98-10-23

موقع خداحافظی بغلم کرد و گفت تو خیلی دختر خوب و با درک و شعوری هستی، خیلی می فهمی. و من به نشونه ی تشکر لبخند زدم، ولی تو ذهنم پوزخند زدم که در هر صورت من خودم را عمیق و فهیم میدونم، چه تو به این اقرار کنی چه نکنی، چه این حسو داشته باشی چه نداشته باشی (بماند که میدونم هنوز خیلی سوال ها هست که باید در موردشون فکر کنم و به خودم جوابشون را بگم). ایشون یک هم خونه ی بالقوه بودن که بالاخره با هم فهمیدیم هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست و برنامه ای برای خونه گرفتن نداره.

بعد تو راه برگشت داشتم به این فکر می کردم که من دختر خوبیم، آره این چیزیه که همه بهش اقرار می کنن، ولی فکر نکنم با وجود این اقرار کسی دوستم داشته باشه (غیر از خونواده و عده ی معدودی که دوست صمیمیم هستند که همونا را هم بعضا حس می کنم فقط دارن ازم استفاده می کنن)، مفهوم مهرطلبی برام تداعی شد و از خودم پرسیدم آیا مهرطلبم؟ شرط لازم مهرطلبی را دارم، ولی شرط کافیش را نه، آره من سعی می کنم خوب باشم، ولی نیازی ندارم به اینکه در مقابل این خوب بودن جایزه ای بهم بدن، یا حتی دوستم بدارن، چون اولا به این نتیجه رسیده ام که مسئولیت هر آدمی توی این دنیا اینه که خوب باشه، و احتمالا مسیر رُشد کردن از خوب بودن می گذره، و رُشد کردن، ارزشمندترین ارزش زندگیِ منه. و دوما و مهمتر از اون، منم کسی را دوست ندارم.

بعد به اون کسی فکر کردم که یک عمر خواستم به خودم و به او بقبولونم که دوستش دارم و حتی عاشقشم! از خودم پرسیدم، او هم منو دوست نداشت، نه؟ به احتمال زیاد نه! و باز مرور کردم که اگه بازم برگرده واکنشم در مقابلش چیه؟ و بازم جوابم این بود که فقط ساکت میمونم و نگاه می کنم، نه، شاید حتی جوابش را هم بدم، شاید باز هم بهش فرصت بدم که رابطه ای بسازیم، آره برام اهمیتی نداره میتونم بی نهایت بار بهش فرصت بدم تا زمانی که بالاخره خودش از رو بره و ناامید بشه، من از رو نخواهم رفت، چونکه دیگه او و رابطه با او برام موضوعیتی نداره، او میتونه یک اهرم برای رشدِ من باشه، فقط همین.

ولی میدونی دلم برای تمام طنازی های اونموقع هام، تمام شوخی ها و حرکاتم در جهت دل بردن، تنگ میشه، تمام تلاشم برای اینکه به خودم و او بقبولونم که تعلق خاطری در بین هست، من به او متعلقم و او به من. ولی اینطور نیست، من هیچ زمان به کسی تعلق نداشته ام و هیچ زمان کسی به من، و انگار دیگه باهاش کنار اومده ام اگرچه دلم نمیخواد همه چیزو تموم شده بدونم، همه ی اون احساس ها را، ولی بعضا فکر میکنم یه سری احساس ها، مال یه برهه ای از زندگی آدمیزاده و در انتهای اون برهه باید با اون احساس ها هم برای همیشه خداحافظی کنی.

ولی نه، من امیدوارم که یه بار جوری کسی را دوست بدارم که خودم هم باور کنم.

هنوز و همیشه دیدن و خوندنِ صحنات عاشقانه (نه بوس و بغل و اینا، هر حرکتی که بهم بباورونه این بشر طرفش را دوست داره) به گریه میندازنم. مثلا مصاحبه ی با شاهین مقدم را دیدم اگرچه براش ناراحت شدم، ولی در عین حال، خداروشکر کردم که این بشر و زنش همدیگه را دوست داشته اند.

الهه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان