مشکل من معمولا این نبوده که چرا نتیجه ی دلخواهم هنوز به دست نیومده و بهش نرسیده ام، مشکل این بوده که رسیدن به هیچ نتیجه ای آنچنان برم نیانگیخته که براش تلاش کنم و سختی بکشم و به هر قیمتی که شده به دستش بیارم. اصلا من خیلی وقت ها مرگ را ترجیح دادم به زندگی ای که قرار باشه مدام توش بدوم برای رسیدن به یه سری معیارها، نمیخوام بدوم، نمیخوام سختی ای بکشم، نمیخوام عوض شم، نمیخوام بهتر شم، همه چیز باید حاضر باشه برام، من یادم نمیاد یه روزی متعهد شده باشم به بهتر شدن، موفق تر شدن، و تمام این چرت و پرت ها.

دلم فقط اتاقی میخواد از آنِ خود (که کسی نتونه مزاحمم بشه و نگرانم بشه که چرا به اندازه ی کافی خوشبخت نیستم)، و مقرری حتی بخور و نمیر، و رها از تمام شدن ها.