To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباطاتم» ثبت شده است

کم کم دارم طعم داشتن یه رفیق خوشحال را میچشم و خوشمزه ست. منو به بچگی میبره، به روزهای سرشار از امید و انگیزه و انرژی و هیجان، اون روزها فکرشو هم نمیکردی یه زمانی این امید و انگیزه ته بکشه. ولی خب با داشتن یه رفیق کوشولوی هیجانزده بازم میتونی اوج بگیری و شاد باشی و مشکلات حتی به خاطرت هم نیان.

حقیقتا بودن آدمای کم سن و سال تو زندگی آدم نعمتیست.

الان تازه میفهمم تاکیدی که رو داشتن رفیقای باحال میشه واسه چیه، کم کم خودت هم باحال میشی و اونموقعست که باز باید به فکر داشتن رفیقای باحال تر بیفتی :)

در مکالمه با نرگس (همون دختر دوست خواهرم) از انرژی مثبت جاری بینمون، از لغاتی که به این انرژی مثبت دامن میزنن، از بحثایی که میکنیم واقعا لذت میبرم. از اینکه میبینم اگه آب باشه و طرف صحبتم یه موجود ملول نباشه، منم شناگر خوبیم و میتونم پیاز داغ ماجرا را زیاد کنم، و با هم از چیزایی حرف بزنیم که هیچ ربطی به زندگی های کوچولوی خودمون و مشکلات کوچولوترش نداره.

۲۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۰۵
الهه :)

+باید موافقت کنم با این اصل که ماها (یی که وبلاگ می نویسیم) در بیشترین حالت ممکن شاید در مورد یک دهم از زندگیمون می نویسیم و در شفاف ترین حالت ممکن هم همون یک دهم را نشون میدیم.

 

++باید بگم که در مورد دختر دوست خواهرم اشتباه کرده بودم و به هیچ وجه من الوجوه وقیح نیست، عالیه این دختر، 8 سال از من کوچیکتره، و شاید اطلاعاتش از من کمتر باشه، خیلی کمتر از من فکر کرده باشه و فلسفه بافته باشه، خیلی کمتر از من برای داشتن یه تعریف ساده و ریاضی وار از زندگی تلاش کرده باشه، ولی اصلا بدم نمیاد مغزمون را با هم عوض کنیم. در عین کم سن و سالی، دختریست فهیم و باهوش، و ذهنیتش بسیاار تازه و سرزنده ست، بسیار بااحساسه، بسیار شوخه، و از هم صحبتی باهاش سیر نمیشم، میتونه یکی از عوامل بیرونی شادی باشه تو زندگی آدم، اگه پسر بودم تا به حال بهش پیشنهاد ازدواج داده بودم. بهش حسادت می کنم، به تمام آدم هایی که شوخ هستند و میتونن به همه چی بخندن و بخندونن.

در رابطه باهاش همش فکر میکنم منم یه روزگاری اینجوری بودم، ساده و طناز، ولی اینقدر سرسختانه و جدی و دراماتیک فکر و تجزیه تحلیل کردم و اینقدر در رویای پخته شدن بودم که سوختم.

 

+++لازمه در برابر کسی اعترافاتی بکنم، بگم که همیشه درست میگفتی (و من اشتباه کردم که به نصیحتت گوش ندادم)، بگم که حرفام بهت صرفا over react بودن و لازم نبوده اونقدر عوضی باشم. آیا لازمه معذرت خواهی هم بکنم؟ معلومه که نوچ، او نیازی به عذرخواهی من نداره چون هر چی گفته برای خودم بوده، اعترافاتی هم که میکنم به خاطر خودمه، که به خودم نشون بدم که ببین، فهمیده ام و مسئولیتش را هم پذیرفته ام و آماده ام که عبور کنم.

 

++++فردا یا پس فردا، بعد از دو هفته پیشِ ننه بودن، میرم خونه ی خودم. دفعه ی قبلی که مدت طولانی نرفته بودم دختر صابخونه بهم پیام داده بود و ابراز دلتنگی کرده بود، منم متقابلا "دلم تنگ شده"ای گذاشته بودم تو کَتِش، ولی وقتی که بالاخره رفتم اونجا، نه من رفتم که ببینمش و نه او تلاشی کرد، و اینجوری غیر مستقیم به هم فهموندیم که تمام حرفامون فقط حرف بوده و هیچ دلتنگی ای در کار نبوده. این واقعیت حالمو بد می کنه.

