همش فکر می کنم آدمیزاد هر چقدر بزرگتر بشه (بزرگ نه فقط به لحاظ سن)، میتونه از قسمت بیشتری از زمان و زندگیش بگذره و اون را وقف عشق و کارهای خوب داوطلبانه بکنه. مثلا نرگس کلباسی را نمونه ی واقعی یک بزرگوار و بالغ و رشدیافته و منبع عشق میبینم. 

این تفکر باعث شده از خودم انتظار داشته باشم و مدام بپرسم که بالاخره کی میرسه اونروزی که من به وقف کردن زمانم مایل بشم و چه مدت از زمان روزانه م را به این اختصاص خواهم داد، و به هیچ نتیجه ی خوبی نمیرسم، به نظر میرسه کل زمان و زندگیمو دلم میخواد خودم هاپولی کنم و اصلا فکر می کنم همینم کمه برام. و با این اوصاف بسیار جای تعجب داره برام این حد از، ازخودگذشتگی کسی مثل نرگس کلباسی.

و چیز دیگه ای که برام جالبه اینه که، من برای تمام این زمان برنامه های مفرح یا هدفمند ندارم. تنها چیزی که میخوام خلوت و تنهایی ایست بی انتها. اونقدر که ازش خسته بشم و برای ارتباط گرفتن و عشق ورزی تشنه بشم. ولی تا به حال این اتفاق نیفتاده!

نمیدونم آیا یه چیزیم ایراد داره؟ :))



+میدونی، فکر میکنم چیزی که کم دارم و با هیچ میزان از زمان جبران شدنی نیست، زندگی کردنه، حس عمیقِ زنده بودن.