I'm not human at all

من برای خودم اون دوستی هستم که موقع درد و دل، کلی راهکار تو آستین داره و همه شو سرم آوار میکنه، و بهم میگه جایی برای ناراحتی یا غمگین شدن نیست، چون میتونی عوض شی، میتونی قدرتمندتر شی جوری که چیزایی که الان اذیتت کرده اند دیگه اذیتت نکنن، تو میتونی، میتونی، میتونی، و در انتها ارجاعم میده به فلان کتاب، و بهم میگه طبق گفته های اون کتاب خودت را بساز، یک خودِ بهتر، یک خودِ ایده آل

خب البته این دوستی را دوست دارم، چون اقلا میدونم که بهم گوش میده، به شادیم اهمیت میده، بهم انگیزه ی بهتر شدن میده و به حرکت وادارم میکنه و به خاطرش هیچ زمان احساس بیچارگی نمی کنم.

ولی دلم میخواست به گوش دادن ختم میشد، دلم میخواست به جای این راهکار ها، در اون لحظه فقط غمم پذیرفته میشد، دلم میخواست اجازه داده میشد که غمگین باشم، ضعیف باشم و زار بزنم و خالی بشم...

جاری نبودنم و سنگی شدن قلبم، که بارها ازش حرف زدم، حس میکنم دلیلش همینه، مدام به خودم وعده ی اون آینده و خودِ ایده آلی را میدم که ضد گلوله ست، که ضعف براش تعریف ناشده ست و غم بهش اثر نمیکنه... در حالی که این واقعا چیزی نیست که من میخوام، من فقط میخوام بچه باشم، با همه ی احساساتی که جریان دارند.



+امروز تو یکی از وبلاگ ها در مورد یک تست رفتارشناسی (دقت کنید رفتارشناسی نه شخصیت شناسی) به اسم DISC خوندم و خب منم که خوره ی این چیزا، در دم رفتم و آزمونشو دادم و حدس میزنید از بین این الگوهاش من کدوم بودم؟


بعله، من کمال گرا بودم! پوووففف، حقیقتا حالم از این کلمه، از این ویژگی از همه چیش بهم میخوره

لینک آزمون اگه خواستین: کلیک


++ احتمالا خودتون میدونید که عنوان، اسم یک آهنگ دلخواه از گروه Sleep party people هست :)

+++خطاب به اون دوست خوبی که با لایک های تک و توکش، بهم حس دیده شدن میده و دلگرمم میکنه: دوستت دارم :)

الهه ۰ نظر ۱ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.