کلا این اتفاقیست که برای من در برابر آدم هایی که سریع میخوان صمیمی بشن، و سریع بهم میگن عزیزم و دلم تنگ شده و فلان، میفته، و باعث میشه ارتباطم با این آدما خیلی زود تموم بشه و ناراحتم کنه، من موقع ابراز علاقه (در برابر هر کسی که باشه) نمیتونم جوابی درخور و متقابل ندم، ولی حقیقتش اینه که به این سادگی ها نمیتونم کسی را دوست بدارم و دلم براش تنگ شه، ولی البته این به این معنی نیست که به ارتباط با طرف نیازی ندارم، فقط اول کار لازمه اوشون، طرفِ پیگیرِ ماجرا باشه.

حالا فارغ از این، فکرِ رفتن به اونجا، همچنان مضطربم میکنه، چون اونجا جاییست که من با قصد خریدن آزادی، قدرت و استقلالم دارم پول میدم، ولی نه تنها هیچ کدوم از اینا را به دست نمیارم که وصله ام به خونواده ای که باهاشون رودربایسی دارم، و با توجه به اینکه من خودم تنهام و اونا یه خونواده ی بزرگ، مجبورم تایید و عشقشون را جلب کنم ولی حتی از این هم ناتوانم (حتی اگر تلاش هم بکنم، چون از یه گروه خونی نیستیم، به هم نمیخوریم)

 پریشب خواب می دیدم رفتم و پذیرفتم که همخونه داشته باشم، چه همخونه هایی!: یه خانم جادوگر با شوهر چاقال تن لَشش، و در عجب بودم از خودم که چرا قبول کردم و بعد، فهمیدم جادوگره جادوم کرده بوده، خودش بهم گفت و یه قهقهه ی شیطانی هم سر داد و من از اون لحظه فهمیدم، روزهایی در انتظارمه که باید بمونم و ظلم را بپذیرم.

۲۶ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۶:۱۲
الهه :)

+دو روزه (از سه شنبه) به خونه ی خودم برگشتم :) روز اول را فقط یخ یخچال شکوندم و داشتم از اینجا بیزار میشدم که بعد از دستی به سر و روی خونه کشیدن و تمیز و مرتبش کردن، باز خاطرم اومد که اینجا میتونم هر زمان که دلم خواست بیدار شم و هر زمانی از شبانه روز را فارغ از هر قاعده و چارچوبی به فعالیتی بگذرونم که دوستش دارم و هی مجبور نباشم برای لحظه ی لحظه ی زندگیم به کسی جواب پس بدم، و باز عاشقش شدم :)

 

++یه چیزی هست که رو مخمه و باید ازش بنویسم.

یه شب از شب های بیشماری که عصبانی بودم، و سوال های کودن گونه ی یک دوستِ (مجازی) (در مورد بورس) دیوانه م کرده بود و پسِ ذهنم همش داشتم حساب کتاب میکردم که چرا من باید با این بشر حرف بزنم؟ چرا باید سوال هاشو جواب بدم، چرا باید راهنماییش کنم، چرا باید کمکش کنم، چی عایدم میشه دقیقا؟ و جواب خوبی نمی گرفتم، بی رودربایسی بهش گفتم که از ارتباط باهاش بیزارم و میخوام که خاتمه پیدا کنه و لطفا دیگه بهم پیام نده و بلاکش کردم.

فردا صبحش مثل تمام صبح هایی بود که تا ساعت ها از رفتارِ دیشبم حیرت زده و بعضا شرمگینم و نمیتونم درکش کنم، نمیتونم اون رفتار را به خودم (به الهه ای که میشناسم) نسبت بدم. به نظر میرسه من شب ها ناخورده مستم! 

بعدش تلاش کردم خودم را دلداری بدم و به تمام دلایلی که باعث میشدن اون تصمیم دیشب در نظرم منطفی باشه فکر کنم، ولی هنوزم حس خوبی به حرکتم ندارم، نمیدونم واقعا کار بدی کردم؟ دل شکوندم آیا؟ حق نداشتم؟ به ارتباطی که صرفا ازم انرژی گرفته و میگیره خاتمه بدم؟ اون اندازه رُک و پوست کنده؟

ولی یه چیزی را میدونم که من کلا آدمیم که به قطع کردن ارتباط ها مایله، مگر اینکه انگیزه م برای حفظ اون ارتباط بسیار بسیار قوی باشه که اونم تا به حال اتفاق نیفتاده. تمام دوستانِ الانم (دوستان صمیمی چندین و چند ساله م) کسایی بودن که خودشون پیگیر بودن، و بار ها و بارها من شک کردم که آیا نباید کاتش کنم؟ :))

من دیوانه ایم که بالاخره در کنج انزوای خودش خواهد مرد!

