98-11-17

همش دارم خودمو سرزنش میکنم که چرا از چهارشنبه یا همون شنبه نرفتم خونه ی خودم و موندم تا مثلا امروز پذیرای یه خواستگار پکیده ی دیگه باشم(و شنبه ی آینده برم)، خواستگاری که اصلا قرار بود بهش بگیم نیاد، نمیدونم با چه منطقی موندم، احتمالا همین تنبلی مسخره دلیلش بوده، در طی این چند روز هیچ حرکت مفیدی ازم سر نزده و حالم از خودم بهم میخوره. خسته ام از بس ننه م را مطمئن کردم که بخدا اگه این خواستگاره رو رد کنیم چیز زیادی از دست ندادیم، و احمقانه ست اگه به دلیل نگرانی از آینده ای که ممکنه از این خواستگارهای ؟؟؟ خالی باشه، دستی دستی خودمو بدبخت کنم.

از دیشب هم گیر داده که تو یه چیزیت هست، نکنه فلانی (همونی که کمک در مورد بورس میخواست و من برای دقایقی روش کراش داشتم) چیزی بهت گفته، بگو چته، مبادا اجازه بدی باهات راحت بگیره، نباید اصلا حرفی میزدی باهاش، نباید هیچ مشخصاتی از خودت بهش میدادی، چرا اینقدر نادونی تو دختر؟ چرا سنِ ت را بهش گفتی؟ باید ازش میپرسیدی که واسه چی میخواد سنتو بدونه؟ باید بهش میگفتی اگه مقصودی داره ننه ش را بفرسته بیاد خواستگاری، یعنی چی دختر مردم را میذاره سرِ کار!

و من نمیدونم بخندم یا گریه کنم، اولا که من این بشر را اصلا حساب نمی کنم و دلم نمیخواد ارتباطم باهاش به سرانجامی برسه که ناراحت بشم از اینکه چرا سرآنجام نداره، و دوما گیریم که همینطور باشه و من کشته مرده ی این بشر باشم و الان فهمیده باشم سرِ کارم گذاشته، آیا در این مورد من باید کسی را آروم کنم، یا کسی قراره منو آروم کنه؟ مگه الان من در معرض آسیب نیستم؟ مگه نباید به من برخورده باشه؟ هوم؟ من بالاخره نفهمیدم این زندگی منه یا مامانم؟ ای کاش فقط از این به بعد زبونم لال شه و از هیچ کدوم از چالش های توی زندگیم حرفی بهش نزنم که حالا بخواد هی در موردش فکر کنه و بارها نگرانی های احمقانه ی بچگونه ش، را بهم بگه و من بارها حرفامو برای آروم شدنش را تکرار کنم، خسته ام ازش، که همیشه از کاه کوه ساخته و مدام رو اعصاب من رژه رفته، هیچ زمان برام بزرگتری نکرده، همیشه به تنش هام افزوده.

خواهرزاده ها هم تشریفشون را اورده اند و مدام ازم میپرسن خاله امروز حوصله داری یا امروزم بی حوصله ای! اگه حوصله داشته باشم باید باهاشون بازی کنم، و اگه حوصله نداشته باشم هم من همونیم که هیچ زمان حوصله نداره و شرمم باد. حقیقتا خسته ام از بس مسئولیت کوچیک و بزرگ را بر عهده گرفته ام، دلم فقط میخواد برم، اینجا هم هر کسی هر کاری میخواد بکنه، i dont care anymore، فقط برم.

 

معشوق گرام هم sms لبریز از عشق ما را دیشب جوری جواب داد که انگار ابراز عشق من فقط معذب و ناراحتش کرده، منم عصبانی شدم و بهش گفتم "تو یه احمق بی جنبه ای که من اشتباه می کنم باهاش حرف میزنم" و یه فاک فینگر هم در ادامه! در جواب خندید و هیچ نگفت و معلوم نیست تا کی هیچ نگه، تا کی برای من وقت نداشته باشه، لعنت بهش. دلم میخواد بزنم آش و لاشش کنم فقط، نمیذاره از ارتباط باهاش سیر بشم و برم پی کارم، همش وقت نداره، همش نیست، همش هیچی نمیگه و هر روز تو ذهن من بیشتر به خدا بدل میشه. آره من یه احمقم! :)

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان