98-11-30

در طی چند روز اخیر متوجه شدم که یه فکری که غلط بودنش به ظاهر غیرقابل کتمان و بدیهیه، بدجور در ناخودآگاه من زنده ست و به فعالیت می پردازه و گند میزنه، و اون چیه؟ اینه که وقتی یه چالشی پیش اومد به جای کلنجار رفتن باهاش و حل کردنش، میرم و ریشه ی اون چیزی که باعث شده همچین چالشی وجود داشته باشه را میزنم، مثلا فرض کن با کسی دوست هستی دعوا می کنید با هم و بعد مثلا تو ناراحت میشی، و ناراحتی از اینکه ناراحت شدی، از اینکه احیانا به لحاظ عاطفی آسیبی دیدی و اینا، و با خودت فکر میکنی چرا همچین بدی ای در حق خودت کردی که باعث شدی ناراحت بشی، و بعد از یه سری از این سوال هایی که کل فلسفه ی همه چیزو میبرن زیر سوال به این نتیجه میرسی که چرا من از اول با این بشر دوست شدم که الان ناراحت بشم! آره، اینه اون فکر غلط احمقانه که ازش حرف زدم، حالا چرا غلطه؟ چون اگه یه ذره ادامه بدی، به این نتیجه میرسی که اصلا چرا زنده ای که با کسی ارتباط داشته باشی که بعدش ناراحتت بکنن؟ از این احمقانه تر هم هست مگه؟

حس می کنم فعالیت همین فکر و باور غلط تا به حال باعث شده از خیلی چیزا که بالقوه آسیب زا هستن کناره بگیرم و در نتیجه میشه مدعی شد که از زندگی کناره گرفتم تا آسیب نبینم تا ناراحت نشم، در حالی که میدونستم اگه امکان ناراحت شدن را از خودت بگیری، امکان خوشحال شدن را هم از خودت گرفته ای چرا که این دو، دو روی یک سکه اند.

این فکر زیبا! هم قاعدتا از بچگی در وجودم نهادینه شده، زمانی که موقع آسیب دیدن، دردِ شنیدنِ سرزنش های بعدش که چرا خریت کردی که آسیب ببینی، هزار برابرِ دردی بود که خود آسیب باعث شده بود. آخه از زخمی شدن(یا ناراحت شدن) که به خودی خود ترسی وجود نداره، ترسی که هست از اون سرزنش هاست که خودم هم بسیار خوب یادشون گرفتم و برای تقدیم داشتنشون به خودم، کوتاهی ای نکردم.

باید اینو ملکه ی ذهنم کنم که بزرگترین آسیبی که من ممکنه در طی زندگی ببینم، زندگی نکردنه. بزرگترین ترس هم زندگی نکردنه.

 

+لحظاتی پیش یه کتاب الکترونیکی دیگه هم خریدم، با وجود اینکه n تا کتاب الکترونیکی و غیر الکترونیکی نخونده دارم و اینطور نیست که این رفتار فقط همین یه بار ازم سر زده باشه، همین یه بار به اشتباه بودنش آگاه بوده باشم، نه من هر بار این کارو می کنم، و الان داشتم فکر میکردم من واقعا یک "کتابخون" نیستم، من یه کلکسیونرم که دوست دارم همه ی کتاب های عالم را داشته باشم و برام اهمیتی نداره خونده باشمشون یا نه. :) الی کوچولوی دیوونه :)

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان