چند روز پیش به دوستی گفتم کاش از موضوعی که اذیتت میکنه، حرف بزنی؛ در جواب گفت، کلمه براش ندارم... و فکر می کنم این روزا کلمه های منم تموم شدن، یا حتی اگه تموم هم نشده باشن، انگیزه ای در وجودم برای بیرون ریختنشون نیست، به عبارتی خالی تر از اونیم که کلماتم سرریز بشن.


علاوه بر کلمه، خالی از احساس هم هستم این روزا. نه غمی حس میکنم، نه خشمی، نه شادی ای و نه عشقی... اگرم گاهی حس کنم مقدارش خیلی اندکه. 

البته چون مسیری که اومدم تماما خودخواسته و خودآگاه بوده، شکایتی ندارم.


به نظر میرسه واقعا زندگی را مثل یک معادله ی ریاضی حل کرده ام، اونقدر ابعاد مختلفش و مسائلی که ممکنه پیش بیاد را زیر و زبر کرده ام و راه حل پیدا کرده ام که تا فرسنگ ها چالشی در مقابلم نمی بینم.


یه وبلاگی بود که میخوندمش خاموش، در حقیقت نمیخواستم بخونمش ولی نمی تونستم بر وسوسه ی خوندنش غلبه کنم، هر بار میخوندم و عصبانی میشدم، امروز دیدم حذف شده! راضیم از این اتفاق :))

نویسنده ش یه موجود بسیااااار از خودراضی بود که از همون اتفاق های توی زندگیش و ویژگی های وجودش می نالید (در ظاهر)، که بهشون مفتخر بود.

این اصرار آدم ها برای شو آف و انتخاب مسیرهای متفاوت براش، حقیقتا متعجبم می کنه.