To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

98-11-4

جمعه, ۴ بهمن ۱۳۹۸، ۰۱:۰۱ ب.ظ

صاحب صدای پخته ای که تو پُست قبل ازش حرف زدم، به قول خودش امروز راهی یک سفر کاری خطری شد، سفری که ممکنه بازگشتی ازش نباشه، پریشب ازش گفته بود ولی نمیدونستم امروز میره، و نگفت کجا هم. ازم تشکر کرد بابت مهربونیام و حال خوبی که در ارتباط باهام داشته، ابراز خوشحالی کرد که با هم آشتی کردیم (ما یه تاریخچه ی کوتاهی با هم داشتیم چند ماه پیش و وحشی شدن من و حرفِ برخورنده م باعث شده بود به حالت قهر خداحافظی کنیم) و در انتها گفت: "خداحافظ". حالا من نمیدونم این خداحافظی به این معنیه که کلا خداحافظ، یا اینکه تا زمانی که برگرده خداحافظ، تو دل بهش گفتم شات آپ بچه، جاست دو می :)) ولیکن با خونسردی تمام براش نوشتم که به سلامتی بری و برگردی. خداحافظ.

و علی الحساب هورمون های لعنتی دمار از روزگارم دراورده اند، و دارن به این فکر باطل تو سرم جون میدن که من عاشق این بچه ام، میخوام مِلک من باشه :)) یه چیزی تو گلوم گیره و نمیدونم دلم میخواد ازش خلاص بشم یا نه. :)

 

+ "هر آشنایی تازه، اندوهی تازه ست

مگذارید که نامتان را بدانند و به نام بخوانندتان

هر سلام آغاز دردناک یک خداحافظی است..."

از نادر ابراهیمی عزیز

 

البته احوال من در این حد رومانتیک نیست، ولی خب دیشب موقعی که همینطور اسممو صدا میزد، این برام تداعی شد.

 

همون جملات به بیانی غیررومانتیک تر، همچنان از نادر ابراهیمی:

هر سلام تازه اندوهی تازه ست، آن کس که غریب نیست شاید که دوست نباشد، نگذارید که نامتان را بدانند و شما را به نام بخوانند، آنها شما را به ما و ما را به تو و تو را به هیچ بدل می کنند. آنها پیام آورندگان اندوهند.

۹۸/۱۱/۰۴