اشتباست، نه؟ اینهمه سخت گرفتن، و مغرور بودن، یه روزی دست به دامن تمام اینایی خواهم شد که برای در ارتباط بودن باهاشون ناز کرده ام، هوم؟

۰۴ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۳۵
الهه :)

با یکی از رفقا، نشده یک بار صحبت کنیم و همینجوری دور هم باشیم بحث نکشه به اینجا که ایرانی ها جماعت ظلم پذیری هستند، و این شامل کسایی هم میشه که سکوت می کنن، این جماعت با سکوتشون ظالم را حمایت می کنن، و کلی شعار در این مورد میده که هر ملتی باید مسئولیت بپذیره و کلی از این چرت و پرت ها.. دقیقا یه سری شعارهای کلی را پشت سر هم تکرار می کنه، و من هر بار نمیتونم فکری کنم جز اینکه اینا را داره به من میگه! راستش برای من اصلا اهمیتی نداره که چی در موردم فکر می کنه و حتی اهمیتی نداره که خودش را در این جایگاه می بینه که من رو به راه راست هدایت کنه مثلا، بی اینکه ازش خواسته باشم، ضمن اینکه این بشر خودش الان آمریکاست و تا به حال هیچ غلطی در برابر این ظالم جماعت نکرده که من بخوام الگو قرارش بدم، تنها حرکتش تکرار کردن یک مشت شعارهای کلی احمقانه برای منه، من فقط میخوام حتی اگه همچین فکری در مورد من داره یک بار رک و پوست کنده بهم بگه، یک بار مشخص کنه دقیقا انگیزه ش از گفتن این شعار ها چیه تا فقط یک بار با هم به نتیجه برسیم یا به کل ازم ناامید شه، یا اینکه من رو هم در جبهه ی خودش ببینه و در هر حال دست برداره از تکرار 100 باره ی این شعارها.

هر بار من تلاش می کنم به نحوی بکشم از زیر زبونش که جان من، بگو منظورت چیه؟ بگو دنبال چی هستی، تا ببینم میتونم کمکت کنم یا نه؟ و به هیچ وجه من الوجوه، نمیتونم کاری کنم که قبول کنه یک منظوری داره که حالا بخواد به زبونش هم بیاره. من گزینه های روی میز (منظور هایی که میتونه داشته باشه) را بهش نشون میدم و همه را رد میکنه و میگه نه من همچین منظوری ندارم و باز همون حرفا را تکرار می کنه. حقیقتا قابلیت اینو دارم که اگه آمریکا نبود دستم به خونش آلوده میشد.

آره هر بار ما دعوامون میشه (در حالی که من واقعا نمیخوام، من صرفا فقط میخوام ته و توی قضیه را دربیارم و او جبهه میگیره و بچه بازی درمیاره)، این بار هم همینطور. در انتها بهم گفت که این سری حرف ها هم میرن تو دسته ای که نمیتونه ازشون باهام حرف بزنه. پوووففف، این ناراحتم کرد، چون اینکه بدونم کسی باهام راحته و میتونه حرفاشو بهم بزنه، برام از آپشن های رفاقته، و دلم نمیخواد اون رفیقی باشم که رفیقم نمیتونه باهام حرف بزنه (حتی اگه حرفاش یه مشت شعار برخورنده ی مزخرف کلی که ظاهرا هیچ مقصودی هم پشتشون نیست، باشه)، خودِ من قید اینو زدم که با یه سری ها حرف بزنم و دیگه نمیتونم بهشون برچسب رفیق بدم و اوضاع خیط را ببین که این بشر با این اخلاق عنش رفیق ترینِ رفیق هامه، و دلخوش بودم به اینکه با این میتونم حرف بزنم. ولی مجبور شدم تصمیم بگیرم و بهش بگم که من هم مثل خودش خواهم بود و دیگه در مورد خیلی چیزا باهاش حرف نخواهم زد.

مکالمه ی انتهاییمون دیشب اتفاق افتاد و الان نمیدونم چه حسی دارم، از یه طرف کل این جریانات برام کمدی محضه، چون به لطف رفیقم ما اصلا متوجه نشدیم بحثمون سرِ چیه، چون ایشون صرفا داشت یه سری کلیات را تکرار میکرد، و قبول دارِ هیچ گونه منظوری از تکرارشون نبود، حتی ما نفهمیدیم که بالاخره اختلاف عقیده ای داریم یا نه؟ و اگه داریم چطور میشه حلش کرد؟ میدونی با کسایی که قبل از فهمیدنِ مشکل حتی، باهات قهر میکنن به هیچ وجه نمیشه که ارتباط عمیقی داشت و چقدر من حسرت میخورم از این بابت که نمیتونم به اون عمقی که دلم میخواد برسم، اصلا چه ایرادی داره من موضع خودم را حفظ کنم و ایشون هم موضع خودش را و حتی سر این اختلاف مواضع همدیگه را بزنیم ولی هنوز همدیگه را دوست بداریم و هنوز بدونیم که ارتباط عمیقی در جریانه، ارتباطی که میتونه منجر به شناخت بهتر و بهتر خودمون بشه. ولی خب اوشون اصلا موضع خودش را نمیدونه یا اگه هم میدونه شجاعت گفتنش را نداره.

از طرف دیگه احساس خفگی میکنم، فکرِ به اینکه دیگه از این به بعد با این بشر هم نمیتونم حرف بزنم، خیلی خیلی عصبانیم میکنه، دلم میخواد برم همه ی اونایی که باهاشون روزی آشنا بوده ام را هم آش و لاش کنم، عصبانیم از اینکه اینقدر سریع باید ناامید شم از آدما، فقط به این دلیل که اونها زودی ناامید میشن، زود قهر میکنن و قید همه چیز را میزنن! الان که دارم میگمش حس میکنم این اتفاقا بیشتر شبیه خودمه، منم اونی که زود قید همه چیزو میزنه و شاید در حقیقت از خودم عصبانیم، از اینکه اجازه ی تلاش بیشتر برای اینکه ارتباطاتم کار بده را به خودم نمیدم. نمیدونم، آخه یعنی به این بشر هنوز امیدی هست؟ وقتی داره بهم میگه که منو محرم خیلی از حرفاش نمیدونه، آیا من همچنان باید حرفامو پیشش بزنم؟ و وانمود کنم که هیچی نشده؟

۲۲ فروردين ۹۹ ، ۱۶:۰۱
الهه :)

به لحاظ روانی چکه میکنم وقتی در دایره ی ارتباطاتم کسایی هستن که در رابطه باهاشون مدام باید به خودم یادآوری کنم که رو این بشر نمیشه حساب کرد الی، تو اصلا فرض کن که نیست، بذار فقط وقتی پیام داد بهش جواب بده، در غیر این صورت باهاش حرف نزن، چون ناامیدت میکنه، عصبیت میکنه، و هزار بار از خودم بپرسم خب اصلا چرا باشه؟ چرا تمومش نکنم همین الان؟ چرا من براش باشم و او برام نباشه؟ و جواب درست و حسابی ای نداشته باشم که به خودم بدم، در حقیقت هر بار جوابی میدم و هر از چند مدت جوابم اینه که آره درسته، وقتی نمیتونم روش حساب کنم باید تمومش کنم.

چند دقیقه پیش هم این جوابو به خودم دادم، و کلا واتساپو حذف کردم که برای یه مدت در تعطیلات باشم به جهت ارتباطات دوستانه!!! و الان دارم یه نفس راحت می کشم، و حس میکنم دیگه چکه کردنی هم در کار نیست. و این خوبه.

حالا هم من میدونم که کسی نیست که بخوام روش حسابی باز کنم و وقتی ناامید شدم عصبی بشم، و هم بقیه میدونن که نمیتونن روم حسابی باز کنن، و این، این حسو بهم میده که در حال انتقام گرفتنم، و انتقام بسی انرژی بخشه.

واقعا لازمه یه تجدید نظر رو این عده ی معدود رفیقان داشته باشم، باید دنبال رفقای دلخواه تر و شبیه خودم تر بگردم. این رفقای فعلی هم برن با امثال خودشون خوش باشن، برن گم شن.

 

+ آهنگ «روشن کن» میثم ابراهیمی برام رو تکراره، آهنگ دلخواهیست.

۰۷ فروردين ۹۹ ، ۲۳:۰۳
الهه :)

قرار بود که این بار بر سکان قدرتم تکیه بزنم و تلاش های او را تماشا کنم و در انتها بهش بفهمونم که نوچ، کافی نبود، نتونستی مجذوبم کنی، دفعه ی بعد بیشتر تلاش کن، و در دل قهقهه سر بدم از اینکه بالاخره تونستم مقدارکی از بیشعوری هاشو جبران کنم و آب خنکی بریزم بر جگر سوخته :)) تو ذهنم بارها مرور کرده بودم که او یک بیشعور به معنای واقعی کلمه در تعریف خاویر کرمنته، و باید بدونه نمیتونه هر کاری بکنه و بذاره بره و مطمئن باشه وقتی برگشت هیچی عوض نشده و من همون الهه ی طفلیم که میتونه با اشارتی، با نوازشی دلش را ببره. ولی حدس بزن نتیجه ی تمام این تلاش ها و خویشتن داری ها چی بود، هیچ، لحظاتی پیش بهش sms دادم و گفتم که دلم خیلی براش تنگه، در حالی که دیشب با هم حرف زده بودیم و البته مکالمه مون بسیار به یک کتک کاری جانانه شبیه بود.

کم کم دارم باور میکنم که جور متفاوتی این بشر را دوست دارم، و نمیتونم بگم که تمام اینا را فقط دارم به خودم تحمیل می کنم، نمیدونم، شاید به این خاطره که هنوز برام رو نیست، هنوز نشناختمش، هنوز دارم تصویر خودمو تو وجودش می بینم، شاید. شاید چون یک فضای بی نهایته، یک چاه بی انتها، برای اینکه قربون صدقه هامو بریزم توش و مطمئن باشم که هیچ زمان پر نمیشه، سرریز نمیشه و در صدد جبران برنمیاد :)) شاید.

 

#معشوقِ_قدیمی

۱۶ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۲۳
الهه :)

کلا همیشه این برام سوال هست که آیا من همینقدر که الان فکر میکنم از حضور آدما توی زندگیم بی نیازم، وقتی تنها بشم هم همین اعتقاد را خواهم داشت؟ نکنه پشیمون بشم؟ نکنه یه روزی که نیاز دارم دیگه نتونم کسی را داشته باشم؟

گاهی فکر میکنم فقط زمانی ممکنه با خروج از این مجموعه هایی که الان توشون عضوم، به غلط کردن بیفتم که عضو مجموعه هایی بدتر از این ها بشم :) فکر میکنم اگه فقط خودم باشم و خودم، اوضاع گل و بلبله.

من همیشه خودم را در برابر جمع هایی که توشون حضور دارم مسئول میدونم، بعد وقتی می بینم این مسئولیت پذیریم قدر دونسته نمیشه و بهش بها داده نمیشه و لزومی هم نداره این خوبی های من فقط برای یک عده ی خاص و بی نتیجه باشه، به این فکر می کنم که آره من ساخته شدم برای اینکه مشاور باشم، پول بگیرم و مشاوره بدم :) هم دیگه اونموقع نیازی به قدردانی نمی بینم چون دارم پولمو می گیرم، و هم اینکه خودمو محدود به یه عده ی خاص نکرده ام.

بقیه ی زندگیم هم برای خودم باشه، خودِ خودِ تنهام، پُرش کنم از تجربه های رنگارنگ :)

 

+همه عکس العمل میدن به خبرای امروز، ولی من حوصله ی اونا را هم ندارم، حوصله ندارم ببینم چی قراره بشه و چه تصمیمایی قراره گرفته بشه، من کنجِ آرومِ در صلحِ خودمو فقط میخوام، خسته ام از بقیه ش.

۱۳ دی ۹۸ ، ۱۹:۵۴
الهه :)

یه چیزی را فکر می کنم لازمه ثبت کنم برای اینکه در آینده بفهمم دید درستی داشته ام یا نه. در مورد ارتباطم با رفیق مهاجرت کرده ست که الان دو هفته ای هست که باهاش قهرم، و راستش فکر میکنم این قهر تا ابد به طول بیانجامد، چون دیگه برای من انگیزه ای برای بازگشت به اون ارتباط باقی نمونده.

