97-9-17

هر بار میام اینجا که حرفی که تو دلم هست را بزنم و خالی شم، میام و هنوز نوشتنم شروع نشده که اصلاح هام شروع میشه، و در انتها چیزی که مینویسم هیچ شباهتی به حرف دلم نداره و در نتیجه خالی هم نشده ام!

این اندازه ی عصا قورت دادگی من، زمانی که هیچ کسی ازم همچین انتظاری ندارم، و اصلا هیچ کسی اهمیتی نمیده، خیلی برام جالبه، میدونی؟

باید شُل شدن را تمرین کنم... :)

الهه ۰ نظر ۱ لایک

...

این خیلی خوبه که هر روز و چه بسا هر ساعت احساسات متفاوت و شاید متناقضی را تجربه میکنم، خیلی خوبه که روزهام شبیه به هم نیستند، ولی میدونی گاهی دلم میخواد یه اشراف کلی میداشتم روی برنامه ی احساسیم تا در نتیجه ش میتونستم مثلا ناراحتی و مچالگی الانم را راحت تر بپذیرم و مثلا پیش خودم با خودم بگم که آره این موقع از روز، به فلان دلیل و فلان دلیل و فلان دلیل، احوالم ریده ست، و این کاملا طبیعیه، و زود میگذره و خیلی زود همه چی خوب میشه... و با داشتن این آگاهی میخندیدم به ریش تمام افکاری که به اقتضای احوال ناخوبم هزار برابر منفی تر جلوه میکردن.

ولی الان فکرهام کاملا منطقی به نظر میرسند، در عین حال خیلی منفی اند و من شک دارم آیا زندگی همینقدر خیطه یا من الان متوهمم؟! :)


+زندگی لعنتی! هوم، به هیچ وجه اجازه نمیده بهش اشراف داشته باشی، حتی وقتی حاضر میشی برای همیشه همین پایین بمونی و بیشتر نخوای، باز یه روز به طرز کرمو طوری میبردت بالا، و به محض اینکه تمنای بالا موندن در وجودت ریشه کرد، میندازدت پایین.


++قلبم از صبح، از سلول هایی تشکیل شده که نمیخوان یا نمیتونن بودن در کنار هم را تاب بیارن. هر آن امکان انفجارش هست.

الهه ۰ نظر ۰ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.