To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۱۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «احوالات» ثبت شده است

۰۴دی
All around me are familiar faces
Worn out places, worn out faces
Bright and early for their daily races
Going nowhere, going nowhere
Their tears are filling up their glasses
No expression, no expression
Hide my head, I want to drown my sorrow
No tomorrow, no tomorrow
And I find it kinda funny, I find it kinda sad
The dreams in which I'm dying are the best I've ever had
I find it hard to tell you, I find it hard to take
When people run in circles it's a very very
Mad world, mad world
Children waiting for the day, they feel good
Happy birthday, happy birthday
Made to feel the way that every child should
Sit and listen, sit and listen
Went to school and I was very nervous
No one knew me, no one knew me
Hello teacher,
 
 
دانلود آهنگ با کیفیت: Mad World- Gary Jules
 
+با یه دنیای مینیمال بیشتر حال میکنم، چون در این صورت بهش تسلط دارم، خب من به این تسلط و اشراف نیازمندم، برای همین به روی هر چیز جدیدی حتی الامکان بسته ام و ترجیحم اینه که با قدیمی هام سر کنم.
برای همینه که این آهنگ قدیمی را احتمالا تا به حال چندین بار در وبلاگ هایی که داشته ام به اشتراکش گذاشته ام و هزاران بار گوشش دادم و از این به بعد هم خواهم داد.
۲۶آذر

مربی رانندگیم جدیدا خشک و رسمی و بی حوصله ست، حس می کنم به خاطر اون روزیست که با لحن معترضی بهش گفتم دیر اومدید خانوم فلانی! قبلش البته به اندازه ی کافی بهش وقت داده بودم که خودش اول به دیر اومدنش اشاره کنه و عذر بخواد و من خیالم راحت بشه که احترام همدیگه را داریم و حواسمون هست، ولی چون خودش اشاره ای نکرد، مجبور شدم من بگم. در نتیجه ی این رفتار خشک و رسمی، کلاس رانندگی برام هیجان و لذت جلسات اول را نداره. و فکر میکنم چقدر مسخره ست که خوش اومدن یا نیومدن من از یه کار، اینقدر به رفتار مربی و احیانا تعریف و تمجیدهاش وابسته ست.

این روزا کلا حس میکنم، به خاطر اینکه زیادی سخت گیر و منقبض و مبادی آدابم و البته خب به کل موجود خوش مشربی هم نیستم، کسی دوستم نداره، کسی ارتباط باهام را دوست نداره، حتی اعضای خونواده م. بهشون حق میدم البته، بهرحال آدمیزاد دوست داره با کسی ارتباط بگیره که حضورش بدون رعایت هیچ قانونی، به اندازه ی کافی، خوشایند باشه، ولی در رابطه با من قوانین زیادی هست که باید رعایت بشه. نه که واقعا همش در حال تذکر دادن باشم، اتفاقا چیزی نمیگم و استقبال میکنم از اینکه کسی ببیندم و بخواد باهام حرف بزنه، منتها انگار زیرپوستی و با زبانِ بدنم، مدام دارم پیام معذب بودن را انتشار میدم.

خب شلوغ نبودنِ دورم و ساکت بودنِ آدما در کنارم، نباید موجود درونگرای علاقمند به تنهایی و سکوتی مثل من را ناراحت کنه، ولی می کنه. من خوش مشرب نیستم، این کاراکتر منه، و برای خودم مشکلی ایجاد نمیکنه و احتمالا ناخودآگاه و در اعماق وجودم بهش نیاز دارم، ولی نپذیرفتمش.

تو فیلما، به آدمای ساکت و تنها که دقت می کنم، به نظر میرسه هیچ کدومشون با چیزی که هستن مشکلی ندارن، خودشون اینو پذیرفتن و به دنیا هم می پذیروننش، ولی من... بهشون غبطه می خورم. همیشه تلاشم اینه کسی باشم که نیستم.

۲۶آذر

+امروزم با حس توام خشم و تنهایی شروع شده.

دلم برای تلگرام و حرف زدنِ توش، تنگ شده :)


++بعضی از وبلاگ های اتفاقا با سابقه را باز می کنم، هم ظاهر وبلاگ و هم کلمات و جملات و عکس ها، حال و هوای خاصی دارن، یه حال و هوای با احساس و هنری و ادبی، و شده موقع خوندن خیلی از پُست هاشون، فکرم مشغول بشه و دلم بخواد بفهمم این پُست دقیقا چجوری نوشته شده و نویسنده ش چجور آدمیه، و چه فازی داره؟ و آیا هیچ زمان میرسه که من بتونم همچون چیزی بنویسم؟ 

ولی چیزی که برام جالبه اینه که هیچ زمان هیچ کدوم از اون جملات و کلمات و تصاویر و حس و حال ادبی تو حافظه ی بلند مدتم ثبت نمیشه. و عمر اون وبلاگ و اون حال و هوا در ذهن من، دقیقا تا زمانی دوام داره که اون وبلاگ بازه و دارم میخونمش و به محض اینکه بستمش همش دود میشه.

من احتمالا موجودی آنچنان با احساس و هنری نیستم، و احتمالا ادبیاتم هم آنچنان مشتری نداشته باشه، ولی وقتی به بی تاثیر بودن تمام اون جملات و تصاویر زیبا و حس و حال هنری فکر میکنم، یاد اون روزهای اوایل وبلاگنویسیم، سال ها پیش میفتم، که اصرار داشتم زیبایی را به سالادِ کلماتم تحمیل کنم.


+++کتاب "میم و آن دیگران"ِ محمود دولت آبادی، را دو سه روز پیش سفارش دادم، و الان تو بسته ی پُستی مقابل چشمان غافلگیر شده مه :) گفته بود 4 تا 7 روز طول میکشه تا برسه به دستم.

۱۷آذر

هر بار میام اینجا که حرفی که تو دلم هست را بزنم و خالی شم، میام و هنوز نوشتنم شروع نشده که اصلاح هام شروع میشه، و در انتها چیزی که مینویسم هیچ شباهتی به حرف دلم نداره و در نتیجه خالی هم نشده ام!

این اندازه ی عصا قورت دادگی من، زمانی که هیچ کسی ازم همچین انتظاری ندارم، و اصلا هیچ کسی اهمیتی نمیده، خیلی برام جالبه، میدونی؟

باید شُل شدن را تمرین کنم... :)

۱۰آذر

این خیلی خوبه که هر روز و چه بسا هر ساعت احساسات متفاوت و شاید متناقضی را تجربه میکنم، خیلی خوبه که روزهام شبیه به هم نیستند، ولی میدونی گاهی دلم میخواد یه اشراف کلی میداشتم روی برنامه ی احساسیم تا در نتیجه ش میتونستم مثلا ناراحتی و مچالگی الانم را راحت تر بپذیرم و مثلا پیش خودم با خودم بگم که آره این موقع از روز، به فلان دلیل و فلان دلیل و فلان دلیل، احوالم ریده ست، و این کاملا طبیعیه، و زود میگذره و خیلی زود همه چی خوب میشه... و با داشتن این آگاهی میخندیدم به ریش تمام افکاری که به اقتضای احوال ناخوبم هزار برابر منفی تر جلوه میکردن.

ولی الان فکرهام کاملا منطقی به نظر میرسند، در عین حال خیلی منفی اند و من شک دارم آیا زندگی همینقدر خیطه یا من الان متوهمم؟! :)


+زندگی لعنتی! هوم، به هیچ وجه اجازه نمیده بهش اشراف داشته باشی، حتی وقتی حاضر میشی برای همیشه همین پایین بمونی و بیشتر نخوای، باز یه روز به طرز کرمو طوری میبردت بالا، و به محض اینکه تمنای بالا موندن در وجودت ریشه کرد، میندازدت پایین.


++قلبم از صبح، از سلول هایی تشکیل شده که نمیخوان یا نمیتونن بودن در کنار هم را تاب بیارن. هر آن امکان انفجارش هست.