یه روزگاری به سادگی دوست میداشتم و  متقابلا بی مهری آدما به سادگی میخورد تو ذوقم و ازش ناراحت می شدم.

بعد از طی طریق در جاده ی خوشبختی الان در حالی در خدمتتونم که کم پیش میاد ناراحت بشم یا برام مهم باشه که کسی دوستم داشته باشه یا نه، و دلیل اینکه برام مهم نیست اغلب اینه که طرف را بدبخت می بینم، ولی درد اینه که تنها حسی که به بدبخت جماعت میتونم داشته باشم، ترحمه، نه دوست داشتن.

هر روز تعداد بیشتری از اطرافیان و کسایی که یه روزی باهاشون ارتباط داشته ام، از نظرم برچسب بدبخت میخورن، و من مایوسانه تر از همیشه تو ذهنم بهشون التماس می کنم که لطفا قدرتمند باش، گُنده باش، اجازه بده مورد بی مهری واقع شدن از سمت تو برای من یه بدشانسی بزرگ باشه، منو تسلیمم دار، منو به خودت نیازمند کن، تا بتونم در نبودنت زار بزنم، تا برای بودنت بهت التماس کنم، تا بدونم که وقتم در رابطه با تو تلف نمیشه. لطفا خوشبخت باش تا دوستت داشته باشم، من نیاز دارم که دوست بدارم.