۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

لبخندِ دلخواه

  • الهه
  • دوشنبه ۵ فروردين ۹۸
  • ۱۲:۴۹
  • ۰ نظر
توفیق تماشای مسابقه ی "عصر جدیدِ" تلوزیون را هر از چندی ناخواسته به دست میارم، از تقریبا همه ی رفتارها و حرکات تماشاچی ها، و اقلا نصف شرکت کننده ها و سه تای داورها بخصوص خانوم نونهالی، شرمنده میشم هر بار. کاملا حس میکنم که این رفتار و حرکت، اصیل نیست، بلکه یه رونوشته از نظیرِ اونور آبیش.
تنها چیزی که باعث میشه به تماشاش ادامه بدم، دیدن لبخند های امین حیایی ست. حس میکنم کاملا اصیل و پروفشنال اند، لبخند های کسی هستند که اولا تو کارش حرفه ایه و امضای خودشو داره و ثانیا به خاطر تمام سختی هایی که حالا در مسیر حرفه ای شدن یا به دلایل دیگه کشیده، قدرتمنده. البته بعید نیست که این حسِ من حقیقت نداشته باشه، ولی بهرحال این چیزیه که حس می کنم.
لبخندش شبیه لبخند یکی از مشاورین روانشناسی ایست که چند سال قبل، یک بار پیشش رفتم. و البته شبیه لبخندِ گتسبی بزرگه، که راویِ داستانِ اسکات فیتزجرالد اینطور توصیفش می کنه:

"لبخندی از سر همدردی، نه! کمی بیشتر از همدردی به من زد. لبخندش از آن دست لبخندهای ناب بود که موجی از آسایش خاطر پایدار در آن هویدا بود که ممکن است چهار، پنج بار بیشتر در طول زندگی ات از آن دست لبخند ها نبینی، لبخندی که این طور بود یا حداقل این طور به نظر می رسید که همه ی جهان و مافیها فقط لحظه ای بیش نیست، آن وقت با تعصبی شدید برای جلب رضایت و تایید تو، فقط روی تو تمرکز می کرد آن خنده تو را به همان اندازه ای که میخواستی درک می کرد، به تو اعتقاد داشت به همان میزان که می خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی، و به تو اطمینان می داد که تاثیری که در او نهاده ای، دقیقا همان است که در اوج درخشش خود انتظار داری که در دیگران بگذاری."


+دوست دارم خودم هم یه روزی از این لبخند ها پر باشم، اونقدر که بتونم اطرافیانم را سیراب کنم، هر بار ایمان بیارند به این حقیقت که به اندازه ی کافی خوب و دوست داشتنی و باشکوهند، همچنان که من بهشون ایمان دارم.

++هوممم، لبخند های زوربا هم حتما این شکلی بوده، لبخندهای هر آدم قدرتمندِ عزیزِ بزرگی مطمئنا این شکلیه.

97-12-28

  • الهه
  • سه شنبه ۲۸ اسفند ۹۷
  • ۲۰:۰۳
  • ۰ نظر

خودمو شبیه یه بچه ی نازنازی می بینم که هر از چندی قهر می کنه میذاره میره و بعدش چون جایی نداره بره، باز دوباره به قول مامی، سرشو میذاره جای کیونش :)) و برمیگرده.

خب من برگشتم (به همین سرعت) چون چند دقیقه پیش داشتم آرشیو نوشته های قبلیمو (که در قالب pdf برای خودم ذخیره کردم) میخوندم، و فهمیدم اگه یه همچین وبلاگی (که بهم این حسو بده که ممکنه کسای دیگه ای هم بخوننم) را نداشته باشم، هیچ زمان سعی نخواهم کرد خوب بنویسم، و گرفتن این امکان از خودم به معنی گرفتن فضای شکوفا شدن از خودمه، ضمن اینکه، یادم نرفته که اینجا را برای عبور کردن از چیزی که هستم ساخته ام و این برام ارزشمند بوده و هست.

ولی مشکلی که باهاش مواجه بودم و باعث شده بود دلم بگیره از خودم و البته بیشتر از دیگران، همچنان سر جاش هست و حل نشده. 

خب من همیشه سعی کرده ام که وبلاگم علاوه بر اینکه به خودم برای عبور کردن کمک میکنه و فضاییست برای شکوفا شدنم، مطالبش حتی الامکان الهام بخش یا مفید باشن برای کسی که وقتشو گذاشته و میخونه. و این تلاش من، این انتظار را برام آفریده که دلم بخواد گاها از طرف مخاطبم هم دلگرم بشم ولی تا به حال به اندازه ی کافی دلم گرم نشده. 

تو کتاب این سو و آنسوی متنِ عباس معروفی، یه جایی حرفی با این مضمون گفته که هنرمند، حق داره دیده بشه، حق داره که مورد توجه باشه، و من فکر میکنم بلاگرها (همین ماها که نمیدونم برچسب بلاگر بهمون میچسبه یا نه) هم زمانی که تلاش می کنن الهام بخش باشن و خوب بنویسن، حق دارن خونده بشن، و حق دارن که این به اطلاعشون برسه، تا بفهمن که تلاششون هرز نرفته. البته میدونم نه کسی از من خواسته مفیت باشم، نه من میتونم از مفیت بودنم مطمئن باشم و نه حتی اگه یقیناَ مفیت بودم، یقه ی کسی را بچسبم که حالا که بهت کمک کردم چرا دلمو گرم نمی کنی؟ 

تا به حال هم غرورم اجازه نداده بود به تمام این اعتراف کنم و اصرار داشتم بخشنده و بزرگوار بمونم و انتظاراتو صفر نگه دارم، ولی این بار گفتم دیگه من که بچگی کردم، اجازه بده بچگی را به حد اعلاش برسونم و بگم بهتون که خیلی بدید که دوستم ندارید :) ضمن اینکه فکر کردم بهتره حسی که دارم و اندازه ای که بچه هستم را علی الحساب بپذیرم، و در نتیجه ش بتونم ازش عبور کنم :)


+غرور لعنتی، همیشه موجب سرکوب احساس های آدمیزاد میشه.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.