98-10-25

بسیار بسیار عصبانیم، به این دلیل خیلی ساده و شاید خیلی احمقانه که برادرزاده م یکی از دفتر های منو حالا یا سهوا یا عمدا گذاشته تو کیفش و برده خونه. حالا هزارجور دفتر و لوازم التحریر فانتزی و غیر فانتزی تو دست و بالش هست، ولی بازم چشمش به این دفتر ساده ی منه (که با کاغذ کادو جلدش کردم)! اینو هم باید داشته باشه، یه بچه ی لوس پرتوقع. هر چی بیشتر میگذره، بیشتر از بچه جماعت حالم به هم میخوره، خصوصا بچه های این دوره زمونه و علی الخصوص بچه ای که مامانش هم همینقدر متوقع و حیف و میل کُن و بیشعور باشه. یک هفته ست متوجهه که پرنسسش دفتر منو برده خونه شون و نکرده زنگ بزنه بهم بگه، الانم که من زنگ زدم و سراغ گرفتم نمیکنه به اشتباه بچه ش اعتراف کنه و معذرت خواهی کنه، ولی اگه هر کدوم از بچه های این خونه یه همچین حرکتی انجام داده بود از نظرش مطمئنا شایسته ی تنبیه بود. این دفترِ من، دفتریه که توش نکات معامله گری مینوییسم و بهش احتیاج دارم، اصلا گیریم که هیچی هم ننوشته باشم و نه ارزش معنوی داشته باشه نه مادی، ولی بازم یکی از مایتعلق منه و روش حساسم و غلط کرده هر کسی که به وسایل من دست درازی می کنه! زورش اینجاست که بعدش هم من نباید هیچی بگم مبادا همین دلیلِ از نظرِ همه ساده و احمقانه موجب ناراحتی بشه. خیلی خسته ام از این ملاحظه کردن ها، ملاحظه ی بیشعوری دور و بری هام و دم برنیوردن، مبادا ناراحتشون کنم، غلط کردین که ناراحت میشین، آدم باشین خودتون را درست کنید.

آه که چقدر دلم میخواد تمام جول و پلاسم را جمع کنم و از این خونه برم، و به زودی ان شاء الله خواهم رفت. دلم میخواد کلا دیگه با هیچ آدمی ارتباط نزدیکی نداشته باشم، که همه ش اذیت بشم و مجبور باشم هیچی نگم. البته میدونم این ایراد خودم هم هست، باید فارغ از تبعاتش ناراحتیمو بیان کنم، و به ملت یاد بدم چجوری باید باهام برخورد بکنن. نمیدونم واقعا، برای ساده ترین چیزها هم باید تذکر بدم؟ واقعا نمیخوام و اصلا نمیتونم همه را از نو تربیت کنم. نمیدونم واقعا در برابر بیشعوری آدما باید چه کرد؟

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان