از خوندن حرفای آدمای خیلی عجیب، اونایی که انگار از این دنیا نیستن و تو این دنیا زندگی نکرده اند و به کل چیزی از منطق و حساب کتاب تو سرشون فرو نشده، خعلی خوشم میاد.

از قید و بندهایی که عمریست دست و پامو بسته اند رهام میکنن. ولی چقدر حیف که نمیتونم شبیهشون باشم.

دلم میخواد گاهی متوهم باشم و دنیا را جور دیگه و با رنگای دیگه ای ببینم، یه جور کاملا متفاوت، دلم میخواد به تصوراتم اندازه ی بچگی هام بها بدم و مثل اون روزا یه دوست خیالی داشته باشم و اونقدر برام واقعیت پیدا کنه که بشینم باهاش حرف بزنم و بهش با دقت گوش بدم، دلم میخواد گاهی سرم از تصاویر ناشناخته و غیرعادی پر باشه، مطمینم از توصیفشون لذت خواهم برد، دلم میخواد بازم عروسک داشته باشم و عروسکم در چشمم زنده باشه...