99-3-7

نمیدونم یک ارتباط دوستانه کی اندیکاسیون پیدا می کنه، و کی باید بچسبی بهش و از دستش ندی.

مثلا من دیروز با دوستم رفتم بیرون و نمیتونم بگم زمانی که برگشتم احوالم با قبل از رفتنش تفاوتی کرده بود، البته به جز مقدارکی خستگی پیاده روی دیگه چیزی عایدم نشده بود، و حتی پیاده رویم اونقدرها خودآگاه نبود، یعنی حس میکنم اگه خودم تنها رفته بودم شاید به چیزای بیشتری دقت می کردم و زیبایی های بیشتری به چشمم میومدن.

آشنا شدنم با نرگس جدیدا چشمم را به این احتمال که تو میتونی با کسی حرف بزنی، با تمام قوا، تمام سرعت و تمام انرژی، و در عین حال وقتی مکالمه تون تموم میشه، پرانرژی تر و هیجانزده تر از قبل باشی، و مطمئن باشی از مکالمه لذت برده ای، باز کرده و منو به تمام دوستی هایی که تا الان داشته ام مشکوک.

بیرون رفتن دیروزم هیچ کدوم از این خصوصیات را نداشت،

ضمن اینکه با اون بشر (همونی که دیروز باهاش بیرون رفتم)، حس میکنم خودم نیستم، "خود"م بروز پیدا نمیکنه، بیان نمیشم، فقط در حال واکنش نشون دادن به رفتارها و حرف هاییم که در عین غیرمنتظره بودن، بی اهمیت و حوصله سر برند. شنیده نمیشم و اینو حتی از ظاهر قضیه هم میتونم بفهمم، مثلا دارم از چیزی حرف میزنم (چیزی که مطمئنا در لیست با اولویت ترین دغدغه هام و چیزایی که هیجانزده م می کنه نیست)، و بعد از تموم شدن حرف من به سرعت از یه چیز بیربط دیگه حرف میزنه. در کل چیزی هم آنچنان وجود نداره که ازش حرف بزنیم، من البته حرف زیاد دارم که بزنم ولی میدونم او مخاطب خیلی از حرف هام نیست چون دغدغه ش نیستن، فقط هر از چندی اشکالی میگیره از تریپ لباس پوشیدن آدم هایی که بعضا از روبرومون میگذرن و قضاوتشون می کنه.

البته میدونم خودم هم در بوجود اوردن این شرایط غیردلخواه بی تقصیر نیستم، اینکه من نمیتونم راحت باشم یا خودم باشم، و از چیزی که هست بیشترین استفاده را به نفع خودم بکنم، همه ش برمیگرده به خودم، چرا که در اکثر روابطم (غیر از رابطه م با نرگس) بازم من همینجوریم.

و لابد از اونجایی که در ساختن دوستانی برای خودم، خیلی ضعیف عمل می کنم، و آغازگر ارتباط ها نیستم، باید همین دوستی های مزخرفم را بچسبم، بلکم اقلا خیلی محدود این امکان که از بیرون هم بتونم به خودم نگاه کنم را برام فراهم کنن.

 

+تنهام (و به اصطلاح کنترل زمانم تو دستان خودمه) ولی به طرز عجیبی به هیچ کارم نمیرسم، بی حوصله ام و روزا همینطور تند و تند میگذرن.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان