To pass

To pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر می کنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباطاتم» ثبت شده است

قرار بود که این بار بر سکان قدرتم تکیه بزنم و تلاش های او را تماشا کنم و در انتها بهش بفهمونم که نوچ، کافی نبود، نتونستی مجذوبم کنی، دفعه ی بعد بیشتر تلاش کن، و در دل قهقهه سر بدم از اینکه بالاخره تونستم مقدارکی از بیشعوری هاشو جبران کنم و آب خنکی بریزم بر جگر سوخته :)) تو ذهنم بارها مرور کرده بودم که او یک بیشعور به معنای واقعی کلمه در تعریف خاویر کرمنته، و باید بدونه نمیتونه هر کاری بکنه و بذاره بره و مطمئن باشه وقتی برگشت هیچی عوض نشده و من همون الهه ی طفلیم که میتونه با اشارتی، با نوازشی دلش را ببره. ولی حدس بزن نتیجه ی تمام این تلاش ها و خویشتن داری ها چی بود، هیچ، لحظاتی پیش بهش sms دادم و گفتم که دلم خیلی براش تنگه، در حالی که دیشب با هم حرف زده بودیم و البته مکالمه مون بسیار به یک کتک کاری جانانه شبیه بود.

کم کم دارم باور میکنم که جور متفاوتی این بشر را دوست دارم، و نمیتونم بگم که تمام اینا را فقط دارم به خودم تحمیل می کنم، نمیدونم، شاید به این خاطره که هنوز برام رو نیست، هنوز نشناختمش، هنوز دارم تصویر خودمو تو وجودش می بینم، شاید. شاید چون یک فضای بی نهایته، یک چاه بی انتها، برای اینکه قربون صدقه هامو بریزم توش و مطمئن باشم که هیچ زمان پر نمیشه، سرریز نمیشه و در صدد جبران برنمیاد :)) شاید.

 

#معشوقِ_قدیمی

۱۶ بهمن ۹۸ ، ۱۸:۲۳
الهه :)

کلا همیشه این برام سوال هست که آیا من همینقدر که الان فکر میکنم از حضور آدما توی زندگیم بی نیازم، وقتی تنها بشم هم همین اعتقاد را خواهم داشت؟ نکنه پشیمون بشم؟ نکنه یه روزی که نیاز دارم دیگه نتونم کسی را داشته باشم؟

گاهی فکر میکنم فقط زمانی ممکنه با خروج از این مجموعه هایی که الان توشون عضوم، به غلط کردن بیفتم که عضو مجموعه هایی بدتر از این ها بشم :) فکر میکنم اگه فقط خودم باشم و خودم، اوضاع گل و بلبله.

من همیشه خودم را در برابر جمع هایی که توشون حضور دارم مسئول میدونم، بعد وقتی می بینم این مسئولیت پذیریم قدر دونسته نمیشه و بهش بها داده نمیشه و لزومی هم نداره این خوبی های من فقط برای یک عده ی خاص و بی نتیجه باشه، به این فکر می کنم که آره من ساخته شدم برای اینکه مشاور باشم، پول بگیرم و مشاوره بدم :) هم دیگه اونموقع نیازی به قدردانی نمی بینم چون دارم پولمو می گیرم، و هم اینکه خودمو محدود به یه عده ی خاص نکرده ام.

بقیه ی زندگیم هم برای خودم باشه، خودِ خودِ تنهام، پُرش کنم از تجربه های رنگارنگ :)

 

+همه عکس العمل میدن به خبرای امروز، ولی من حوصله ی اونا را هم ندارم، حوصله ندارم ببینم چی قراره بشه و چه تصمیمایی قراره گرفته بشه، من کنجِ آرومِ در صلحِ خودمو فقط میخوام، خسته ام از بقیه ش.

