۳۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

98-1-31

  • الهه
  • شنبه ۳۱ فروردين ۹۸
  • ۱۸:۳۶
+بعضی ها دوست میدارن و دوست داشته میشن (البته به قول خودشون)، ولی در مورد من و روابطم، اتفاقی که میفته اینه که خشمگین میشم و خشم برمی انگیزم.
خشم حسِ جاری در ارتباطات منه، خشمی پایدار. خب البته شاید به هیچی ترجیح داشته باشه. :))

++دو هفته ای هست که اضطراب دست از سرم برنداشته، البته همش اضطراب نیست، احتمالا یه مقدار غم و چه بسا یه کوچولو لذت هم قاطیشه، و همین باعث شده به حس عجیبی تبدیل بشه، ولی دیگه خسته ام ازش، در حقیقت قلبم خسته ست، بس که سنگین تپیده.

+++ دیشب تصادفا رفتم تو درفت ایمیلم، یه ایمیل بود مال 10 سال پیش. به اون روزها فکر کردم، دلم خواست الانم سنم منهای 10 میشد. حس می کنم اون روزها، حق داشتم و پذیرفته بود که در اون سن باشم و اون باشه سهمم از تجربه ها و مسئولیت های توی زندگی، ولی سن الانم، تجربه ها، مسئولیت ها، اعتماد به نفس، پول، موقعیت اجتماعی و کلی چیزای بیشتر می طلبه. از گفتن سنم این روزا خجالت میکشم، و این خیلی برام غم انگیزه. اگرچه فکر کردن به اینکه تمام این زمان مالِ خودم بوده و کارای دلخواهمو انجام دادم، رضایت بخشه.

++++ بچه ها هم تلاش می کنن، ولی تلاششون رقت انگیز نیست، چون به اراده نیست، اونها انتخابی جز تلاش کردن و پیش رفتن و کشفِ بیشتر ندارن.

+++++ تجربه بهم ثابت کرده حرف زدن از تصمیم ها و هدف ها، رابطه ی مستقیم داره با محقق نشدنشون. فکر میکنم حرف زدن از هدف ها، نشون میده که بزرگ می بینیشون، بزرگتر از خودت، تو مُشت نداریشون، و در نتیجه بهشون نخواهی رسید. (حرف زدن یه چیز تو مایه های اراده به تلاشه، اعلام اینکه من خودمو لایق چیزی که میخوام نمیدونم، خودمو از چیزی که میخوام بهش برسم دور می بینم و فکر می کنم باید کلی براش تلاش کنم و سختی بکشم) حرف زدن حقیقتا بی خاصیت ترین اکتِ توی این جهانه.

++++++ اینکه در عین آگاهی از اینکه فلان ویژگی تو را جذابت کرده، یا فلان اتفاق این معنیو میده که زندگیت بر وفق مراده، جوری ازش حرف بزنی که انگار آگاه نیستی، حالمو بهم میزنه.

+++++++ یه نیاز احمقانه ای که ممکنه این روزا داشته باشم، اینه که یکی باشه در این حد بیشعور و گستاخ، که اعلام کنه، "دارم میرم بشاشم!" یا "رفتم بشاشم" یا "شاشیدم و اومدم" و گستاخیش برام پذیرفته شده و فان باشه! خاک بر سرم با این نیازهای مسخره م. :))

شفافیت صداشو دوست دارم

  • الهه
  • شنبه ۳۱ فروردين ۹۸
  • ۱۳:۲۸



+خصوصا این تیکه ش که میگه:

"گفتم سلام خانوم/ دیگه برام قانون/ من بعد قانون جنگهههه/ ولی برنده اونه که میتونه خونسرد و آروم بجنگه"


دانلود کیفیت اصلی آهنگ: Salam

self expression

  • الهه
  • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸
  • ۱۴:۴۱

دلم میخواست مثه یه بالش نرم بهش تکیه میدادم، هر حرفی دلم خواست بهش میزدم و عین خیالش هم نبود و همچنان با محبت و لبخندی که در تلاشه لبخند بمونه (چون هر آن ممکن بود به خنده تبدیل بشه)، بهم نگاه می کرد و اصلا حرف نمی زد و وقتی ناخواسته تو چشماش نگاه می کردم، تشنه ی چشیدن طعم لبام می یافتمش. چه لووس!

موجوداتِ زیادی ساکت (و شاید منفعل)، کسایی که در پی اثبات خودشون یا حتی عشقشون به تو نیستند، را بسیار جذاب، پیچیده و در عین حال غنی، می یابم و عاشقانه دوستشون میدارم.

نمیدونم چی شد که اینا رو گفتم اصلا.


