از خود به کجا شوم گریزان

از آدم ها اونهاییشون که ازم بزرگترند، توی ذهنم موجوداتی میسازم: بی نیاز، خالی از احساس، با نگاهی از بالا به پایین، سرکوب گر، تحقیر کننده و به طرز تحقیر کننده ای مهربون... و برای در امان موندن از شر این موجودات و آسیبی که با تحقیرهاشون می بینم، سعی میکنم تمام نیازها و احساساتم نسبت بهشون را در وجودم سرکوب کنم، و حتی الامکان ازشون فاصله بگیرم و در صورت نزدیک شدن فقط میخوام به هر طریقی شده حتی با کشتنشون، بهشون ثابت کنم که ازشون بی نیازم و حق ندارن تحقیرم کنند.

و اونهاییشون که از خودم کوچیکترند، در نظرم موجوداتی هستند بسیار نیازمند توجه و ترحم و غیر قابل تکیه، موجوداتی که من باید براشون نقش خدا را بازی کنم ولی در توانم نیست و برای همین از اونها هم عصبانیم و سعی میکنم از اونها هم حتی الامکان فاصله بگیرم.

عصبانیم، ولی جز تفکرات خودم چیزی و کسی مسئول و مسبب این عصبانیت نیست.

دلم میخواد تغییر بدم این تفکرم را جوری که عشق بشینه به جای این خشم. باید به چجوریش فکر کنم...



+دیشب بعد از خوندن یک جمله تو تلگرام که از کتاب "هنر، امر متعالی مبتذل (درباره بزرگراه گمشده دیوید لینچ)" اثر اسلاووی ژیژک، بود، فیلم بزرگراه گمشده را دانلود کردم و دیدم. در طی تمام مدتی که فیلمو نگاه میکردم، دلم میخواست رو سینه ی دیوید لینچ نشسته بودم و چپ و راست میزدم تو صورتش و هر بار می دیدم که کف و خون از دهنش میپاشه بیرون :)) و دلم میخواست در همون حین مدام میگفت: غلط کردم، غلط کردم، غلط کردم که این فیلمو ساختم :) شاید مرهمی میبود بر قلب خسته ی از ابهام بیزارم :))

امروز نقدش را خوندم، و تونستم کمی تا اندکی کظم غیظ پیشه کنم.

راستی جمله ای که ازش گفتم این بود:

"آری، به زنان اعتماد کن، باورشان کن، اما هیچ‌وقت حد اعلای وسوسه‌ات را آشکار مکن. اگر تسلیم وسوسه‌ات شدی و تا ته‌اش رفتی، خود را خواهی دید که در «بزرگراه گمشده» ای، می‌دوی، بی‌آنکـه امکان بازگشتی برایت باشد."

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.