۱۳ دی ۹۸ ، ۱۹:۵۴
الهه :)

یه چیزی را فکر می کنم لازمه ثبت کنم برای اینکه در آینده بفهمم دید درستی داشته ام یا نه. در مورد ارتباطم با رفیق مهاجرت کرده ست که الان دو هفته ای هست که باهاش قهرم، و راستش فکر میکنم این قهر تا ابد به طول بیانجامد، چون دیگه برای من انگیزه ای برای بازگشت به اون ارتباط باقی نمونده.

جریان (از دید من) از این قراره که ایشون، سال ها در مورد زندگی خودش (اینکه تصمیم به مهاجرت داره و حتی یک سال و نیم بعد از اونکه مهاجرت کرده بود) به من دروغ میگفت، و کلا منو از این ماجرا بی خبر گذاشته بود، و بعد زمانی تمام این قضایا را برام رو کرد که به کمکم نیاز داشت، به اینکه برام درد و دل کنه و از انرژیم مصرف کنه، در طی تمام این مدتی که بعد از باخبر شدن من، ما با هم در ارتباط بودیم، هیچ زمان دلم باهاش صاف نشد.

علاوه بر اون راستش فکر میکنم در تمام رفاقت هام تا به حال، من طرفی بودم که استفاده ی آنچنانی از ارتباط نمی بره، چرا که اولا من (اقلا 7، 8 سال هست که) اهل مطالعه ام و دوستانم (اینایی که فعلا میشناسمشون، و از زمانی ارتباط باهاشون آغاز و حفظ شده که خودم هم آنچنان اهل مطالعه نبودم) نیستند، دوم اینکه من همیشه به روانشناسی و مشاوره دادن و لایف کوچ بودن علاقمند بوده ام، و در طی تمام این مدت یکی از دغدغه هام این بوده که فرض کنم این آدمایی که پیشم درد و دل می کنند مراجع من هستند، بهترین برخورد چی هست، راهی که به جواب و نتیجه برسه و بهشون کمک کنه چیه، و همیشه سعی داشتم همون بهترین برخورد را داشته باشم، البته که این تلاش ها خیلی به خودم هم کمک کرده، ولی طبیعتا، این انرژی را هیچ زمان متقابلا دریافت نکردم، بعضا ناراحت شدم، و بعضا با خودم فکر کردم خب این جماعت هم در تلاشند برام بهترین باشن ولی بیش از این از دستشون نمیاد، بیش از این اطلاعات ندارن، دغدغه ی بهتر شدن در این زمینه را ندارن و نباید ازشون انتظاری داشته باشم، و خب واقعا هم نداشته ام با این حال همیشه بی منت بهشون کمک کرده ام.

همچنین طبق اطلاعات اندکی که من از زندگی این رفیقمون دارم، رابطه ش با خونواده ش هم آنچنان اوکی نبود و بعضا میگفت که قیدِ ارتباط باهاشون را زده، و از دوستان ایرانی هم فقط با من در تماس بود، یعنی یه جورایی حس میکنم تنها رشته ی ارتباطیش به ایران، من بودم. بعد ایشون زمان های زیادی از این میگفت که از ایران متنفره، دوست نداره برگرده به ایران، یا میترسه برگرده، و با وجود اینکه گفتن اینا از بی ملاحظگیش نشئت میگرفت، چرا که بهرحال من الان توی همون ایرانم، و حق نداره اینا را بگه، با این حال بازم من چیز زیادی نمی گفتم و همچنان انتظاراتم را در حد صفر نگه داشته بودم و اگرچه توی ذهنم کسی بود که نتونسته تحمل کنه و فرار کرده، حالا درست و غلطش به من ربطی نداره، شاید کار درست تر را اوشون کرده ولی بهرحال وقتی اینقدر میترسه از برگشتن یعنی در فراره، این را هیچ زمان بهش نگفته بودم، و ارتباط حفظ شده بود. ولی قهر ما سرِ چی بود؟

با تمام این مقدمه من با کی طرفم (اقلا از دید خودم)؟ کسی که مطالعه نداره (مطالعه از نظر من کوچکترین ولی پایه ای ترین کمک ملت یک کشور به اون کشوره)، از ایران فرار کرده و متنفره که برگرده، همچین آدمی از دید من، هیچ مسئولیتی در قبال کشورش نپذیرفته، بازم انتخاب با خودشه و به منم ربطی نداره. بعد فکر کن این آدم بیاد و برای من بره رو منبر! که برین اعتراض کنین، یه کاری در جهت عوض شدن شرایط انجام بدین، شرایط با دست رو دست گذاشتن عوض نمیشه. با این ژست که من آگاهم و اونموقعی که ایران بودم هر راهپیمایی اعتراضی که بود میرفتم و شرکت میکردم. و فکر میکرد الانم با روشنگریهاش داره منو هدایت می کنه و در حال انجام مسئولیته. بعد در طی مکالمات انتهاییمون، همش ایشون حرف میزد و من ساکت بودم و هر از n پیام اوشون من هم یک جمله جواب میدادم، با این مضمون که تو در جایگاه نقد و دادن خط مشی نیستی، و ایشون همینجور برچسب بود که غیر مستقیم به من نسبت میداد، و منم هیچ مخالفتی نمی کردم و هیچ تلاشی برای اینکه خودمو بهش ثابت کنم. یعنی دستی دستی خودش را از من متنفر کرد، منی که اینهمه بهم نیاز داشت، و البته تنها رشته اتصالش با ایران و احیانا انجام مسئولیتش بودم! همینقدر حماقت بار و رو اعصاب.

 

فکر میکنم احتمالا هر کسی که اینا را بخونه تو ذهنش بهم میگه خب معلومه که باید این بشر را بذاریش کنار و هر بحث و فکر اضافه ای در موردش احمقانه ست، ولی میدونی یه فرضیه ی مسخره ای تو ذهنم هست که میگه، تو به حضور همچین رفقایی حتی، نیازمندی و الان داغی نمی فهمی، الان که پیش خانواده ت هستی نمی فهمی، به محض اینکه تنها بشی میفهمی که چقدر لازمه از اینا تو زندگیت و کنارت داشته باشی، و نباید ارتباط باهاش را تموم کنی؟ و میخوام در آینده بفهمم این فرضیه واقعا مسخره ست یا نه!

ضمن اینکه میدونی این اتفاق تقریبا در تمام دوستی های الانم داره میفته، و دارم همه رو میذارم کنار، و اون سخن امام علی بسیار پسِ ذهنم آلارم میده که ناتوان کسی ست که نمیتونه دوستی برای خودش پیدا کنه (بسازه) و ناتوان تر از او کسی ست که دوستانی که داره را هم از دست میده.

 

+همین الان حس میکنم یکی از تناقضات برام حل شد، من اونی نیستم که ناتوانه، من اونی نیستم که داره از دست میده، من اونی هستم که داره کنار میذاره و فرق هست بین کسی که نقشش در از دست دادن منفعلانه ست و کسی که نقشش فعالانه ست.

۱۳ دی ۹۸ ، ۱۳:۰۸
الهه :)

یه اتفاق خوبی که داره برام میفته فکر می کنم اینه که دارم یاد میگیرم نوازش کنم (نوازش در معنای تحلیل رفتار متقابلیش)، در حقیقت دارم یاد میگیرم نوازش های کوچیکی در ابعاد بزرگ (تعداد نفرات زیادتر) انجام بدم، و گیر دو سه تا رفیق صمیمی نباشم، چون وقتی ارتباطاتت محدود میشه، انرژی بیشتری میذاری برای اون تعداد محدود، و انتظاراتت از اون عده ی محدود میره بالا، هم فشاریست روی اونا، و هم اینکه دفعاتی که رضایت تو جلب میشه خیلی محدود خواهد بود.

۲۶ آذر ۹۸ ، ۲۱:۳۰
الهه :)

از دیشب نیاز داشتم و لازم بود در چند مورد بنویسم، چند لحظه ای با خودم کلنجار رفتم که اینجا بنویسم یا تو وبلاگ شخصیم و در نهایت اینجا را باز کرده ام و میخوام که بنویسم، امیدوارم از دیشب درست و حسابی یادم مونده باشن.

 

بدم میاد از اینکه کسی با ویژگی قربانی بودن، هویت بگیره و هر بار در حالی که به ظاهر از این قربانی بودن نالان و شاکیست، در ناخودآگاهش (در باطن)، به این قربانی بودن نیازمند و حتی مفتخره، قربانی بودن براش تنها راهیست که دیده بشه، که زنده بمونه (این هویت ساختگیش).

بدم میاد از اینکه کسی منتظر ناجی بمونه، و با خودش فکر کنه دوست یا شریک عاطفی ایده آل کسیست که نجاتش میده (حالا در هر جنبه ای از زندگیش)، در حالی که خودش با حماقت خودش تو روز روشن به خودش بد کرده و میکنه و هیچ زمان به بیدار شدن یا تغییر رویه ش فکر نکرده چون اینجوری براش راحت تر بوده.

بعد این شرایط یه حالت افتضاح تر دیگه هم میتونه داشته باشه، اونم اینکه این شخص در عین بدبختی و ناتوانی، (ناتوانی ای که خودش داره جار میزندش،) متواضع هم نباشه. نخواد بفهمه که وقتی از دید خودش هم ناتوانه اصلا مستحق یک ارتباط خوب هم نیست چه برسه به کسی که میاد و نجاتش میده. به عبارت دیگه، اینطوری بگم که ببین طرف خودش ناتوانه، ولی اونقدر هم پررو هست که بقیه را برای خودش ناکافی ببینه! نمیدونم واقعا چرا اینجور آدما از خودشون نمیپرسن من برای بقیه چیکار کردم که در ارتباط باهاشون همش فیل م یاد هندستون میکنه؟

بعد نمیدونم در عالم دوستی، وقتی این عیوب را در طرفم می بینم، باید روشنش کنم، یا نه؟

تا به حال در این موارد، حماقت طرفم (رفیقم) را به روش نیورده و تلاش کرده ام کسی باشم که درکش میکنه و قبولش داره چون فکر میکردم اگه غیر این باشم دردی میشم بر درد، ولی دیشب داشتم فکر می کردم این خیانت محضه، و یک همچین دوستی ای بوی گوه میده، توی دوستی آدمیزاد باید صادق و روراست باشه و نظرش را آزادانه و صادقانه بیان کنه، فارغ از اینکه حماقتِ طرف درمون بشه یا نه، وقتی پسِ ذهن فکر میکنی که طرف احمقه، دو رویی ست که بهش نگی.

 

از یه چیز دیگه هم بدم میاد اینه که آدما برای شرایط بهتر و ایده آل تری که صرفا شانسی نصیبشون شده، به بقیه فخر بفروشن و اون شرایط خوبِ شانسکی را جزء دستاوردها و افتخارات خودشون حساب کنن و اینو به رخ بکشن.

مثلا طرف، ازدواج سنتی و کسایی که تن بهش میدن را نکوهش میکنه و به خودش افتخار میکنه که اینکارو نکرده و نمیکنه، در حالی که اوشون اصلا کاره ای نیست، صرفا در یک جامعه (مثلا خانواده) ی روشنفکرتر داره زندگی میکنه و این آزادی بهش داده شده، و گر نه کیه که از این آزادی رو برگردونه، کیه که آزادی را نخواد، کیه که نخواد با اطلاعات و شناخت کامل و جامع و با چشم باز در مورد ازدواجش تصمیم بگیره و امنیت بیشتری را در تصمیم گیری تجربه کنه.

