بچه ها را دوست دارم و حضورشون متنعمم می کنه و اینطور نیست که فقط اونها به من نیاز داشته باشند، من هم به اونها نیاز دارم. نیاز دارم که باشن و قضاوتم نکنن، باشن و اجازه بدن حرفامو بی رودربایسی بهشون بزنم، اجازه بدن دعواشون کنم حتی، ولی ببخشن و فراموش کنن، همچنان که همیشه این کارو می کنن، باشن و حرفمو گوش بدن و بهم این حس را بدن که آره خیلی با جنم هستم! باشن و مهربون باشن باهام، و بهم هزاران فرصت دیگه برای خوب شدن بدن، کینه ازم به دل نگیرن، باشن و منو همونجور که هستم بپذیرن و نخوان تغییرم بدن، باشن و منو تو تجربه هاشون شریک کنن و من طعم واقعی خلق کردن و شوخ و منعطف و باشهامت بودن را درک کنم.

دوستشون دارم بی اندازه، مگه میشه دوستشون نداشت؟

ولی گاهی دلم از ننه باباهاشون پُره، از بی مسئولیت و بی برنامه بودنشون، از زیادی وانهاده بودنشون، از اینکه زندگیشون با زندگیم خلط بشه و مرزی مشخص نباشه، از اینکه به حریم خصوصی و خلوتم احترام نذارن و من هر آن باید منتظر نزول اجلال بچه هاشون باشم و هر آن باید آماده باشم که وقتمو وقف بچه ها کنم، و چون میترسم از کینه به دل گرفتنِ بزرگترها، مجبور میشم دق و دلیمو سرِ بچه ها خالی کنم، و بعد حسابی از خودم بدم میاد... مثل همین الان :(