این روزا باز از اون روزاییست که نیازمندم به اینکه کسی به اون اندازه که دلم میخواد دوستم داشته باشه، و متاسفانه عشق احدی به گَردِ پای عشقی که من دلم میخواد نمیرسه. و من همینطور با خشم به ارتباط هام خاتمه میدم در حالی که در درون به پای طرفم افتادم و دارم بهش التماس میکنم که لطفا اینجوری دل منو به دست بیار، لطفا محجوب و محتاط و مودب باش، لطفا شیفته ی حضور من باش و بذار که این شیفتگی تو را جسور و قدرتمند و سیریش بکنه تا به سادگی از دستم ندی، لطفا مشتاق شنیدن حرفای دلم باش و بهم گوش بده و سوالهامو با دقت جواب بده جوری که مطمئن بشم شنیده شدم، لطفا به حرف زدن باهام علاقمند باش و بهم نشون بده که علاقمندی، لطفا بهم این حسو بده که در حال استفاده از من نیستی، لطفا نگرانم باش و حال خوبمو بخواه، ولی در عین حال اینی که هستم و حالی که دارم را بپذیر و سرکوبم نکن، لطفا منو انحصارا برای خودت بخواه ولی زندونیم نکن، لطفا زوربا باش، لطفا کاری کن تسلیمت بشم، من نیاز دارم تسلیمت باشم :))

 

+من دیوانه ام، میدونم.

++البته از یه طرف هم با خودم فکر میکنم، خب تا به حال لحظات محدودی بوده که اندازه ی عشق طرفم به حدِ نصاب رسیده ولی فقط باعث شده من بی قرار باشم، بی قرارترین... و چه فایده؟

 

+++ این آهنگ، بخصوص جاهاییش که خانومه میخونه، را بسیار دوست میدارم.