To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تجربیات» ثبت شده است

۰۲دی
امروز صبح در حالی که بالاجبار زود بیدار شده بودم، موقعی که داشتم با بی میلی و فقط به جهت جلوگیری از غش کردن وسط کلاس، صبحونه را میجویدم، به آینده فکر کردم، به اینکه بهترین حالت زندگی، اینه که به تمام خواسته هایی که الان در ذهن دارم برسم، ولی حتی در این بهترین حالت هم زندگی تکراریه، تکرار چیزی که از قبل توی ذهنم داشته ام. پس به چه امیدی باید زنده باشم؟ برای انجام این تکلیف تکراری؟
بعد از کلاس که حالم بهتر بود، فهمیدم که زنده ام چون امیدوارم به بهتر شدن، نه بهتر شدنِ شرایط و ظاهر زندگیم، بهتر شدن دیدی که به زندگی دارم، بهتر شدن به این معنی که زندگی هر روز برام یه اکتشاف هیجان انگیز باشه، که هر لحظه غافلگیرم کنه، به این معنی که اجازه ندم حافظه ی مرده م، روی زندگی پروجکت شه و به اشتباه بندازتم. این تنها امید منه برای ادامه ی زندگی :)


+محتوای ساده و صمیمی وبلاگی جذبم میکنه، صفحه ی اولش که شامل 10 تا پست میشه را تقریبا کامل میخونم، به لیست وبلاگ دوستانم اضافه ش میکنم و اولین نظرمو مثل یه گل رُز سرخ پیشکش نویسنده ش میکنم به امید اینکه خوشش بیاد، و آدرسمو میذارم که اوشون هم بتونه با من و افکارم آشنا بشه و این آغاز یه کانکشنِ وبلاگی باشه
حدس بزن در ادامه چه اتفاقی میفته؟ ایشون نظر منو تایید میکنن، بدونِ حتی یک لبخند در جواب. با خودم میگم شاید از این تریپاییست که جواب کامنت نمیده، باقی نظرات وبلاگش را میخونم و همه شون جواب دارن. تنها برداشتی که میتونم از این حرکت داشته باشم اینه که گل رز زیبای من، پرت شد یه گوشه بدون اینکه حتی یک بار بو بشه.
فکر میکنی من چیکار میکنم؟ آیا در کمال روشنفکری، گل های بعدی و بعدی را تقدیمش خواهم نمود، تا بالاخره بتونم توجهش را جلب کنم که محض رضای خدا یکی از این گل ها را بو کنه؟ نوچ!
در حالی که فاک فینگرمو سمتش نشونه رفتم، آدرسش را از وبلاگ دوستانم پاک میکنم، و تو دلم بهش میگم، آخه احمق چی فکر کردی با خودت، تو اگه بی هیچ تلاشی، داری چرت و پرتِ های روزمره ت را میریزی بیرون، من واسه نوشتن هر پست، کلی فکر میکنم و کلی وقت میذارم! گلِ سرخِ همچون منی، تعظیم همچون تویی را باید در پی داشته باشه، ناز میایی واسم؟ گورتو گم کن، امثال تو اینجا ریخته، امثال منه که نادره و باید از پیدا شدنش خرکیف باشی. در انتها قهقهه ی شیطانیم را سر میدم و از اندازه ی کول بودگیم، به ارگاسم میرسم :)
۲۷آذر

وبلاگی هست که مدت هاست میخونمش، نظرم راجع به نویسنده ش مثبته و از خیلی لحاظا دوست دارم شبیهش باشم. از نظر من شخصیتی مستقل، توانا در مدیریت و قابل احترامه، و البته که خیلی هم خوب میتونه حرف بزنه. با این وجود تا به حال که زندگی به کامش نبوده، و طبق پیش بینی های من از این به بعد هم نخواهد بود، چرا که درست شدن زندگی را از کنترل خودش خارج می بینه، اصرار داره که اگه زندگی جوری نیست که میخواد، اگه هر مشکلی هست، به خاطر کم کاری بقیه ست، به خاطر فهم اندک بقیه ست.

در طی تمام پست هاش کاری که میکنه اینه که خودش را تبرئه و از عذاب وجدان رها کنه، همیشه شروع میکنه، مشکل را میگه، در ادامه ش از خودش تعریف کنه و به خودش اثبات میکنه که هر کاری میتونسته انجام داده، و در انتها به این نتیجه میرسه که پس مشکل از بقیه ست.

اصرار داره که از زندگیش شاکی یا ناراحت نیست، ولی معلومه که هست، و گر نه اینهمه حرف زدن برای چیه.

طبیعیه که دوست نداره حتی برای زندگی خودش، تقصیری را به گردن بگیره، چون باور به مقصر بودن ناراحت کننده ست، عذاب آوره، چیزی که من زیاد تجربه ش کردم، من یاد گرفته بودم که همیشه بگم مقصر خودمم و باید مشکل را حل کنم. 

طرز فکر من این خوبی را داشت که کنترلِ زندگیم را در دست خودم می دیدم، و بهترش میکردم، مشکلاتش را حل میکردم، به اصطلاح قربانی نبودم هیچ زمان، ولی از طرف دیگه به خاطر اینکه همیشه این حس را داشتم که مقصرم، همیشه هم تو خودم بودم، غمگین بودم، و البته که اعتماد به نفس را هم ترکونده بودم. 

با این حساب به نظر میرسه حتی بهتر کردن زندگی تاثیری رو احوال آدم نداره و تفاوتی را باعث نمیشه. مقصر دونستن دیگران یه سری مزیت ها داره و مقصر دونستنِ خودت، یه سری مزایای دیگه، ولی هر دو تاشون این عیب بزرگ را دارن که احوالت را خوب نمیکنن و در نتیجه هر دوی این سناریو ها منتهی به شکست هستند.

چه کنیم پس؟ غیر از خودمون و بقیه، کسی هم هست که مقصرش بدونیم و در عین حال مشکلاتمون هم حل بشه؟ نه نیست.

پس درمون درد ما چیه؟ این درمان را مطمئنا تا به حال شنیدیم، منتها بهش توجهی نکردیم، خودِ من هم توجه نکرده بودم تا زمانی که خودم مجبور شدم بهش برسم. درمان این بود که کلمه های مقصر و تقصیر را به کل از گنجینه ی لغاتمون حذف کنیم، دنبال هیچ مقصری نگردیم، هیچ کسی مقصر نیست، نه ما و نه بقیه. منتها هر کسی برای زندگی خودش مسئوله، که راهی برای بهتر کردنش و برای حل مشکلاتش پیدا کنه و این مسئولیت هیچ زمان و در هیچ موقعیتی از ما سلب نمیشه.

ما مسئولیم ولی مقصر نیستیم، افسار زندگیمون در دست خودمونه، و بهتر کردن زندگی یه چالشه برای تزریق حسِ زنده بودگی به وجودمون. بودن مشکل در زندگیت به معنی بودن مشکل در وجود تو نیست، و لازم نیست به خاطرش شرم یا گناهی را حس کنی، سرت را بالا بگیر، قدرت را حس کن و مشکلاتت را قدرتمندانه حل کن.

۲۳آذر

دیروز سومین جلسه ی آموزش عملی رانندگی بود، و اولین جلسه ای بود که رانندگی توی شهر را تجربه می کردم. تجربه ای بود هیجان انگیز و به یاد موندنی، اگرچه میدونم برای خیلیا الان بدیهی و احمقانه ست و اصلا تجربه به حساب نمیاد. ولی من مثل همون بچه ای بودم که راه رفتن را بلد نیست و تازه داره یاد میگیره و در نتیجه راه رفتن در چشمش نه یک وسیله برای رسیدن به هدفش، بلکه خودِ هدفه. (الان فکر میکنم خیلیا فکر کنن من چقدر طفلی و ترحم برانگیز و عقبم:) ولی ایراد نداره). در طی رانندگی با وجود اینکه میدونستم فوقش 30 درصد کنترل ماشین بر عهده ی منه و 70 درصد دیگه را مربیم با کلاچ و ترمز زاپاس بر عهده داره. ولی کاملا متمرکز بودم و بعد از تمام اَکت ها و حرف هایی که بدون هیچ گونه پالایش و فکر قبلی بیرون ریخته می شدند، فهمیدم دارم زندگی در لحظه را به معنای واقعی کلمه تجربه می کنم :)) و حس اونایی را که کارایی میکنن که از نظر ما دیوونگی محض و گذاشتن جونشون در طبق اخلاص هست، را درک میکردم، و بعد از اینکه پیاده شدم اگرچه تمام عضلاتم از شدت انقباض به شدت خسته شده بودن ولی به لحاظ روحی، شارژ شارژ بودم.

علاوه بر تمام اینا، بعد از اینکه سال های پیاپی در دنیایی زندگی کرده بودم که هر اشتباه کوچیکم به شدت دیده میشد و به خاطرش به شدت سرزنش میشدم، و حق اشتباه کردن را تقریبا از خودم گرفته بودم، الان بودن در کنار مربی ای که برام این حق را قائل بود، تجربه ی زندگی کردن در دنیای دلخواه تر و از عشق لبریزتری بود.

دلم میخواست برای خودِ زندگی کردن هم یک مربی داشتم، که منو قدم به قدم جلو میبرد، و در هر مرحله به اقتضای اون مرحله بهم اجازه ی اشتباه کردن میداد، و از همون اول ازم نمیخواست که همه چیزو بدونم و بلد باشم و هیچ اشتباهی ازم سرنزنه، جوری که الان خودم از خودم انتظار دارم، و قبل تر ها ننه بابام ازم انتظار داشته اند.


+دیروز همچنین، برای nامین بار فیلم دلخواهم، Black Swan را دیدم، این بار با خواهرم البته، (و حضور خواهرم باعث شد بفهمم که فیلمش زیادی صحنه و بدآموزی داشته :\ خب خواهر گرام یه خرده سنتی تر از ما فکر میکنن )، و برای nامین بار، و این بار بهتر از دفعات قبل فیلم را و تمام دیالوگ ها را فهمیدم، و توی فیلم غرق شدم و با شخصیت پرفکشنیست نقش اولش، همذات پنداری کردم، و چقدر لذت بردم از اینکه دونستن انتهای فیلم، هیچ تاثیری بر هیجاناتی که در طی فیلم تجربه می کنم نداره، و حتی لازم نیست فیلم را کامل یا پیوسته ببینم، هر صحنه ش به تنهایی هم میتونه احساساتمو به اندازه ی کافی جریحه دار کنه.

و چیزی که ناخودآگاه بهش دقت کردم این بود که، گریه ها تو همچین فیلمی، بی صداست، برخلاف سریالا و فیلمای آبکی ایرونی، که تنها ابزارشون برای دراوردن اشک ما، عر زدنه! و جالبه که به این دقت نمیشه که قرار نیست من برای بدبختی غیرقابل درکِ شخصیت سطحی فیلم زار بزنم، بلکه قراره بتونم باهاش یکی بشم و احساساتش را تجربه کنم. احساساتی که قرار نیست حتما از یه بدبختی سطحی احمقانه سرچشمه گرفته باشه، بلکه از پیچیدگی شخصیت ها و درام بودن زندگیشون سرچشمه گرفته.