توفیق تماشای مسابقه ی "عصر جدیدِ" تلوزیون را هر از چندی ناخواسته به دست میارم، از تقریبا همه ی رفتارها و حرکات تماشاچی ها، و اقلا نصف شرکت کننده ها و سه تای داورها بخصوص خانوم نونهالی، شرمنده میشم هر بار. کاملا حس میکنم که این رفتار و حرکت، اصیل نیست، بلکه یه رونوشته از نظیرِ اونور آبیش.
تنها چیزی که باعث میشه به تماشاش ادامه بدم، دیدن لبخند های امین حیایی ست. حس میکنم کاملا اصیل و پروفشنال اند، لبخند های کسی هستند که اولا تو کارش حرفه ایه و امضای خودشو داره و ثانیا به خاطر تمام سختی هایی که حالا در مسیر حرفه ای شدن یا به دلایل دیگه کشیده، قدرتمنده. البته بعید نیست که این حسِ من حقیقت نداشته باشه، ولی بهرحال این چیزیه که حس می کنم.
لبخندش شبیه لبخند یکی از مشاورین روانشناسی ایست که چند سال قبل، یک بار پیشش رفتم. و البته شبیه لبخندِ گتسبی بزرگه، که راویِ داستانِ اسکات فیتزجرالد اینطور توصیفش می کنه:

"لبخندی از سر همدردی، نه! کمی بیشتر از همدردی به من زد. لبخندش از آن دست لبخندهای ناب بود که موجی از آسایش خاطر پایدار در آن هویدا بود که ممکن است چهار، پنج بار بیشتر در طول زندگی ات از آن دست لبخند ها نبینی، لبخندی که این طور بود یا حداقل این طور به نظر می رسید که همه ی جهان و مافیها فقط لحظه ای بیش نیست، آن وقت با تعصبی شدید برای جلب رضایت و تایید تو، فقط روی تو تمرکز می کرد آن خنده تو را به همان اندازه ای که میخواستی درک می کرد، به تو اعتقاد داشت به همان میزان که می خواستی به خودت اعتقاد داشته باشی، و به تو اطمینان می داد که تاثیری که در او نهاده ای، دقیقا همان است که در اوج درخشش خود انتظار داری که در دیگران بگذاری."


+دوست دارم خودم هم یه روزی از این لبخند ها پر باشم، اونقدر که بتونم اطرافیانم را سیراب کنم، هر بار ایمان بیارند به این حقیقت که به اندازه ی کافی خوب و دوست داشتنی و باشکوهند، همچنان که من بهشون ایمان دارم.

++هوممم، لبخند های زوربا هم حتما این شکلی بوده، لبخندهای هر آدم قدرتمندِ عزیزِ بزرگی مطمئنا این شکلیه.