جریان (از دید من) از این قراره که ایشون، سال ها در مورد زندگی خودش (اینکه تصمیم به مهاجرت داره و حتی یک سال و نیم بعد از اونکه مهاجرت کرده بود) به من دروغ میگفت، و کلا منو از این ماجرا بی خبر گذاشته بود، و بعد زمانی تمام این قضایا را برام رو کرد که به کمکم نیاز داشت، به اینکه برام درد و دل کنه و از انرژیم مصرف کنه، در طی تمام این مدتی که بعد از باخبر شدن من، ما با هم در ارتباط بودیم، هیچ زمان دلم باهاش صاف نشد.

علاوه بر اون راستش فکر میکنم در تمام رفاقت هام تا به حال، من طرفی بودم که استفاده ی آنچنانی از ارتباط نمی بره، چرا که اولا من (اقلا 7، 8 سال هست که) اهل مطالعه ام و دوستانم (اینایی که فعلا میشناسمشون، و از زمانی ارتباط باهاشون آغاز و حفظ شده که خودم هم آنچنان اهل مطالعه نبودم) نیستند، دوم اینکه من همیشه به روانشناسی و مشاوره دادن و لایف کوچ بودن علاقمند بوده ام، و در طی تمام این مدت یکی از دغدغه هام این بوده که فرض کنم این آدمایی که پیشم درد و دل می کنند مراجع من هستند، بهترین برخورد چی هست، راهی که به جواب و نتیجه برسه و بهشون کمک کنه چیه، و همیشه سعی داشتم همون بهترین برخورد را داشته باشم، البته که این تلاش ها خیلی به خودم هم کمک کرده، ولی طبیعتا، این انرژی را هیچ زمان متقابلا دریافت نکردم، بعضا ناراحت شدم، و بعضا با خودم فکر کردم خب این جماعت هم در تلاشند برام بهترین باشن ولی بیش از این از دستشون نمیاد، بیش از این اطلاعات ندارن، دغدغه ی بهتر شدن در این زمینه را ندارن و نباید ازشون انتظاری داشته باشم، و خب واقعا هم نداشته ام با این حال همیشه بی منت بهشون کمک کرده ام.

همچنین طبق اطلاعات اندکی که من از زندگی این رفیقمون دارم، رابطه ش با خونواده ش هم آنچنان اوکی نبود و بعضا میگفت که قیدِ ارتباط باهاشون را زده، و از دوستان ایرانی هم فقط با من در تماس بود، یعنی یه جورایی حس میکنم تنها رشته ی ارتباطیش به ایران، من بودم. بعد ایشون زمان های زیادی از این میگفت که از ایران متنفره، دوست نداره برگرده به ایران، یا میترسه برگرده، و با وجود اینکه گفتن اینا از بی ملاحظگیش نشئت میگرفت، چرا که بهرحال من الان توی همون ایرانم، و حق نداره اینا را بگه، با این حال بازم من چیز زیادی نمی گفتم و همچنان انتظاراتم را در حد صفر نگه داشته بودم و اگرچه توی ذهنم کسی بود که نتونسته تحمل کنه و فرار کرده، حالا درست و غلطش به من ربطی نداره، شاید کار درست تر را اوشون کرده ولی بهرحال وقتی اینقدر میترسه از برگشتن یعنی در فراره، این را هیچ زمان بهش نگفته بودم، و ارتباط حفظ شده بود. ولی قهر ما سرِ چی بود؟

با تمام این مقدمه من با کی طرفم (اقلا از دید خودم)؟ کسی که مطالعه نداره (مطالعه از نظر من کوچکترین ولی پایه ای ترین کمک ملت یک کشور به اون کشوره)، از ایران فرار کرده و متنفره که برگرده، همچین آدمی از دید من، هیچ مسئولیتی در قبال کشورش نپذیرفته، بازم انتخاب با خودشه و به منم ربطی نداره. بعد فکر کن این آدم بیاد و برای من بره رو منبر! که برین اعتراض کنین، یه کاری در جهت عوض شدن شرایط انجام بدین، شرایط با دست رو دست گذاشتن عوض نمیشه. با این ژست که من آگاهم و اونموقعی که ایران بودم هر راهپیمایی اعتراضی که بود میرفتم و شرکت میکردم. و فکر میکرد الانم با روشنگریهاش داره منو هدایت می کنه و در حال انجام مسئولیته. بعد در طی مکالمات انتهاییمون، همش ایشون حرف میزد و من ساکت بودم و هر از n پیام اوشون من هم یک جمله جواب میدادم، با این مضمون که تو در جایگاه نقد و دادن خط مشی نیستی، و ایشون همینجور برچسب بود که غیر مستقیم به من نسبت میداد، و منم هیچ مخالفتی نمی کردم و هیچ تلاشی برای اینکه خودمو بهش ثابت کنم. یعنی دستی دستی خودش را از من متنفر کرد، منی که اینهمه بهم نیاز داشت، و البته تنها رشته اتصالش با ایران و احیانا انجام مسئولیتش بودم! همینقدر حماقت بار و رو اعصاب.

