قصه ش کو پس؟

هر سال یلدا که دور هم جمع میشیم، پسِ ذهن من مدام تکرار میشه که یلدا اون شبیه که بزرگترها قصه تعریف میکنن و بقیه گوش میدن و حظ می برن، ولی انگار هیچ سالی قرار نیست این اتفاق تو خونه ی ما بیفته، اگرچه بد نمی گذره و همون دور هم بودنمون نعمتیست که بسیار به خاطرش شکرگزارم، ولی قصه هم بود خیلی عالی میشد، بلکم منم قصه گفتن را یاد میگرفتم، و البته دیشب به این هم فکر میکردم که اگه یه روزی بزرگتر خونواده من بودم، چی میخوام برای نوه نتیجه ها تعریف کنم حال کنن؟ واقعا ایده ای ندارم.

 

+دیشب دورِ هم، دورِهمی را دیدیم، و من پس از سال ها تلوزیون و برنامه ی وطنی نگاه نکردن، دلم برای وطن و هنرمندان هم وطنم تنگ شد و غش رفت. دوستشون داشتم، ای کاش محمدرضا علیمردانی فقط میخوند و حرف معمولی نمیزد، اونموقع مثل یک اسطوره می پرستیدمش و عاشقش میبودم :)

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

لینک تماس با من، فعاله، برای زمانی که حرفی برای گفتن داشتین.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان