خدا جون، لطفا یه وعده غذای خوشمزه بفرست پایین (از بلاگفا)

وقتی خونه ی ننه م هستم، و مدام غر میزنه که عرضه داشته باش پاشو یه چیزی واسه خودت درست کن بخور، تو ذهنم همش خودم را تبرئه میکنم و با خودم میگم، مشکل اصلی اینه که اینجام، و غذا خوردن تکلیفه برام و کلا حال نمیده، و گر نه اگه خونه ی خودم باشم معلومه که اینکارو میکنم و خوبم میکنم. و حالا که اینجام، می بینم واقعا حوصله ی درست کردنشو ندارم، دلم میخواد غذا برام آماده باشه، شکمم پر باشه و من به بقیه کارام برسم.

ولی جالب اینجاست که من کلا آدمِ اهل شکسته نفسی و مدام ایراد گرفتن از خودمم، ولی در برابر مامانم اصرار دارم از خودم دفاع کنم، در حقیقت فکر میکنم اوشون منو تو این تله میندازه، و گر نه من مشکلی با اینکه به بی عرضگی اعتراف بکنم ندارم.

الهه :)
اینجا من با نوشتن، فکر میکنم، و امیدوارم که این نوشتن ها و فکر کردن ها، از وضعیت و موقعیت فعلی م عبورم بده و در مسیر زندگی پیشم ببره.

لینک تماس با من برای حرفای مخاطب فرضی فعاله :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان