99-2-4

+یه ساعته از خواب بیدار شدم و دلم میخواست مکالمه م با اون خری که دو سه تا پیام بینمون رد و بدل شد ادامه پیدا می کرد، یه مکالمه ی دلچسب، ولی ایشون آنلاین هم که باشه یه پیام را الان جواب میده یه پیام را پس صُبا، اصلا متمرکز نمیمونه و نمیتونه گوش بده که بشه باهاش مکالمه ای داشت، فوقش اگه موفق بشی میتونی نامه نگاری داشته باشی که اونم بازم به اون دلچسبی ای که میخوای نیست، دلم یه آدمِ شبیه عروسک میخواد، که باهوش باشه، حرفامو بفهمه، و تماما در خدمت من باشه، تماما متعلق به من باشه، هر آن که اراده کردم بپره بیاد باهام حرف بزنه :)

 

++دارم به داشتن یه وبلاگ دیگه فکر میکنم، یه وبلاگی که با مشخصات یه 15 ساله setupش کنم و مدام به خودم بگم که اینجا 15 ساله ای، میتونی هر چقدر که دلت میخواد احمق و بچه و بی اتیکت باشی، پس راحت باش و وا بده و بریز بیرون، ولی میدونم که تاثیر نداره، صرفِ عوض شدنِ ظاهر وبلاگ، نمیتونه تمام صافی های ذهن منو محو کنه.

 

+++دیشب تو یه وبلاگی طرف از جواب دادن به سوالِ "خواستنی هستم؟" (یعنی از خودش بپرسه) حرف زده بود، حرفی که زده بود که دقیقا الان به خاطرش هم نمیارم، برام مهم نیست. مهم اینه که من یه سوال پیدا کردم که میتونم از خودم بپرسم و به جوابش فکر کنم، دوست دارم اینجور سوالا را، چیزایی که باعث میشن احساس کنم در مسیر خودشناسی ام.

خب آیا من آدم خواستنی ای هستم؟ جوابم بی شک منفیه، شاید در مقایسه با خیلیا حس کنم که خواستنی ترم، ولی در کل وقتی بخوام به این سوال جواب بدم، جوابم منفیست، نه من و نه اون خیلیای دیگه ای که تو ذهنم ازشون خواستنی ترم، هیچ کدوم خواستنی نیستیم.

و چراییش شاید توی اینه که من اصلا نمیدونم کیم، من هنوز شکل نگرفتم کاملا (همون سنِ 15 برازنده تره برام)، و حتی اگه شکل هم بگیرم، اگر هم کاملا بدونم که کیم، بازم اصراری ندارم در برابر همه تماما "خودم" باشم و "خودم" را ابراز کنم، در برابر بیشتر (چه بسا همه ی) آدما، سعی می کنم راه بیام، فقط بشنوم و لبخند بزنم و تایید کنم و بگذرم، و چیزی که فکر میکنم را، چیزی که نظر من هست را برای خودِ خودم نگه دارم، شاید از دلایلش این باشه که فن بیان ندارم و دو ساعت باید جون بکنم تا منظورم را برسونم، و معمولا دلم نمیخواد طرف را معطل کنم، حتی اگه او منو معطل کرده باشه، معمولا وقتی چیزی تماما به زندگی شخصی خودم برمیگرده اصراری ندارم به همه بفهمونم که چی تو ذهنم میگذره و زندگیم چجوریه و ایده آلم چیه.

الان دارم فکر میکنم که در چه صورت آدمیزاد تبدیل به یک موجود خواستنی میشه؟ خب البته که امکانش نیست که آدمیزاد در چشم همه خواستنی باشه، چون دادن برچسب خواستنی به آدم ها سلیقه ایه. ولیکن خودِ من زمانی از نظر خودم خواستنی خواهم بود که خودم را شناخته باشم، بدونم کیم، علایق و خط قرمز هامو کشف کرده باشم، و تکلیف همه باهام مشخص باشه. همه منو با چند تا برچسب عمده بشناسن، و اون برچسب ها واقعا بولد باشن.

در حال حاضر حس میکنم هیچ برچسبی ندارم، چون به راحتیِ آب خوردن تغییر شکل میدم، با این اوصاف چه بسا برچسب ترسو برام مناسب باشه. ولی واقعا بحث ترس نیست، بحث اینه که در ناخودآگاه هر تلاشی برای حفظ یک شکل خاص را بی ارزش می بینم.

 

++++ دلم میخواد یکی (یه نینی کُپُل ترجیحا) این ترانه را خطاب به من بخونه (بخصوص جاهاییش که بولد شده رو) تا برم بترکونمش :))

روشن کن شمع هارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

تو قلبت یه ریزه برام جا وا کن همون گوشه کنارا یه نگاه کن

تهش این دیوونه یه جوری میاد بهت

بیا آرومم کن بیا منو جمع کن بیا

این منه سرگردونو بازم تو کمک کن بیا

بیا ببین حالم چشه ببین این آدم چشه

منی که نذاشتم چشای خوشگلت قرمز بشه

بگو در گوشم بگو دوست داری چی بپوشم بگو

همیشه پیشم بمون نذار دوتا شه حرفامون

روشن کن شمعارو بیا برام جمع کن من خرابو بیا رومو کم کن

دیگه به هر حال من پررو میخوامت

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان