To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

...

سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۰۹ ب.ظ

یکی از دوستانم همیشه از شرایط بیرونی (شرایط ایران) گله مند بود و اصرار داشت که قربانی این شرایطه، در مقابل، من همیشه با خودم درگیر بودم و از خودم طلبکار که دنیای بیرون انعکاس دنیای درونته، دنیای درونیتو بساز تا بیرون هم بهشت بشه. برای ایشون همیشه باید یکی میبود که در مشکلات به کمکش بیاد و بهش حس خوبی بده، و من همیشه اونی بودم که به خاطر مشکلاتم باید به دیگران (خونواده ی عزیزم) دلداری می  دادم که عیب نداره، درستش میکنم، شما خودتون را ناراحت نکنید، ایشون معمولا از همه ی عالم طلبکار بود که چرا هواشو ندارن و تنها خواسته ی من همیشه این بود که به خودم واگذار شم، همیشه از رفتن حرف میزد و من همیشه با خودم میگفتم چیزی که باید درست بشه، سبک زندگی و طرز تفکر منه! ایشون الان چند ماهیست آمریکاست و من همچنان مشغول کلنجار رفتنم با ننه بابا. به نظر میرسه باید به یه سری چیزا شک کنم :)



+انیمه ی "صدای خاموش" را دیدم، با وجود اینکه در top هام دسته بندی نمیشد و آنچنان هم موقع دیدن، باهاش ارتباط برقرار نکردم، ولی انگار بهونه ای که برای گریه کردن لازم داشتم را بهم داد و الان هیچ جوره نمیتونم جلوشو بگیرم.  :))

البته از یه لحاظ از یه جایی به بعد احساس نزدیکی می کردم با شخصیت اول داستان: در چشمش، رو صورت تمام آدم ها، یه ضربدر پت و پهن گنده بود، و چیزی از صورتشون مشخص نبود و این به این معنی بود که نمیتونست به چهره ی آدم ها نگاه کنه، یا اونها را نمی دید. منم خیلی وقته نمی بینم، نه صورت آدما را، و نه هیچ چیز دیگه را، نگاه میکنم، ولی نمی بینم، چون در سیر و سفر در درونم هستم، ذهنم کاملا مشغولم داشته، کاملا مشغول خودمم، مشغول درست کردن خودم، مشغول برطرف کردن عیب و ایرادام. دلم میخواد بیام بیرون.


*ولی حقیقتا احمقانه تر از این درد هیچ زمان نتونستم پیدا کنم، که من موقع مشکلاتم باید بقیه را دلداری بدم! باید مطمئنشون کنم از اینکه غریزه م کار میکنه، باید مطمئنشون کنم که من هم ایگویی دارم و از اونجایی که هنوز فناء فی الله نشدم از این ایگو مراقبت خواهم کرد.

و اینقدر این جریان فجیع و خیطه، که گاهی حس میکنم کم مونده مامانم بهم، بگه: "الهه نفس نکشیدی، هیچ حواست هست نفس نکشیدی؟ اخه تو چرا اینقدر منو اذیت میکنی؟ چرا نمی فهمی باید نفس بکشی، یالا نفس بکش!"

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">