+چند روزی بود تو ذهنم همش در حال سخنرانی برای خواهر و برادر گرام بودم، با این مضمون که اگه نمی تونید بهم اعتماد کنید، نمی تونیم کاری با هم انجام بدیم و مایل نیستم باهاتون همکاری کنم (چون قراره کاری با هم انجام بدیم). و این جریان کل این چند روز رو اعصابم بود، اگرچه با توجه به سابقه ی درخشانم! بهشون حق میدادم که بی اعتماد باشند، ولی بازم از دستشون ناراحت بودم.

این سخنرانی البته که ایراد نشده و نخواهد شد، میدونم، مسئله ی من بی اعتمادی اونها نیست، اونی که بی اعتماد بودنش بهم اذیتم می کنه، خودم هستم.


++دو سه روزه پدر گرام بنایی را برای درست کردن یه قسمتی از دیوار حیاط استخدام کرده، ولی در حال حاضر به نظر میرسه وظیفه ی اصلیِ جناب بنا، دادن فضاییست به پدر برای زدن حرفاش و بیان کردن خودش!


+++دوستی های بالقوه ی زیادی در رزومه ی ارتباطاتم هستند که میتونستند بالفعل بشن و فقط به این خاطر که طرفم در همون مکالمه ی اول و بی هیچ شناختی به این نتیجه رسید که ما چقدر شبیهیم و چقدر رفیقای خوبی هستیم و چطور تا به حال همدیگه را پیدا نکرده بودیم، نه تنها بالفعل نشدند که به سرعت تموم شدند. و این اصلا حرکتی نیست که من خودآگاه انجامش بدم یا به انجام دادنش مفتخر باشم، کیه که دوستانِ خوب و زیاد دلش نخواد؟ بحثِ اینه که یدک کشیدنِ برچسب رفیقِ خوب از همون اولِ کار و بی هیچ شناختی، خیلی بهم فشار میاره.