99-5-31

+کم کسی با من راحته، حتی اگه همه ی حرفاشو باهام بزنه، حتی اگه کلی سوال ازش بپرسم و اجازه ندم مدتی که پیش هم هستیم سکوت ناشیانه ای بینمون برقرار باشه، نمیدونم برای این چیکار کنم، هوممم؟ شایدم فقط خودم غیر راحتم، هوم؟ نوچ، میفهمم کاملا که آدما باهام احتیاط می کنن، انگار که من آماده شکستنم و با کمترین حرف نامربوطی میشکنم.

شاید اگه خودم اینجوری به آدم ها نگاه نکنم و فارغ از اینکه ناراحت میشن یا نه، حرفامو بهشون بزنم، باعث بشه اونا هم با هم راحت باشند.

آدما نمی فهمن من دوستشون دارم یا نه، چون من خودم را در قبال هر کسی موظف می بینم، این میشه که منم حقیقتشون را نمی شناسم (در بهترین حالت تلاش متقابلشون برای خوب بودن را فقط می فهمم) و در انتها دوستی های من خیلی magical نیستن، دلبستگی ای در کار نیست، دلتنگی ای همینطور.

 

++از شکایت بدم میاد، از اینکه از شخصم شکایت بشه، به جای اینکه بالغانه بهم گفته بشه کجای ارتباط باید بهتر شه، میدونی؟ شکایت اساسا بیهوده ست. شکایت هیچی را عوض نمی کنه، فقط باعث میشه جبهه گیری شدید تر بشه، شکایت کار یه بچه ست، و فقط بچه ها، اونم تازه خیلی کوشولوهاشون، اونقدر دوست داشتنی هستند که شکایت هاشون باعث شه ماچشون کنی، و تلاش کنی برطرف کنی اون چیزی که اذیتش می کنه را.

 

+++ یه نکته ای یه بار تو یه ویدئویی دیدم که تو ذهنم حک شد و بارها بهم یادآوری شده، میگفت زندگی ماهیتا شبیه یک چرخ گوشت هست، و تو هر چی که بریزی توش همون را در انتها تحویل می گیری.

مثلا تو میخوای اعتماد به نفست تقویت شه تا بتونی توی جمع حرف بزنی، کتاب خوندن و سمینار شرکت کردن به خودی خود به تو اعتماد به نفس نخواهد داد، اعتماد به نفس را زمانی دریافت می کنی که اعتماد به نفس بریزی تو ماشینت.

یا مثلا دوست داشتنی بودن، آدما (و از جمله خودم) هزاران کار می کنیم که جذاب و دوست داشتنی باشیم، کتاب میخونیم، دامنه ی مهارت هامون را گسترده می کنیم، تلاش میکنیم شوخ باشیم، اطلاعاتمون را بالا می بریم، مدارک فلان می گیریم و هزار هزار کار دیگه، تا دوست داشته بشیم، ولی راستش هیچ کدوم از اینا تو را دوست داشتنی نمی کنه، تو فقط به سادگی باید احساس دوست داشتنی بودن کنی، تا در انتها هم این احساس را به شکل دیگری از ماشینت دریافت کنی.

مثلا من با وجود تمام تلاش هام برای مفید بودنِ در حق آدم ها و دادنِ چیزی بهشون که احتیاجش دارن، هنوز هم حضورم را هیچ جایی موجه و خوشآمد گفته شده نمی بینم، و میدونم که مفید بودنِ بیشتر از این، و حتی وابسته کردنِ آدم ها به خودم هم این حس را بهم نخواهد داد، صرفا باید به سادگی این حس را داشته باشم، این حس که حضورِ خالیم هم خوشحال کننده ست حتی اگه هیچ کاری نکنم، و خب در انتها خواهم دید که همینطوره، آدما کسی را دوست دارن که خودش را دوست داشتنی حس می کنه.

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان