ننه بابام با هم قهرن و هر دو بسیار تنهان، بخصوص پدر گرام که جز عشق و تایید ننه م، عشق و تایید احدی را نخواسته (شایدم خواسته و نتونسته جلب کنه) با این وجود تایید ننه م را هم نداشته، چون ننه ی ما نُرم جامعه را تایید می کند و نه پدر گرام و نه هیچ کدوم از بچه هاش اونقدر که باید به نُرم جامعه نزدیک نبوده اند. 

الان فقط صدای ضعیف تلوزیونه که سکوت این کانون پُرمهر را میشکنه. گاهی فکر می کنم، حضور من، ننه بابامو تنها تر کرده. پسِ ذهنشون منو یه دلخوشی میدونن که اگه با هم قهر کردن میتونن روش حساب کنن، و این میشه که زود به زود قهر می کنن و قهرها را طول میدن، غافل  از اینکه حضور من به قول ننه م در حد حضور یه بالش تاثیرگذاره :)

شاید اگه بیشتر هم صحبتشون میشدم، بیشتر باهاشون وقت می گذروندم، و مدیریت خونه را من در دست می گرفتم و به این دو تا به چشم دو تا بچه هام نگاه می کردم، از خودم راضی تر بودم و فضای خونه راس راسی پرمهر تر می بود. ولی دلم میخواست انگیزه ی این هم صحبتی یا واقعا اشتیاق و علاقه بود یا اقلا حساب بردن. درد اینه که هیچ کدومشون به اندازه ای که من دوست دارم یه بزرگتر، جنم و جذبه داشته باشه، ندارن.