دیالوگ دلخواه بچه رئیس

چند وقتی هست که خواهرزاده هام، عاشق "بچه رئیس" شده اند و روزی یک بار می بیننش، و گاهی هم توفیق اجباری نصیب من میشه که یه قسمت هاییش را دوباره و چند باره ببینم (قبلا یک بار کاملشو دیدم)، ولی یه تیکه را حواسم هست که هر بار ببینم و قابلیت اینو داشته که تا به حال هر بار منو در حد اشک ریختن منقلب کنه. و اون قسمت جاییشه که در انتهای فیلم بچه رئیس داره نامه ی تیم را میخونه، اسکریپتشو امروز سرچ کردم و اینجا میذارم که داشته باشمش:


Dear Boss Baby...

I don't usually write very much...

but now I know

that memos are very important things.

Even though I never went

to business school...

I did learn to share in kindergarten.

And if there isn't enough love

for the two of us...

then I wanna give you all of mine.

I would like to offer you a job.

It will be hard work...

and there will be no pay.

But the good news is that

you can never be fired.

And I promise you this.

Every morning when you wake up,

I will be there.

Every night at dinner, I will be there.

Every birthday party,

every Christmas morning...

I will be there.

Year after year after year.

We will grow old together.

And you and I will always...

...be brothers.

Always.


جاییش که میگه: "حتی اگه عشق و توجه به اندازه ی کافی برای هر دومون نباشه، من میخوام که همه ی سهم خودم را هم به تو بدم..."، هر بار منو به گریه میندازه :))

الهه ۰ نظر ۰ لایک

آیا واقعا خودخواهانه ست؟

از سوال های مهم و علی الحساب بی جواب زندگی من اینه که چه لزومی داره من بدونم که در دنیای اطرافم چه اتفاقی داره میفته؟ چه لزومی داره من بدونم قیمت دلار و سکه چنده؟ و چه حوادثی دلخراشی اون بیرون در حال اتفاق افتادنه؟ وقتی که واقعا چیزی در کنترل من نیست و نمیتونم چیزی را عوض کنم، نمیتونم به کسایی که کیلومترها ازم دور هستند کمکی بکنم... تنها چیزی که روش کنترل دارم و میتونم بهترش کنم، خودم هستم، پس چرا رو خودم تمرکز نکنم؟ و چرا اینقدر خودخواهانه به نظر میاد این تمرکز رو بهتر شدن خودم و فقط خودم؟ زمان های زیادی بوده که با یادآوری اینکه دنیام چقدر کوچیک و فقط محدود به خودم و روابط محدودمه، شرمنده شدم، ولی آیا واقعا باید شرمنده بشم؟

الهه ۰ نظر ۰ لایک

فیلم before sunset

دومین فیلم از سه گانه ای که اولی توی پست قبلی معرفی شده بود، را دقایقی پیش دیدم. خیلی بیشتر از قبلی دوستش داشتم، و به نظرم با وجود رومانتیک بودنش، پر از ایده و حرفای خوب بود، حرفایی که شنیدنش و پی بردن به اینکه کسای دیگه ای هم شبیه تو فکر میکنن، روحت را شاد میکنه و شادتر میشی زمانی که به این فکر میکنی اینها همونهایی هستن که تو ذهنت از تو خیلی بالاترن و با تو خیلی فاصله دارن، ولی می بینی نه واقعا اینطور نیست و بهشون نزدیکی.

یه جاییش با هم در مورد بزرگ تر شدن (بالا رفتن سن) حرف میزنن، دوست دارم منم نظرمو در این مورد بگم، هومممم، منم بزرگ شدن را دوست دارم، وقتی می بینم رفتارها، ایده ها و آدم هایی که قبلا میتونستن آزارم بدن، دیگه نمی تونن، دوست دارم اینو که بفهمم پوست کلفت تر شدم، دوست دارم که بفهمم از خیلی چیزا عبور کردم و به خیلی چیزا اشراف دارم، دوست دارم این را که بالاخره در یه سری موارد نظرِ مستقلِ خودم را دارم و به خودم مطمئنم، و این اطمینان سطحی نیست و از تعصب و حماقت سرچشمه نمی گیره، بلکه از تجربه و مطالعه نشئت میگیره، هوممم، آره من بزرگ شدن را، قدرتمندتر شدن را دوست دارم، خیلی دوست دارم :)


