خیلی بده که اون قسمت عاقل و منطقی و استوار وجودم که همیشه بهترین ایده ها و تصمیم ها را در آستین داره، معمولا مغلوب این قسمت احساساتی و ضعیف و مریض وجودمه. دلم میخواست این دو تا قسمت از هم جدا میشدن و اون قسمت خالی از احساساتم مسئولیت مراقبت از این قسمت احساساتی را تا یه حدی به عهده میگرفت و در باقی موارد اجازه میداد تا یه گوشه بمیره و در عوض خودش کارای مهم رو انجام و به زندگی ادامه میداد.

زشته الی جان، زشته که تو این سن، هنوز کم ارزش ترین و احمقانه ترین چیزها میتونن تو را از پا دربیارن. یه خرده قوی باش لعنت بهت، یه خرده یه سری چیزا را حواله بده به یه جاهایی.


+فکر میکنم دیگه اسمِ "برای عبور کردن" آنچنان به این وبلاگ نمیاد، این وبلاگ باید اسمش "چرت نوشته های یه مفلوک" باشه :)) 

نمیباس اینقدر با خودم نامهربون باشم.