98-8-9

در این لحظه نیازمندم یک شخص بخصوصی رو مثه کون سیگار زیر پام له کنم

 

به مامی میگم یه ذره غرور داشته باش و قهر کن باهام وقتی بهت بی احترامی میکنم، میگه آخه مگه تو کی هستی؟ 

دقیقا اینو نمیگه البته یه چیزی شبیهش میگه، که یعنی تو در حدی نیستی که بخوام باهات قهر کنم

واقعا نمیفهمم چی میشه که یک مادر اینطور کمر همت به خورد کردن بچه ش می بنده! بگو آخه چی به تو میرسه، چرا یک عمره اصرار داری بزنی تو سر بچه هات و بهشون بگی که هیچی نیستین؟ هان چرااا؟

 

اون کسی که میخوام له کنمش البته مامانم نیستا.

 

بهش میگم چرا احوالمو نمی پرسی؟

نه اینکه اونقدر بدبخت شده باشم که به احوالپرسی کسی نیازمند باشما، از این جهت میپرسم که ببینم آیا امیدی هست بهش؟ آیا به اندازه کافی بزرگ شده که بتونم مجذوبش باشم و از آپشن هایی که ارتباط با همچون منی داره بهرمندش کنم :)

یه مشت خزعبل تحویلم میده با این مضمون که من خیلی مغرورم و به غرورم مفتخرم و دست ازش برنمیدارم.

ولی چیزی که من دریافت میکنم اینه که: من خیلی حقیر و منفعلم، خودمو کوچیکتر از اونی میبینم که احوال چون تویی را بپرسم، تو در چشم من یک خدای بی نیازی و لطفا نیازهای من را برآورده کن بی اینکه مسئولیتی در قبالت بپذیرم.

الهه :)
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

در آدرس to-pass.blogfa.com هم در کنار این وبلاگ خواهم نوشت.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان