جالبه که سلف ایمیجم با توصیفی که اینجا از خودم و احوالم ارائه میدم، رابطه ای مستقیم و موثر داره، حتی اگه اون توصیفات زمانی که نوشته میشن بر واقعیت منطبق نباشن، ولی میتونن رو احوالم تاثیرگذار باشن و حتی در طی زمان میتونن واقعا باورهای من در مورد خودم یا به کل تصویری که از خودم در ذهن دارم را عوض کنن، بعضی وقتا آدم توی این تله هم میفته که باید به یه تِم بچسبه و با همون پیش بره. مثلا بعضی ها کلا با تمِ غم پیش میرن، بعضی ها رومنس و بعضی ها انگیزشی و خودِ من یه مدت اصرار داشتم با تم رشد فردی جلو برم، و اگرچه دوست نداشتم قبول کنم ولی همواره متوجه این مسئله بوده ام که: آفریده های من قادرن منو بیافرینن. با این حساب خیلی باید حواست باشه که چی خلق میکنی چون در حقیقت داری خودتو خلق می کنی (اگرچه چیزی که خلق میکنی حقیقتِ تو نیست)

بعد چیز دیگه ای که جالبه، اینه که این اتفاق زمانی که در خلوتم مینویسم به این شدت نمیفته، و چیزایی که در خلوتم مینویسم، اصلا در خاطرم نمیمونن، و فقط محض تسکین نوشته میشن. شاید در خلوتم در حال خلق کردن نیستم، و صرفا دارم چیزی که هست را بیان می کنم، در حضور بقیه ست که آدمیزاد نیاز داره خلق کنه، نیاز داره چیزی غیر از اونی که هست را نشون بده.