To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

98-10-10

سه شنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۱۱ ب.ظ

شوهرخواهر گرام میخواد بچه های مدرسه شون را ببره سیرک، و 10 تا بلیط اضافه هم داشتن، دیشب داشتن به بچه های خونواده می گفتن که هر کدوم دلشون بخواد میتونن برن و همینجوری صحبتش بود تا اینکه من پرسیدم مگه چیه که بلیطش اینقدر گرونه، بعد داشتن توصیفش می کردن که من همینجوری محض طنز و با خنده گفتم (کاش زبونم لال شده بود و نمی گفتم) که میشه منم ببرید، به این امید که اینا فقط دارن بچه میبرن و من گُنده ام و حرف من مزاحی خنده دار بیش نیست، ولی هنوز جمله م کامل منعقد نشده بود که خواهرم درخواستم را قاپید و گفت: "آره، حتما، تو هم برو، به جای من"، با وجود "غلط کردم و گوه خوردم"ی که توی چشمان من بود و اگه کسی اهمیت میداد میتونست به راحتی بخوندش، تو رودربایستی قبول کردم و قطعی شد که امروز منم با بچه ها برم سیرک! و ساعث 3 بعد از ظهر امروز قرار است در سیرک تشریف داشته باشم و همراه بچه ها از هیجان خفه شم. اشکال نداره الهه، دو ساعت که بیشتر نیست، فوقش به چشم یک وظیفه بهش نگاه کن.

 

دوست صمیمی دوران راهنمایی دبیرستانم، دیشب تو تلگرام پیام داده! آره ما هنوز با هم در ارتباطیم، ولی مثلا هر از 6 ماه یه بار، و اون ارتباط راستش خیلی دلخواه من نیست، چون دیگه طرز فکرمون خیلی با هم متفاوته، ضمن اینکه هر باری که همدیگه را می بینم من فقط باید گوش بدم و او حرف بزنه، و اگه خیلی زرنگ باشم میتونم برای ثانیه هایی گوش و توجه ش را مال خودم بکنم نه بیشتر. هنوز به پیامش جواب نداده ام، ولی میدونم باید جواب بدم و میدونم باید برم خونه ش، چون از قبل اصرار هاشو کرده بود و منم بالاجبار قبول کرده بودم ولی بعدش خداروشکر خبری ازش نشده بود، تا دیشب. اشکال نداره الهه، این هم یک وظیفه ست، انجامش بده.

 

در طی دو سه ماه پیش هم، به خاطر دیدار با دو تا از دوستانم، رفتم اصفهان. قبلش هم برای یکی دیگه شون رفته بودم شیراز! باز هم من باب انجام وظیفه.

با رفیق مهاجرت کرده، یه هفته ای هست که قهریم و همش رو مخم هست که در این برهه اون به من نیاز داره، نباید بذارم ارتباطمون تموم شه، آره اگه امکانش بود برای آشتی با ایشون یه سر هم میرفتم آمریکا! نه که بگی من به این ارتباط نیاز دارم ها، نه، فقط چون احساس مسئولیت می کنم باید مثل یک وظیفه انجامش بدم.

 

ننه و بابای ما باز با هم قهرن، و پدر گرام بی اندازه تنهاست و بی اندازه ترحم برانگیز، هر بار به خودم میگم من خیلی بیشعورم که تنها مونده. ولی میدونم برای هم صحبت شدنِ باهاش انگیزه ی درونی ای وجود نداره، این هم صحبتی ها دلخواه کودک درونم نیست، این رو هم باید مثل یک وظیفه باید انجام بدم.

 

آاااه پسر، خسته ام از انجام وظیفه، اگرچه هیچ کدومشون رو هم به خوبی انجام نمیدم.

 

+آزمون رانندگی را نرفتم بدم، چون قبول شدنم را صرفا یک معجزه ی غیرمنتظره میدونستم و با احتمال زیادی مطمئن بودم قبول نمیشم. شنبه ی این هفته شاید برم، اگرچه نمیدونم به چه دلیل تمرین های بیشترم دارن صفرا می افزان و نتیجه ی عکس میدن، هم بیشتر میترسم و هم افتضاح تر رانندگی می کنم و در نتیجه باز بیشتر می ترسم و این چرخه ادامه داره...

 

++دیشب یه خوابِ خوب دیدم، خواب یک آقوی جنتلمن که به خونه مون رفت و آمد داشت :)) و من بدجور تو کفِ ش بودم. یه کلاهِ خارجکی همیشه سرش بود، باشخصیت و مهربون بود و مثل خودم بسیار احساس مسئولیت میکرد (مثلا در قبال من) با وجود اینکه ترجیحش این بود که تنها باشه. خلاصه که من خیلی دوستش داشتم و حتی چند بار هم بهش ابراز علاقه کردم و فکر کنم آخراش دیگه داشت ازم فرار میکرد، ولی حسِ من همش خوب بود، نه از اینکه او بود و میتونست مال من بشه، از اینکه بالاخره من هم کسی را دوست داشتم و دلم میخواست باشه. :)

۹۸/۱۰/۱۰