 

فکر میکنم احتمالا هر کسی که اینا را بخونه تو ذهنش بهم میگه خب معلومه که باید این بشر را بذاریش کنار و هر بحث و فکر اضافه ای در موردش احمقانه ست، ولی میدونی یه فرضیه ی مسخره ای تو ذهنم هست که میگه، تو به حضور همچین رفقایی حتی، نیازمندی و الان داغی نمی فهمی، الان که پیش خانواده ت هستی نمی فهمی، به محض اینکه تنها بشی میفهمی که چقدر لازمه از اینا تو زندگیت و کنارت داشته باشی، و نباید ارتباط باهاش را تموم کنی؟ و میخوام در آینده بفهمم این فرضیه واقعا مسخره ست یا نه!

ضمن اینکه میدونی این اتفاق تقریبا در تمام دوستی های الانم داره میفته، و دارم همه رو میذارم کنار، و اون سخن امام علی بسیار پسِ ذهنم آلارم میده که ناتوان کسی ست که نمیتونه دوستی برای خودش پیدا کنه (بسازه) و ناتوان تر از او کسی ست که دوستانی که داره را هم از دست میده.

 

+همین الان حس میکنم یکی از تناقضات برام حل شد، من اونی نیستم که ناتوانه، من اونی نیستم که داره از دست میده، من اونی هستم که داره کنار میذاره و فرق هست بین کسی که نقشش در از دست دادن منفعلانه ست و کسی که نقشش فعالانه ست.

۱۳ دی ۹۸ ، ۱۳:۰۸
الهه :)

یه اتفاق خوبی که داره برام میفته فکر می کنم اینه که دارم یاد میگیرم نوازش کنم (نوازش در معنای تحلیل رفتار متقابلیش)، در حقیقت دارم یاد میگیرم نوازش های کوچیکی در ابعاد بزرگ (تعداد نفرات زیادتر) انجام بدم، و گیر دو سه تا رفیق صمیمی نباشم، چون وقتی ارتباطاتت محدود میشه، انرژی بیشتری میذاری برای اون تعداد محدود، و انتظاراتت از اون عده ی محدود میره بالا، هم فشاریست روی اونا، و هم اینکه دفعاتی که رضایت تو جلب میشه خیلی محدود خواهد بود.

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۰
الهه :)

از دیشب نیاز داشتم و لازم بود در چند مورد بنویسم، چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم که اینجا بنویسم یا تو وبلاگ شخصیم و در نهایت اینجا را باز کرده ام و میخوام که بنویسم، امیدوارم از دیشب درست و حسابی یادم مونده باشن.

 

بدم میاد از اینکه کسی با ویژگی قربانی بودن، هویت بگیره و هر بار در حالی که به ظاهر از این قربانی بودن نالان و شاکیست، در ناخودآگاهش (در باطن)، به این قربانی بودن نیازمند و حتی مفتخره، قربانی بودن براش تنها راهیست که دیده بشه، که زنده بمونه (این هویت ساختگیش).

بدم میاد از اینکه کسی منتظر ناجی بمونه، و با خودش فکر کنه دوست یا شریک عاطفی ایده آل کسیست که نجاتش میده (حالا در هر جنبه ای از زندگیش)، در حالی که خودش با حماقت خودش تو روز روشن به خودش بد کرده و میکنه و هیچ زمان به بیدار شدن یا تغییر رویه ش فکر نکرده چون اینجوری براش راحت تر بوده.

