...

موقع حرف زدن با کسانی که از نظرم لقب دوست دارند یا عزیزانم محسوب میشن، سعی میکنم تمام حواسم متوجهشون باشه و کاملا متمرکز بهشون گوش میدم، سعی می کنم قضاوتشون نکنم، وقتی ازم جوابی بخوان کاملا مشروح جواب میدم ولی سعی میکنم جوابم حالت از بالا به پایین نداشته باشه و حکم کلی نباشه و گفتگو را متوقف نکنه، اصرار دارم که عبارت "به نظر من" یا "از نظر من" را تکرار کنم، تمام تلاشمو میکنم که خودمو بهشون بشناسونم و بهشون این اطمینان را بدم که من هم پاش بیفته به اندازه ی اونها آسیب پذیرم، و الان دردشون از نظرم کاملا قابل درکه و کاملا حق دارن اگه غمگینن. تمام تلاشمو میکنم که بهشون احساس پذیرفته شدن بدم، و کمترین خوبی ها و ویژگی های مثبتشون را بارها بهشون گوش زد می کنم.

خب طبیعیه که دلم بخواد طرفم هم همچین رفتاری باهام داشته باشه و خیلی بهم برمیخوره وقتی با جواب های کوتاه، و حواس پرت مواجه میشم، جواب کوتاه و حواس پرت را بی احترامی می بینم و به حساب این میذارم که طرفم از ارتباط باهام لذت نمیبره و میخواد که گفتگو زودتر تموم بشه، در نتیجه معمولا لزومی نمی بینم ارتباط را ادامه بدم، و در رابطه با اون شخص دیگه هیچ زمان آغازگر گفتگو نخواهم بود

ولی این واقعا به این معنی نیست که از اون جنس ارتباطی که میخواستم بی نیاز شده ام، و عصبانیم میکنه وقتی می بینم همه را باید بذارم کنار، و کورسوهای امیدم یکی پس از دیگری خاموش میشن، دلم میخواد تمام این به اصطلاح دوستان را بزنم بترکونم، دلم میخواد شکنجه شون بدم، ولی از اون شکنجه ها لذتی نخواهم برد، چون به هر حال نیاز من برآورده نشده و نمیشه.

ولی چیزی که از تمام اینها هم خنده دارتره و آمپر عصبانیت منو به سقف میچسبونه، اینه که بعد از سکوت من، دوستانم هم خاموشی اختیار میکنن، انگار که راس راسی به ارتباط با من نیازمند نبوده اند و هیچ زمان از ارتباط باهام لذت نبرده اند. تا همین حد خیط!



+البته این در مورد بچه ها خیلی صدق نمیکنه، و حسابی ازم استفاده میکنن، نشون به اون نشون که از دیروز که برادرزاده ی عزیزم اینجا هستند، دیگه رمقی تو وجودم نمونده. خیلی سخته بخوای نقش خدا را بازی کنی، کسی که هیچی ازت نمیخواد و هر چی بخوای بهت میده.


++ دارم فکر میکنم شاید یه راهش این باشه که بس کنم این خوب بودنو، الان که من دارم همه رو از دست میدم بذار اقلا انرژی ای صرف نکرده باشم که عصبانی شدنی هم در پی اش نباشه.

الهه ۰ لایک
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.