+قاعدتا برای کسی که در طی تمام زندگیش تلاش کرده آدم کول و خونسردی باشه و وابسته شدن براش از ماجراهای خنده دار و احمقانه ی روزگار حساب میشده، خیلی ثقیل تموم میشه که بشنوه یا بفهمه در چشم کسی، موجودیست آویزون و زیادی رومانتیک و سودایی.

such a miserable

  • الهه
  • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸
  • ۱۴:۰۴
یه روزگاری من نقش اون موجودِ محجوب و طفلی ترِ این ماجرا را داشتم، اونی که دلت میخواست قورتش بدی، اونی که میشد و دلخواه بود اگه پیش میرفتی بهش تجاوز می کردی و دنیاشو فراخ می ساختی! :)) ترس هاشو ازش می گرفتی و او عاشقت می شد، عاشق ماجراجویی با تو، عاشقِ جرئتت، عاشق بزرگ بودنت، عاشق اینکه تونسته ای در برش بگیری، عاشقِ عشقی که مثل نور به دنیای تاریکش تابونده بودی. و البته که هیچ زمان نمی تونست فراموشت کنه.
این روزا حس میکنم دیگه نه اون حجب طفل گونه را دارم، و نه نترس ترم. حس میکنم نه دوست داشتنی ام و نه ستودنی، نه عشقی جذب می کنم و نه میتونم عشق بورزم، نه اون بچه هه هستم، و نه اون بزرگ تره. در حقیقت یه بچه ام با یه سپر دفاعی که از بیرون منو شبیه بزرگ ها نشون میده، ولی هنوز همون ترس ها و شاید بیشتر از اون ها را تجربه می کنم و دلم میخواد کسی باشه که ازم بگیردشون.

98-1-30-2

  • الهه
  • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸
  • ۱۳:۴۰

من واقعا دوست دارم بی ترس باشم، البته کیه که دوست نداره، چیزی که ممکنه بیانگر میلِ (شاید) شدیدتر من باشه، اینه که گاهی در ذهن ریسک انجام دادن کارهایی که تا به حال انجام ندادم را به جون میخرم، و کاملا جدی و پاک باخته تصمیم میگیرم که انجامشون بدم هر چی که باشن و هر چی که تبعاتش باشه، اهمیتی نداره، ولی وقتی بیشتر فکر میکنم، میفهمم مطمئن نیستم انجام دادنشون از من یک موجود بی ترس بسازه، اصلا فکر میکنم حتی انجام دادنشون یه جورایی از روی ترسه و رقت انگیزم خواهد کرد. اصلا تلاش برای بی ترس شدن به نظرم یه پارادوکسه، حس میکنم مفهوم تلاش و ترس یه جورایی به هم گره خورده. تلاش کردن یعنی فرار کردن از اینی که هست و اینی که هستی.

نمی دونم.

هر موقع به بی ترس شدن فکر می کنم ناخودآگاه یه خاطره از لحظاتی کوتاه با یک دوست به اسم نسیم (که البته دوستیمون خیلی نپایید ولی در همون مدت کوتاه بسیار صمیمانه بود) تو ذهنم مرور میشه. تو خیابون بودیم و بلند بلند "دزده و مرغ فلفلی" را با هم میخوندیم و می خندیدیم، و غیر از خودمون هیچ کسی را نمی دیدیم.


+برادرزاده، خواهرزاده ها دیشب همه اینجا بودن تا دیر وقت، و خب معمولا وقتی اینطور میشه دیگه فرداش را خونه شون سر خواهند کرد، ولی الان یکیشون باز اومده، تنهایی! و من اونقدر عوضی هستم که حتی رغبتی به برقراری تماس چشمی هم باهاش نداشته باشم.

من خودم آدمیم که از بچگی، هزاران بار دعوت میشدم تا جایی برم و حتی الامکان ترجیح میدادم با ننه بابام جایی برم و زیاد هم مزاحم حریم آدم بزرگ ها نشم و ساکت کنج عزلت خودمو اختیار کنم. وقتی این بچه ها بی دعوت و بی اینکه کسی خواسته باشدشون میان اینجا، اگرچه بک گراند احساس مسئولیت می کنم در قبال اینکه مبادا احساس کنن دوست داشته نمیشن، ولی نمیتونم گستاخیشون را هضم کنم. وجدانم هر چقدر بیشتر بهم فشار میاره برای اینکه خاله ی خوبِ مشتاقی باشم، خرِ درونم بیشتر جولان میده و روشو ازشون برمیگردونه.

