که همیشه بگم مقصر خودمم و باید مشکل را حل کنم. 

طرز فکر من این خوبی را داشت که کنترلِ زندگیم را در دست خودم می دیدم، و بهترش میکردم، مشکلاتش را حل میکردم، به اصطلاح قربانی نبودم هیچ زمان، ولی از طرف دیگه به خاطر اینکه همیشه این حس را داشتم که مقصرم، همیشه هم تو خودم بودم، غمگین بودم، و البته که اعتماد به نفس را هم ترکونده بودم. 

با این حساب به نظر میرسه حتی بهتر کردن زندگی تاثیری رو احوال آدم نداره و تفاوتی را باعث نمیشه. مقصر دونستن دیگران یه سری مزیت ها داره و مقصر دونستنِ خودت، یه سری مزایای دیگه، ولی هر دو تاشون این عیب بزرگ را دارن که احوالت را خوب نمیکنن و در نتیجه هر دوی این سناریو ها منتهی به شکست هستند.

چه کنیم پس؟ غیر از خودمون و بقیه، کسی هم هست که مقصرش بدونیم و در عین حال مشکلاتمون هم حل بشه؟ نه نیست.

پس درمون درد ما چیه؟ این درمان را مطمئنا تا به حال شنیدیم، منتها بهش توجهی نکردیم، خودِ من هم توجه نکرده بودم تا زمانی که خودم مجبور شدم بهش برسم. درمان این بود که کلمه های مقصر و تقصیر را به کل از گنجینه ی لغاتمون حذف کنیم، دنبال هیچ مقصری نگردیم، هیچ کسی مقصر نیست، نه ما و نه بقیه. منتها هر کسی برای زندگی خودش مسئوله، که راهی برای بهتر کردنش و برای حل مشکلاتش پیدا کنه و این مسئولیت هیچ زمان و در هیچ موقعیتی از ما سلب نمیشه.

ما مسئولیم ولی مقصر نیستیم، افسار زندگیمون در دست خودمونه، و بهتر کردن زندگی یه چالشه برای تزریق حسِ زنده بودگی به وجودمون. بودن مشکل در زندگیت به معنی بودن مشکل در وجود تو نیست، و لازم نیست به خاطرش شرم یا گناهی را حس کنی، سرت را بالا بگیر، قدرت را حس کن و مشکلاتت را قدرتمندانه حل کن.

۲۶آذر

+امروزم با حس توام خشم و تنهایی شروع شده.

دلم برای تلگرام و حرف زدنِ توش، تنگ شده :)


++بعضی از وبلاگ های اتفاقا با سابقه را باز می کنم، هم ظاهر وبلاگ و هم کلمات و جملات و عکس ها، حال و هوای خاصی دارن، یه حال و هوای با احساس و هنری و ادبی، و شده موقع خوندن خیلی از پُست هاشون، فکرم مشغول بشه و دلم بخواد بفهمم این پُست دقیقا چجوری نوشته شده و نویسنده ش چجور آدمیه، و چه فازی داره؟ و آیا هیچ زمان میرسه که من بتونم همچون چیزی بنویسم؟ 

ولی چیزی که برام جالبه اینه که هیچ زمان هیچ کدوم از اون جملات و کلمات و تصاویر و حس و حال ادبی تو حافظه ی بلند مدتم ثبت نمیشه. و عمر اون وبلاگ و اون حال و هوا در ذهن من، دقیقا تا زمانی دوام داره که اون وبلاگ بازه و دارم میخونمش و به محض اینکه بستمش همش دود میشه.

من احتمالا موجودی آنچنان با احساس و هنری نیستم، و احتمالا ادبیاتم هم آنچنان مشتری نداشته باشه، ولی وقتی به بی تاثیر بودن تمام اون جملات و تصاویر زیبا و حس و حال هنری فکر میکنم، یاد اون روزهای اوایل وبلاگنویسیم، سال ها پیش میفتم، که اصرار داشتم زیبایی را به سالادِ کلماتم تحمیل کنم.


+++کتاب "میم و آن دیگران"ِ محمود دولت آبادی، را دو سه روز پیش سفارش دادم، و الان تو بسته ی پُستی مقابل چشمان غافلگیر شده مه :) گفته بود 4 تا 7 روز طول میکشه تا برسه به دستم.