این اصلا درست نیست تویی که در شرایط بهتری بزرگ شدی و زندگی میکنی خودت را با کسی که زندگیش همیشه هزاران محدودیت داشته و نتونسته به ایده آل هاش برسه، مقایسه کنی و احساس برتری کنی.

حتی اگه فرض کنیم این آدم برای رسیدن به یک شرایط بهتر تلاش کرده باشه، بازم تا زمانی که تلاشش فقط و فقط به بهتر شدن شرایطِ خودِ تنهاش منجر شده باشه، و ارزشی نیافریده، و زندگی را برای بقیه بهتر نکرده، دلیلی برای مفتخر بودن نمیمونه، این کاریه که همه در صددش هستند، کار شاقی نیست.

بعضیا هم خیلی جالبن، تلاش هاشون برای خوب شدن زندگیشون نه تنها مایه فخر و مباهات و احساس برتری و خود خاص پنداریشون هست، که از بقیه که تلاش نمی کنن شاکی و متنفر و طلبکارن، و من نمی فهمم چرا؟ تو برای بقیه کاری نکرده ای که ازشون طلبکار باشی، هر کاری بوده برای خودت بوده.

مثلا کتاب خوندن حالِ منو بهتر میکنه (یعنی باید بکنه، من فکر میکنم فلسفه و مقصود کتاب خوندن همینه)، یک لذت توی زندگی منه، و من فکر میکنم برای همه قراره همینطور باشه، ولی وقتی می بینم این جماعت کتابخون اینقدر احساس برتری میکنن، اینقدر شاکی و طلبکارن از کسایی که کتاب نمیخونن، واقعا تعجب میکنم. حسِ تو به جماعتِ کتاب نخون قراره ترحم باشه، نه اینکه فکر کنی اینکه تو کتاب میخونی و کسایی نمیخونن، اجحافه در حق تو.

 

 

خب این پُست را از این طولانی تر نکنم و بقیه ی موارد رو تو پُست بعد بنویسم.

۲۱ مهر ۹۸ ، ۱۷:۰۹
الهه :)

من آدمیم باب درد و دل، با دل و جون گوش میدم و خودمو در موقعیت طرف قرار میدم، سعی می کنم درکش کنم و برای بهتر کردنِ احوالش تلاش کنم و راهکار بدم، دوستانم اینو خوب میدونن، و خوب هم ازش استفاده می کنن، تا حدی که بعضا حس میکنم دیگه فقط بحثِ استفاده نیست، بلکه دارن سوء استفاده می کنن، اوضاع و احوال خودشون را بدتر از اونی که هست جلوه میدن بی توجه به اینکه من دارم تمام اینا را باور میکنم و اینا روم اثر میذارن و انرژیمو تخلیه می کنن.

دیشب با رفیقم که حرف زدم، متوجه شدم کاملا باانگیزه ست، در حالی که شب قبلش داشت مینالید و من کلی انرژی خرجش کرده بودم، راستش خیلی از باانگیزگیش خوشحال نشدم (حتی با فکر به اینکه شاید من واقعا تاثیرگذار بوده ام)، فقط حس کردم بهم دروغ گفته شده و ازم سوء استفاده شده.

کم کم دارم به این نتیجه میرسم که بهتره اینو پسِ ذهنم داشته باشم که شاید طرفم وسواسی در به کار بردنِ دقیق کلمات و توصیف دقیق اوضاع و احوال نداره و ناخواسته داره سیاهنمایی می کنه، و بهتره کاملا به توصیفی که میشنوم تکیه نکنم، ضمن اینکه برای همدلی لزومی هم نیست به اینکه دقیقا در موقعیت طرف باشی و احساسش را درک کنی، و اصلا شاید لزومی هم به دادن راهکار نباشه، همین که طرفم بدونه حرفاشو گوش میدم مطمئنا براش کافی خواهد بود و اینجوری انرژی منم هرز نمیره.

۱ نظر ۱۶ مرداد ۹۸ ، ۱۷:۳۲
الهه :)