به آنهایی که عاشق شان نیستم

به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم

خیلی مدیونم.

 

احساس آسودگی خاطر می‌کنم

وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.

 

 شادم از این که

خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.

 

آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،

آزادی که با آن‌ها دارم،

عشق، نه می‌تواند بدهد،

نه بگیرد.

 

برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،

پای پنجره، جلوی در.

 

مثل یک ساعت آفتابی صبورم.

می‌فهمم

آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،

و می‌بخشایم

به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.

 

از دیدار، تا نامه

فقط چند روز یا هفته است،

نه یک ابدیت.

 

مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،

کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،

کلیساها دیده می‌شوند،

مناظر به چشم می‌آیند.

 

و وقتی هفت کوه و دریا

بین‌مان قرار می‌گیرند،

کوه‌ها و دریاهایی هستند

که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.

 

از آن‌ها متشکرم

که در سه بعد زندگی می‌کنم،

در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،

با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.

 

آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند

که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.

 

عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:

«من مدیون‌شان نیستم».

 

از ویسواوا شیمبورسکا

ترجمه‌ی ملیحه بهارلو



+از شعر های دلخواهم.

++ این روزا خیلی تلاش میکنم شهودم از عشق را در قالب یه تعریف شسته رُفته از کلمات بگنجونم، تقصیری هم ندارم بس که در تمام کانال ها و وبلاگ ها حرف در باب این فاجعه ست، و هر بار که ازشون میخونم، از غم و رنجی که به گفته ی خودشون در مسیر عشق دارن متحمل میشن و ازش فرارین، همش فکر میکنم یه چیزی اشتباهه. عاشق شدن باید حس دلخواه و دوست داشتنی ای باشه، بدون غم و بدون رنج! ولی اگه غم و رنجی هم واقعا هست نباید از انواعی باشه که ازش فرار می کنیم.
خب منم یه روزگاری برچسب عاشق را به خودم چسبونده بودم، و الان که به اون دوران فکر میکنم، اینطور به نظرم میاد که اونموقع چون هنوز خودم چیزی از نشونه ها و تبعات عاشقی را درک نکرده بودم، بیشتر داشتم ادا درمیوردم و تمام اون قصه ی رومانتیک درامی که همیشه شنیده بودم را به طرز بچگونه و ترحم برانگیزی به خودم تحمیل میکردم. البته مطمئن نیستم و فکر کنم بی انصافیه اینقدر مسخره جلوه دادن همه چیز :). ولی نمیشه کتمان کرد که اون احساسات رومانتیک کاملا سطحی بودن، و اون جنبه ی درام قضیه غمِ عشق نبود، غمِ بیشعوری و بی مهری طرفم بود :))

این روزا ولی عاشق یه آدم خاص نیستم و نمیشم، عاشق مهربونی و ویژگی های دلخواه آدما میشم، بیشتر عاشق مهربونی، و فکر میکنم همه ی آدمای مهربون، مقدسند و شایسته ی عشق ورزی و ستایش. دوست داشتن این آدم های مهربون، بسیار ساده و دلخواهه و هیچ غم و رنجی را شامل نمیشه، مگر زمانی که تمنای بودنِ همیشه شون، تمنایِ داشتنشون، در وجودم شکل میگیره، ولی حتی اون غم هم آزار دهنده نیست و منو فراری نمیده، چون بهرحال نمیتونم دست از دوست داشتنشون بردارم.

(هر بار که حس کنم ناخواسته یه موجود دوست داشتنی (با تعریف بالا) را آزار داده ام، یا با وجود تمام عشقی که در قلبم نسبت بهش حس میکنم، از خودم یک عوضی بدجنس در ذهنش ساخته ام، دلم میخواد متلاشی شم.)
الهه ۰ نظر ۰ لایک

...


"وقتی راه رفتن  آموختی، دویدن را بیاموز
 و دویدن که آموختی ، پرواز را .
راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
 و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
 دویدن را بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است
 و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را بیاموز،  نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.
بادها، از رفتن به من چیزی نگفتند،
 زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را به یاد نداشتند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت."
 
                                                                                        عرفان نظر آهاری


+این تصویر، یکی از کارتون هایِ یکی از درس های "گفتگو در مورد کارتونِ" متمم هست، و اولین باری که دیدمش این شعر (خصوصا اون قسمت آبی رنگش) برام تداعی شد، و فکر کردم اون پرنده ی تو قفس هم از اشتیاقش برای آزادی به معرفتِ آزادی رسیده.
گاهی به طرز نارسیستیکی فکر میکنم من اون پرنده ی تو قفسم، و این شعر در وصف منه :)
الهه ۰ نظر ۰ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.