98-1-30

  • الهه
  • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸
  • ۱۳:۱۲

+میدونی چی در مورد اینترنت و سوشال مدیا و اسمارت فون و تمام اینا که اینهمه در مورد مضراتشون مینویسن و ازشون برحذرمون میدارن، منو بیشتر از همه آزار میده و بیشتر از همه دلیلیست برام، که باید ترکشون کنم (اگرچه که در حقیقت در هیچ سوشال مدیایی آنچنان حضور فعال ندارم و به کل به لحاظ ارتباطات خیلی ضعیفم)؟ این که تمام اینا در طی زمان بهم این حس را داده اند که نمیتونم و نباید بی مشغولیت بمونم، حتی اگه واقعا تکلیفی برای انجام دادن ندارم، باید با یه بازی هم شده حتی خودمو سرگرم و مشغول کنم، اگه صدایی برای شنیدن نیست، بازم باید یه صدا برای خودم بسازم و بهش گوش بدم، نمی تونم در سکوت بمونم، به این مشغولیت ها و سر و صداهای تو سرم نیاز دارم برای اینکه از زنده بودن و حسِ عمیق همین لحظه، فرار کنم. به نظرم این مخرب ترین اثرشونه و حتی اگه بحث اتلاف وقت و سطحی شدن و نداشتن تمرکز هم نباشه، باید به این دلیل هم که شده، استفاده از گوشی را کم و کم و کمتر کنم.


++همچنان هر از گاهی قسمت هایی از بیگ بنگ تئوری را می بینم. و دیدنش هر بار موجب حسرتم میشه، باعث میشه بی اندازه دلم بخواد یک اکیپ دوستانه ی اینچنینی داشته باشم، کسایی که بتونم باهاشون از هر دری بی شرم و بی ترس و صادقانه حرف بزنم و اونها هم متقابلا در برابر من اینچنین باشن، بتونم باهاشون به همه چیز، به تمام بدبختی ها و نقاط ضعف و آسیب پذیری ها و نیمه ی تاریک وجود خودم و اونها بخندم و هیچ چیزی را جدی نگیرم. فکر میکنم اون صمیمیتی که در پی اش بودم و هستم، اینه. که بتونم وا بدم و شل بگیرم و تمامِ اونی باشم که هستم.


+++دیشب شنیدن چیزی باعث شد برم تو پیج یکی از این اینفلوئنسرهای اینستاگرام، به اسم "سحر-تبر". عکس پنج سال پیشش (قبل از تمام عمل های جراحیش) را هم دیدم.

حین دیدنشون چیزی که تو ذهنم مرور میشد، حرفای جو ویتالی تو یکی از ویدئوهاش بود، فکر کنم میخواست تکنیک هوآپونوآپونو را یاد بده، و یه جاییش میگفت عمیقا از "خدا" یا "معنویت" وجودتون به خاطر سهم خطاتون در به وجود اوردن فلان مشکل روی کره ی زمین، یا تو زندگی فلان آدم (حتی اگه مستقیما بهتون ارتباط پیدا نمیکنه) عذرخواهی و طلب بخشش کنید. و دیشب منم موقع دیدن عکس های این دختر داشتم این کارو انجام میدادم، عمیقا احساس گناه می کردم و عذاب وجدان داشتم به خاطر ساختن دنیایی تا این حد بیرحم، که باعث شده، یه آدم اینطور از خودش، بدنش، عزت نفسش و تمام زندگیش بگذره و خودش را لایق تمام فحش هایی بدونه که الان تو پیجش به سمتش سرازیرن.

98-1-28

  • الهه
  • چهارشنبه ۲۸ فروردين ۹۸
  • ۱۹:۲۴

+هر بار تو پینترست ویدئوهای آموزشی مثلا یوگا یا هر ورزشی را می بینم، انعطاف و قدرت بدنی این جماعت، و تسلطی که آدم حس میکنه رو هیکلشون دارن، منو یاد طعنه ی کِن رابینسون تو سخنرانی تِدِش میندازه که میگه بدنِ اساتیدِ دانشگاه جماعت در حقیقت یه وسیله ی نقلیه برای حملِ سرشون حساب میشه. برای منم این دقیقا صدق می کنه و گاهی اصلا متوجه از سر به پایینِ هیکلم نیستم و حسش نمی کنم و در اختیار خودم نمی بینمش، چون دارم توی سرم زندگی می کنم. این روزا هر چی فکر میکنم بین تمام کارهای روزانه م، کاری با اولویتی بالاتر از ورزش سراغ ندارم.

ولی بازم انجامش نمیدم، البته اینکه یکی دو هفته ای هست که کلا هیچ غلطی نمی کنم هم شاید بی تاثیر نباشه.