بعد این شرایط یه حالت افتضاح تر دیگه هم میتونه داشته باشه، اونم اینکه این شخص در عین بدبختی و ناتوانی، (ناتوانی ای که خودش داره جار میزندش،) متواضع هم نباشه. نخواد بفهمه که وقتی از دید خودش هم ناتوانه اصلا مستحق یک ارتباط خوب هم نیست چه برسه به کسی که میاد و نجاتش میده. به عبارت دیگه، اینطوری بگم که ببین طرف خودش ناتوانه، ولی اونقدر هم پررو هست که بقیه را برای خودش ناکافی ببینه! نمیدونم واقعا چرا اینجور آدما از خودشون نمیپرسن من برای بقیه چیکار کردم که در ارتباط باهاشون همش فیل م یاد هندستون میکنه؟

بعد نمیدونم در عالم دوستی، وقتی این عیوب را در طرفم می بینم، باید روشنش کنم، یا نه؟

تا به حال در این موارد، حماقت طرفم (رفیقم) را به روش نیورده و تلاش کرده ام کسی باشم که درکش میکنه و قبولش داره چون فکر میکردم اگه غیر این باشم دردی میشم بر درد، ولی دیشب داشتم فکر می کردم این خیانت محضه، و یک همچین دوستی ای بوی گوه میده، توی دوستی آدمیزاد باید صادق و روراست باشه و نظرش را آزادانه و صادقانه بیان کنه، فارغ از اینکه حماقتِ طرف درمون بشه یا نه، وقتی پسِ ذهن فکر میکنی که طرف احمقه، دو رویی ست که بهش نگی.

 

از یه چیز دیگه هم بدم میاد اینه که آدما برای شرایط بهتر و ایده آل تری که صرفا شانسی نصیبشون شده، به بقیه فخر بفروشن و اون شرایط خوبِ شانسکی را جزء دستاوردها و افتخارات خودشون حساب کنن و اینو به رخ بکشن.

مثلا طرف، ازدواج سنتی و کسایی که تن بهش میدن را نکوهش میکنه و به خودش افتخار میکنه که اینکارو نکرده و نمیکنه، در حالی که اوشون اصلا کاره ای نیست، صرفا در یک جامعه (مثلا خانواده) ی روشنفکرتر داره زندگی میکنه و این آزادی بهش داده شده، و گر نه کیه که از این آزادی رو برگردونه، کیه که آزادی را نخواد، کیه که نخواد با اطلاعات و شناخت کامل و جامع و با چشم باز در مورد ازدواجش تصمیم بگیره و امنیت بیشتری را در تصمیم گیری تجربه کنه.

این اصلا درست نیست تویی که در شرایط بهتری بزرگ شدی و زندگی میکنی خودت را با کسی که زندگیش همیشه هزاران محدودیت داشته و نتونسته به ایده آل هاش برسه، مقایسه کنی و احساس برتری کنی.

حتی اگه فرض کنیم این آدم برای رسیدن به یک شرایط بهتر تلاش کرده باشه، بازم تا زمانی که تلاشش فقط و فقط به بهتر شدن شرایطِ خودِ تنهاش منجر شده باشه، و ارزشی نیافریده، و زندگی را برای بقیه بهتر نکرده، دلیلی برای مفتخر بودن نمیمونه، این کاریه که همه در صددش هستند، کار شاقی نیست.

بعضیا هم خیلی جالبن، تلاش هاشون برای خوب شدن زندگیشون نه تنها مایه فخر و مباهات و احساس برتری و خود خاص پنداریشون هست، که از بقیه که تلاش نمی کنن شاکی و متنفر و طلبکارن، و من نمی فهمم چرا؟ تو برای بقیه کاری نکرده ای که ازشون طلبکار باشی، هر کاری بوده برای خودت بوده.

مثلا کتاب خوندن حالِ منو بهتر میکنه (یعنی باید بکنه، من فکر میکنم فلسفه و مقصود کتاب خوندن همینه)، یک لذت توی زندگی منه، و من فکر میکنم برای همه قراره همینطور باشه، ولی وقتی می بینم این جماعت کتابخون اینقدر احساس برتری میکنن، اینقدر شاکی و طلبکارن از کسایی که کتاب نمیخونن، واقعا تعجب میکنم. حسِ تو به جماعتِ کتاب نخون قراره ترحم باشه، نه اینکه فکر کنی اینکه تو کتاب میخونی و کسایی نمیخونن، اجحافه در حق تو.

 

 

خب این پُست را از این طولانی تر نکنم و بقیه ی موارد رو تو پُست بعد بنویسم.

۲۱ مهر ۹۸ ، ۱۷:۰۹
الهه :)