باید به حال خوبم برگردم، این حال را برای صاف کردن دهن عده ای هم که شده نیازش دارم.

الان شک کردم که آیا حالم هیچ زمان خوب بوده؟

اگه تعریف حال خوب، خوندن ذهن فلانی باشه، خب از وقتی که باهاش آشنا شده ام، هیچ زمان حالم خوب نبوده، شایدم تعریف حال خوب اهمیت ندادن به چیزاییست که نمی تونم بهشون اهمیت ندم، عبور کردن از چیزایی که تا به حال نتونسته ام ازشون عبور کنم، شاید اگه مثل بعضی ها یه سیاهچاله بودم، یه گیرنده ی تمام عیار، کسی که هر چی هم بریزی تو دهنش، قورت میده و بازم دهنشو باز میکنه که بیشتر و بیشتر، اگه سوء استفاده بلد بودم، اگه دایره ی ارتباطاتم گسترده تر بود، اگه اینقدر وسواس به خرج نمی دادم، اگه دغدغه های بزرگی داشتم و مشغولِ مشغول بودم، اگه به مشغول بودن فکر نمی کردم و نمیخواستم با اراده سر خودمو شلوغ کنم، اگه کاملا آروم بودم، اگه دنیام بزرگ بود، اگه خودم بزرگ بودم، حالم خوب میبود، ولی نیست و به نظر نمیرسه خوب شدنی باشه.


+دلم میخواد تمام کسایی که ازشون شاکی هستم را به ردیف بنشونم، و یکی یکی از یقه شون بگیرم بلندشون کنم، و با همون دست خفه شون کنم بندازمشون رو زمین. :) آخ که چه لذت بخشه :))

++ از همه شاکیم علی الحساب، متنفر هم هستم.