الهه ۰ نظر ۰ لایک

before sunrise

در پیِ دیدن یک کلیپ عاشقانه و شاید خنده دار که اونموقع نمیدونستم یکی از سکانس های فیلمه و دوستم بهم گفت، و بعد تایید و پیشنهاد همون دوستم، فیلم before sunrise را دیدم. دونستن اینکه یه فیلم عاشقانه ست، باعث میشه خیالم راحت بشه از اینکه دیدن فیلم شامل ساعاتِ سخت پر از ایده و یادگیری و منفجر شدن مغزم با دیالوگ های الهام بخش نیست، و در نتیجه میتونم زودتر و راحت تر و بدون مقدمه و آمادگی شروعش کنم و ببنمش و تموم بشه :) البته احتمالا یکی دیگه از دلایلی که فیلمای عاشقانه و رومانتیک را یه خرده آبکی می بینم به خاطر اینکه از نقد فیلم و بررسی فیلم به عنوان یک اثر هنری چیزی سر درنمیارم، و به طرز شاید مبتذلی فقط اصرار دارم از فیلم ها درسِ زندگی بگیرم و خب فیلم های عاشقانه، تا به حال که آنچنان در تدریس زندگی بهم موفق عمل نکرده اند.

در مورد فیلم، میتونم بگم یه فیلم ملو ی خوب بود :) البته شاید بهتره نظرات کُلی مو نگه دارم برای بعد از اینکه سه گانه ش را کامل دیدم. به قول رفیقم هنوز هیچی ازش ندیدم که :)

چیزی که در مورد فیلم دوست داشتم و توجهمو جلب کرد، این بود که حرفای دختره و پسره طبق معمول تمام فیلم هایی که تا به حال دیدم، آنچنان پروفشنال و پرفکت و برگرفته از کلی مطالعه و تجربه نبود، و این با وجود اینکه در ابتدا به نظرم لوس بود، ولی همه چیزو قابل باورتر میکرد، باور میکردی که بچه های کم سن و سالی هستند و با وجود اینکه موقع حرف زدن و گفتن از ایده ها و نظراتشون سعی میکنن با اعتماد به نفس باشن، یا شایدم واقعا زیاد اعتماد به نفس دارن و این از حماقتشون سرچشمه گرفته، ولی ایده ها و نظرات محکم و شاید مهمی ندارن، صرفا دارن حرف میزنن، چرت و پرت میگن... و خب میدونی حسِ اینکه دوست داشتنِ کسی میتونه به همین راحتی اتفاق بیفته، بدون اینکه طرفت واقعا یک شخصیت خاصِ اعجوبه باشه. دلخواهه، بخصوص برای آدمای کمالطلب، آدمایی که هیچ جوره خودشون را لایق دوست داشتن نمی بینن، یا آدمایی که حس میکنن عشق واقعا یه چیز ماوراییست و برای آدمای ماورایی اتفاق میفته.



+برای انتخاب کلمه ی کلیدی برای این پست بین "فیلم" خالی، "معرفی یا پیشنهاد فیلم" و "فیلم هایی که می بینم" مرددم.  فکر کنم همون "فیلم هایی که می بینم" کلمه ی کلیدی مناسب تری باشه، هوم؟


بعدا نوشت: خب طبق این نقد (نمیدونم اسمش نقده یا هر چیز دیگه)، به نظر میرسه چیزی که من بهش توجه کردم، ویژگی شاخص این فیلم بوده و تصادفی اتفاق نیفتاده و صرفا برداشت من نبوده :)

الهه ۱ نظر ۰ لایک

سلامِ دوباره

خب خب خب

فکر کنم میخوام بی هیچ مقدمه و توضیحی، نوشتن را اینجا از سر بگیرم، و پشت پا بزنم به تمام قوانین و احکامی که برای نوشتن در یک فضای پابلیک، برای خودم وضع کرده بودم :)

اگرچه همچنان برای کوتاه و عجله ای نبودن و فکر شده بودنِ نوشته ها، ارزش قائلم ولی از یه طرف فکر میکنم اگه بخوام خیلی هم وسواس به خرج بدم، دیگه نوشته هام شبیه نوشته های یک آدمیزاد نخواهد بود.

پس

دوباره سلام :)

الهه ۴ نظر ۱ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.