00-06-07

هنوز و همیشه، وقتایی که به کسی ابراز عشق می کنم، شک دارم که این واقعیته؟ یا صرفا دارم به خودم تحمیلش می کنم و به خوبی نقشمو بازی میکنم؟ یا شایدم از سر مهرطلبی و نیاز، مقصودم دریافت متقابلش هست؟ یا شایدم خودم را موظف میدونم که متقابلا ابراز کنم مبادا طرف ناراحت شه که من احساس متقابلی ندارم؟ یا اصلا گذشته از اینا آیا تمام اینا یک هیجان و احساس گذرا بیشتر نیست؟ اصلا کی آدم حق داره به کسی بگه من تو رو دوست دارم؟

میتونم بفهمم که کی از کسی خوشم میاد، کی از حرف زدن باهاش و وقت گذروندن باهاش حال میکنم، و کی کسی را میخوام و برم می انگیزه، و البته میتونم به انتخاب در مورد یه سری آدم احساس مسئولیت هم بکنم، ولی واقعا ایده ای در مورد دوست داشتن ندارم، دوست داشتن چیه اصلا؟ شاید ترکیبی از تمام اینا، هوم؟

حقیقتش اینه که من مُچ خودم را خیلی وقتا در حال غرق شدن در احساسی و بیان کردنش گرفته ام که میدونم اگه جمله ی اول چیزی که داشته ام برای طرف مینوشته ام یا میگفته ام را عوض میکردم، شاید در احساس کاملا متفاوتی غرق میشدم. تواناییم در فرورفتنِ در نقش و کاراکتری که با یک جمله بهش شکل داده ام، حقیقتا حیرت انگیزه. این خیلی عجیبه که ماها کاملا میتونیم فکر و احساس هامون را انتخاب می کنیم، ای کاش اینطور نبود، اونموقع میشد صرفا با تماشای یک نمود ملموس بیرونی به این نتیجه رسید که پس این واقعیت داره، توهم نیست، نقش بازی کردن نیست. کاش یه معیاری بود به هر حال که من میفهمیدم آیا صادقم یا دارم نقش بازی می کنم.

 

+نمیدونم صحبت از چی بود که پدر گرام یه چیزی با این مضمون گفت که "یه جوری خوشحالن انگار امام داره میاد" بعد من با خنده گفتم مگه اومدن امام هم خوشحالی داره؟ و گفت آره، و بعد منقلبانه گفت، اگه امام زمان باشه. و من ساکت موندم ولی در دل خندیدم و البته تاسف خوردم هم به اینکه میتونم به باور های مقدس کسی بخندم و هم به اینکه باور های مقدس کسی میتونه تا این حد ساده لوحانه و به طرز ابتدایی طوری دروغ باشه. 

تواناییمون در دروغ گفتن به خودمون و قبولوندن دروغ به خودمون حقیقتا شگفت انگیزه :) و خب از این گریزی نیست، ولی ای کاش اولا مسئله مون دروغی باشه که خودمون به خودمون گفته ایم، نه جامعه بهمون، و دوما ای کاش این دروغ ها پروفشنال تر بشند در طی زمان، و سوما ای کاش شک کنیم.

++ این روزها به لطف اسلولی جون می کنم، برای بیان کردن خودم، فکرم و احساس هام به انگلیش، ولی راضیم از این جون کندن :) دارم باور می کنم که زبان انگلیسی هم واقعا یک زبان هست برای ارتباط گرفتن نه یک درس که "باید" بلدش باشم، و خوش به حال اونایی که حسابی بلدش هستند (حتی اگه زبان اصلی طرف هست) و چقدر باکلاسند این ابنا بشر. :))

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان