00-08-01

رفیقم فرموده ست که "باید همو ببینیم" و لابد انتظار داره من در جواب بگم "آآآره من خیلی دلم تنگ شده، حتما همو ببینیم، آه عزیزم، دلم برای دیدنت پر پر میزنه"

ولی من گفتم که "نمیدونم بشه یا نه خواهر" ولی حتی این هم برام کفایت نمی کنه و دلم میخواد بنویسم: "در حقیقت نمیخوام که بشه، چون حوصله تو ندارم، حوصله ی ابراز هیجان های زورکی و برآوردن توقعاتی که برآورده نشدنشون هی تو را ناراحت میکنه"

ارتباط ها بیشتر مواقع برام همینجوری هستند، فقط انرژیمو میگیرن، چون اکثرا چیزی که هستم را نمی پذیرن، شایدم خودم دلم نمیخواد چیزی که هستم را رو کنم، بهرحال چیزی که هستم نمی تونه رو باشه و باید چیزی باشم که فکر میکنم خوبه یا اونا ازم انتظار دارن.

و در انتها باز هم من اون رفیق "کول"ه شون نیستم، اونی که باهاش خیلی خوش میگذره، اونی که استوری اینستا یا استاتوس واتساپ میشه!

حقیقتا ریدم با این رفیقام، و ریدم با این شخصیتی که باب سوء استفاده ست. حس میکنم همیشه برای نگه داشتن ارتباط هایی جون کندم که توشون اونقدرا بهم خوش نمیگذره و حتی پذیرفته نمیشم (منصفانه نیست بگم اصلا بهم خوش نمیگذره چون میدونم حتی بعدِ رفتن و دیدن این آدم حالم بهتر از قبلش خواهد بود ولی همچنان تصورِ جوری که پیش میره انگیزه ی اینکه برم سمتش را نمیده بهم)، و نگهشون داشتم، چون نیاز داشتم به خودم ثابت کنم که آره منم رفقایی دارم.

و یه الگوی تکرار شونده ی دیگه تو روابط من، رابطه با اونهاییست که همون اول ابراز علاقه می کنن یا ازم تعریف میکنن، به راحتی مایل میشم که با این جماعت ارتباط داشته باشم و حتی به سلیقه ی اونها خودم را عوض کنم، چون احتمالا به این تعریف ها و ابراز عشق ها نیاز دارم. طفلی ای هستم.

علاوه بر این حس میکنم چون خودم مهرطلب بوده ام و هستم (اگرچه تلاش کرده ام نباشم) در نتیجه ش جماعت مهرطلب را درک میکنم و میتونم رفتاری باهاشون داشته باشم که به کمترین میزان ممکن ناراحتشون کنه، و تلاش برای داشتن این رفتار باهاشون باعث میشه خودم تلف شم این وسط. از یه طرف در رابطه با یه سریا باید تلاش کنم که این مهرطلب بودن را مهار کنم، و اونها را درک کنم و ازشون ناراحت نشم و از طرف دیگه باید این جماعت مهرطلب را درک کنم و کاری نکنم که ناراحتشون کنه.

 

+جناب خارجی ای که تا چندی پیش همینطور ابراز علاقه و دلتنگی میکرد و گویا من بدجور تو ذهنش خونه کرده بودم، اینطور که خودش میگفت، هم فکر کنم رفت پی کارش برای همیشه. چرا؟ چون من نتونستم صرفِ واکنشِ درخور دادن بهش را تاب بیارم، او با حرارت حرف میزد و انتظار داشت من هم متقابلا اینکارو بکنم، ولی من میخواستم که اول بنای ارتباطی گذاشته بشه تا بعد به حرارت برسیم، علاوه بر اون فکر کنم در پیام های انتهاییم یه ذره این حس را داده بودم بهش که شاکیم ازش به خاطر نبودنش. (اینم البته از دستم دررفته و گر نه فکر کن که من از نبودن کسی شاکی بشم! نه، هر چی نباشن به نفع منه. و با این حساب خوبه که از دستم دررفته و او هم رفته پی کارش!)

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان