دریغ از یک ذره محبت و شفقت در این کانون گرم و پُرمهر (منظورم من و ننه و باباست)، سه تایی داریم یخ میزنیم.

کله ی جناب پدر، صبح توسط خودشون به چوبی کوبیده و زخم شده، من لحظاتی پیش فهمیدمش و واکنش ننه م که همون صبح فهمیده بودتش طبق گزارش پدر، موقعی که من داشتم ذره های نداشته ی محبت را توی بتادین میریختم و روی زخم میذاشتم، این بوده که کاملا شاکی فرموده: "طوری نیست" (با "گورتو گم کن"ی مستتر).