++این روزا بد جور مورد قضاوت عزیزان و اطرافیانم هستم، که همه ی از من کوچیکترا چه دختر و چه پسر دارن ازدواج می کنن (استقلالِ مالی که پیش کش)، و من هنوز اندر خمِ یک کوچه ام! غیر از اطلاعات و فکرِ روشنم، هیچ پیشبردی تو زندگی نداشتم :)) ولی خب  سعی می کنم مهربون، خنده رو، محترم، بزرگوار و به روز بمونم، بلکه به این وسیله از برچسب های ناخوب، جاخالی بدم. آره من هیچیم شبیه یه دخترِ ترشیده نیست :)) من یه چش سفیدِ ده ساله ام! :))


+++بعضی ها از تقسیم کردن آدما به دو دسته ی خوب و بد، و ابراز تمایل به دسته ی خوب و ابراز انزجار از دسته ی بد، خسته نمیشن، اقلا از 7 سالگی دارن این کارو مدام انجام میدن؛ این دیگه منسوخه جان من، به ابراز خودت مشغول باش، اون ویژگی هایی را داشته باش که خوب میدونیشون، بقیه را هم بیخیال، کسی به برچسب های تو نیازی نداره و اصلا اهمیت نمیده.


++++خواهر گرام سرمایه شو داده دستِ من تا تو بورس مدیریتش کنم و قسمتی از سود را شریک باشم، و شوهر خواهر گرام مسئولیت خریدِ ماشین جدیدش را به من واگذار کرده، آه پسر، این روزا تماس هایی دارم و حرفایی میزنم که حس میکنم راس راسی یه خرپولم :)) آآه، حقیقتا اغوا کننده ست، حتی فیگورش :))

البته اون روز مثل خنگ ها نزدیک بود صراحتا اظهار بدارم که ماشین مالِ من نیستا، بعد با خودم فکر کردم، who cares idiot؟ اقلا از دروغش لذت ببر.

98-1-26

  • الهه
  • دوشنبه ۲۶ فروردين ۹۸
  • ۲۱:۳۳

مشکل من معمولا این نبوده که چرا نتیجه ی دلخواهم هنوز به دست نیومده و بهش نرسیده ام، مشکل این بوده که رسیدن به هیچ نتیجه ای آنچنان برم نیانگیخته که براش تلاش کنم و سختی بکشم و به هر قیمتی که شده به دستش بیارم. اصلا من خیلی وقت ها مرگ را ترجیح دادم به زندگی ای که قرار باشه مدام توش بدوم برای رسیدن به یه سری معیارها، نمیخوام بدوم، نمیخوام سختی ای بکشم، نمیخوام عوض شم، نمیخوام بهتر شم، همه چیز باید حاضر باشه برام، من یادم نمیاد یه روزی متعهد شده باشم به بهتر شدن، موفق تر شدن، و تمام این چرت و پرت ها.

دلم فقط اتاقی میخواد از آنِ خود (که کسی نتونه مزاحمم بشه و نگرانم بشه که چرا به اندازه ی کافی خوشبخت نیستم)، و مقرری حتی بخور و نمیر، و رها از تمام شدن ها.

my love

  • الهه
  • دوشنبه ۲۶ فروردين ۹۸
  • ۲۱:۰۴


+بازم این جیگر!

اگه من باهاش فیلم بازی می کردم عمرا میتونستم دست ازش بکشم :))


++ بیگ بنگ تئوری را تا اون قسمتی که اومده دیدمش. لحظاتی پیش باز یه قسمت رندوم از قبلیا دیدم.

be strong plz

  • الهه
  • دوشنبه ۲۶ فروردين ۹۸
  • ۲۰:۵۷

خیلی بده که اون قسمت عاقل و منطقی و استوار وجودم که همیشه بهترین ایده ها و تصمیم ها را در آستین داره، معمولا مغلوب این قسمت احساساتی و ضعیف و مریض وجودمه. دلم میخواست این دو تا قسمت از هم جدا میشدن و اون قسمت خالی از احساساتم مسئولیت مراقبت از این قسمت احساساتی را تا یه حدی به عهده میگرفت و در باقی موارد اجازه میداد تا یه گوشه بمیره و در عوض خودش کارای مهم رو انجام و به زندگی ادامه میداد.

زشته الی جان، زشته که تو این سن، هنوز کم ارزش ترین و احمقانه ترین چیزها میتونن تو را از پا دربیارن. یه خرده قوی باش لعنت بهت، یه خرده یه سری چیزا را حواله بده به یه جاهایی.


+فکر میکنم دیگه اسمِ "برای عبور کردن" آنچنان به این وبلاگ نمیاد، این وبلاگ باید اسمش "چرت نوشته های یه مفلوک" باشه :)) 

نمیباس اینقدر با خودم نامهربون باشم.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.