+چیزی که میتونه ماهیت زندگی را درام و غم انگیز و پیچیده کنه، فارغ از اینکه آیا تو بیشتر وقت ها در تلاشی که خوشحال باشی، یا معمولا غمگینی و نمیتونی به غم چیره بشی، اینه که از درد و غم فرار کنی و نپذیریش. به نظرِ من آدمی که به استقبال غم و درد میره و ازش نمیترسه و اتفاقا لازم می بیندش، و بهش به عنوان یه فرصتی برای رشد نگاه می کنه، هیچ زمان زندگی درام یا رقت انگیزی نخواهد داشت. 
اوهوم، این کشف همین الانمه، بعد از اینکه دو قسمت از فصل 1ِ "بوجک هورسمن" را دیدم. دو سه روزی هست که دوباره شروع کردم از اول ببینمش، میخواستم به خودم ثابت کنم عوض شدم و ماهیت درام سریال نمیتونه به اندازه دفعه ی اولی (6، 7 ماه پیش بود) که دیدمش روم اثر بذاره و بترکوندم، و خب خوشحالم که این اتفاق افتاده و این سریال، دیگه مغلوب منه، و نمیتونه بره رو مخم. :)

++اون روز یه کلیپ با عنوان نشانه های سوء استفاده در رابطه، دیدم، خب قاعدتا پیام این محتوا هشداره و داره بهت میگه اگه در همچین رابطه ی بدی هستی جونتو بردار و فرار کن، فراااار کن! و من در طی تماشاش در حالی که نمیخواستم قبول کنم، همش مردد بودم که آیا فلانی ازم سوء استفاده کرده؟ و نشونه های منطبق بیشتری پیدا می کردم تا اینکه یه لحظه زدم رو pause تا تکلیفمو با خودم مشخص کنم، و به خودم گفتم گیریم که سوء استفاده کرده، الان میخوای برای خودت دل بسوزونی و به خاطر ظلمی که در حقت روا داشته اند زار بزنی؟ یالا زار بزن ایرادی نداره. یا نه شایدم میخوای طبق عادت معهودت عصبانی بشی و به فکر یه راه برای انتقام باشی، در این صورت هم مدیونی که کوتاهی کنی. ولی تو n بار به این ارتباط برگشته ای و از اینکه این ارتباط جز درد برات نداره، آگاه بودی و این هشدار را خودت هزاران بار به خودت داده بودی. پس اونی که در حق تو ظلم کرده کسی جز خودت نبودی، ولی در این صورت هم اشکالی نداره، لابد خودت را مستحق درد کشیدن دیده بودی، لابد مازوخیست بودی :) مهم اینه که همه چیز گذشته و تو از اون ارتباط سمی جون سالم به در برده ای.
حالا جالبیش اینجاست که عصر همون روزی که به این بشر فکر کرده بودم، بهم پیام داد (بعد از 6، 7 ماهی که کلامی بینمون رد و بدل نشده بود.)، و با گستاخی خاص خودش پرسید: "سیل نبردتت که؟ زنده ای؟" :))
آخ پسر، من نمیخوام و حالم بهم میخوره از اینکه بگم عاشق این بشرم یا عاشق هر کس دیگه ایم، چون اصلا اولا از کلمه ی تحریف شده ی دستمالی شده ای مثل عشق حالم بهم میخوره، و ثانیا عشق برام مفهومی جز رابطه ی خاص با یه Asshole داره. گذشته از اینا در احساسی که به این بشر دارم، خشم و نفرت مطمئنا بولد تره، و فارغ از این احساسات، منطقم همیشه منو از این بشر برحذر داشته، ولی دریافت کمترین و کوچکترین سیگنال ازش، میل سیری ناپذیر من برای بغل کردن و لوس کردن و غرق بوسه کردنش، را بیدار می کنه.
در کمال خویشتن داری و تلاش برای پنهون کردن همه ی احساسات متضادم، براش نوشتم که "هنوز نبرده، زنده ام"، فرمود "خوبه، مراقب خودت باش" و من همچنان خویشتن دارانه گفتم "متشکرم، شما نیز" و به نظر فعلا تموم شده همه چی :) ولی من همچنان بی قرارم و دارم جواب های خوب برای مکالمه ی احتمالی تدارک می بینم :)) آخ که من چقد طفلیم!

یه فرضیه ای هم دارم در این مورد که چرا رهایی از بعضی از چیزها یا آدم ها اینقدر مشکل میشه، و نتیجه ای که تا به حال گرفتم اینه که احتمالا اون آدم/چیز نه به اندازه ی کافی کوچیکه که بهش احاطه پیدا کنی و تو مشتت بگیریش و نه اونقدر بزرگ که از دیدن و درک کردن و رسیدن بهش عاجز باشی.