To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

98-12-2

جمعه, ۲ اسفند ۱۳۹۸، ۰۹:۲۲ ب.ظ

من باز برای پنج شنبه (از ظهر) و جمعه به کانون پرمهر خونواده برگشتم و از نیم ساعت بعد برگشتن از سگ پشیمون ترم، وقتی از اینجا دورم، انگار توهم میزنم، که کنار اومدن با مامی گرام آسونه و من میتونم مرهمی بر دردش باشم، تسلیش بدم، میتونم رابطه مون را بسازم، و فضای خونه دلخواهه، و وقتی میام اینجا میبینم هنوز یک ساعت نگذشته خودِ قبلنام را درک میکنم، و میفهمم که هیچی عوض نشده و نمیشه، و دلتنگی، فوقش برای نیم ساعت بتونه فضای خونه و رابطه ی با مامی را دلخواه تر کنه، بعد از اون نیم ساعت همه چیز مثل وقتی خواهد بود که منم همینجا بودم.

از مامانم، از استیصالی که در رابطه باهاش تجربه می کنم، بیزارم. ازم میخواد (مکرر و خستگی ناپذیر) که تصویر نادلخواهی که ازم تو ذهنش داره و به هیچ وجه بر حقیقت من منطبق نیست را براش درست کنم و در عین حال بهم میفهمونه که قادر نیستم. نه ناامید میشه ازم که دیگه نخواد و دست از سرم برداره، و نه بهم اعتماد میکنه که بتونم کاری براش انجام بدم، حتی گفتن اینکه من به اون تصویر اهمیت نمیدم و نمیخوام بهت کمک کنم، نمیخوام کاری برای دلخواه کردنش انجام بدم هم مشکلی را حل نمی کنه، و همچنین تهدید اینکه دیگه اینجا برنمیگردم یا ارتباطمو باهات قطع میکنم انگار نه انگار. هزار بار تکرار میکنم و حتی در عمل هم بهش ثابت میکنم که هیچی ازش نمیخوام، مطلقا هیچی، و در نتیجه اوشونم باید روشو کم کنه، ولی انگار سنگه، هیچی بهش اثر نمیکنه، هیچی بهش نمی فهمونه که داره یه جاهایی را اشتباه میره. 

عصبانیم واقعا از اینکه میدونم هر اتفاقی هم که تو زندگیم بیفته، هر چقدر هم که قاصله بگیرم، باز که برگردم بازم همین آش است و همین کاسه.

 

+در این لحظه و البته بیشتر لحظه های زندگیم، سر زدن هر حرکت ناخوبِ حتی خیلی خیلی کوچیک از کسی، منو از او متنفر میکنه، و بود و نبودش را بی تفاوت.

۹۸/۱۲/۰۲
الهه :)

سلف اکسپرشن