...

عموما یک ارتباط بر پایه ی نیاز دوطرفه تشکیل میشه (حالا نیاز به هر چیزی، از حس کانکشن گرفته تا پول یا س.ک.س یا هر چیزی)
بعد فکر کن تو به دلایلی از آدم ها بی نیاز و مستقلی، (نه که واقعا بی نیاز باشی، به دلایلی نیازمند بودن را در خودت سرکوب کرده ای)
از طرف دیگه اصرار داری که یک ارتباط موفق داشته باشی و برای این هم تلاش میکنی از هر جهت پرفکت باشی، حتی یه روزی ممکنه به این نتیجه برسی باید نیاز داشتن به این بشر را فیک کنی، تا حس خوبی بهش داده باشی و نگهش داری.

متوجه پارادوکس ماجرا شدی؟
از یه طرف در تلاشی غنی باشی و نیاز را در خودت سرکوب میکنی، و از طرف دیگه برای اینکه ارتباطت موفق باشه، "نیاز داشتن" را فیک می کنی.

کدوم احمقی آخه این کارو میکنه؟

خب باید بگم که من.

و راستش فکر میکنم این تناقض نه فقط در ارتباطاتم که تو همه ی جنبه های زندگیم وجود داره.


میدونی کِی این اتفاق میفته؟ زمانی که والدینت اونقدر عاشقت بودن که اجازه ندادن هیچ انگیزه یا نیاز درونی ای در تو فعال بشه، بلکه از قبل بهش پاسخ دادند یا شاید اونقدر تو را ناتوان و ضعیف دیدن که خواستن واسط بین تو و زندگی باشند مبادا زندگی بهت آسیبی برسونه، یا شاید اونقدر خودخواه بوده اند و اونقدر خودشون را قادر مطلق و مرکز عالم تصور کرده اند که فکر کردند بهتره به جای تو زندگی بکنن.
فکر کردن به اینکه مقصر تمام این تناقضات توی زندگیم، دلیل اینکه زندگی برام یک تکلیفه، و حتی نیازهای اولیه و غریزه م را هم باید شبیه تکلیف انجام بدم، کسای دیگه اند، عصبانیم میکنه... نباید دنبال مقصر بگردم، میدونم...

...

+دو تا نکته را برای جذبه ی بیشتر، باید مد نظر داشته باشم و تمرینشون کنم، 1-لزومی به اینکه سریع جواب دادن را شروع کنم نیست (ایرادی نداره اگه طرفم برای شنیدن جوابم منتظر بمونه، و من بااااید بتونم در حضور هر کسی فکر بکنم) 2- لزومی به تُند حرف زدن نیست (بازم ایرادی نداره که در اون مقطع زمانی، حجم اطلاعاتی که طرفم دریافت میکنه اندک باشه، مطمئنا ترجیح اینه که یک جمله گفته بشه، مختصر و مفید باشه، در عین حال محکم و اثر گذار)


++همیشه با انگیزه بودن را با باانرژی بودن هم ارز دونسته ام و با خودم فکر کرده ام اونی با انگیزه ست که سفت میره تو کار و انجامش میده. ولی امروز یه لحظه به این نتیجه رسیدم که یکی دیگه از ملزومات مهم و نشونه های باانگیزه بودن، اینه که در حق خودت منصف باشی و سریع از خودت ناامید نشی و دست نکشی.

این ناامید شدنِ سریع واقعا بی انصافیه، تو به خودت، به کودک درونت فرصت نمیدی، فرصت جبران دوباره، فرصت اینکه دوباره خودشو نشون بده و این بار خودشو اصلاح کرده باشه و اینجوری خیلی تحت فشار و استرس خواهد بود.


+++ از حس اینکه کسی برام دل میسوزونه بیشتر از هر چیزی شرمگین و ناراحت میشم.

...

با وجود اینکه هر کسی ازم میپرسه مصاحبه چطور بود، بهش میگم "ای بد نبود، ولی خیلی میتونست بهتر باشه" و اینجوری تا حد زیادی امیدش به قبول شدنم را ناامید میکنم، و هر بار که قسمت های ناخوب مصاحبه در نظرم میاد یه دونه میزنم رو پیشونیم و احساس شرم میکنم، ولی ته دلم نظر مثبتی راجع به این تجربه دارم و برام قابل باور نیست که پذیرفته نشم. در حالی که در مورد مصاحبه های قبلی همش عکس این حس را داشتم و پذیرفته شدنم در نظرم بعید و ناممکن می نمود.
نمیخوام این باور را از دست بدم، نمیخوام اینقدر فرکانس منفی بدم که بالاخره باورم عوض شه و از الان خودمو برای شکست آماده کنم.
دلم میخواد همش به قبول شدنم فکر کنم، و هدفم از اینکه اینو اینجا نوشتم، این بود که تصمیممو رسمی و خودمو مقید کنم به فکرهای مثبت :)

+شکست خب ترسناکه، تمهید من برای محافظت خودم از آسیب شکست ها این بوده که قبل از اینی که واقعا شکستی در کار باشه، منفی ترین حالتی که ممکنه پیش بیاد را به خودم بقبولونم و براش آماده باشم، و با خودم بگم خب نشد هم که نشد، چیز مهمی نیست که. ولی حس میکنم این طرز تفکر انگیزه و اشتیاقمو برای رسیدن ترکونده و اشتباهه.

...

خیلی مهمه که بتونی چیزی که تو ذهنت میگذره را با دلیل و مثال و رسم شکل به کسی توضیح بدی و قانعش کنی. حقیقتا قانع کردن دیگران مهارت قابل توجه و مورد نیاز و لازمیست، نه که هدف، واقعا قانع کردنِ کسی باشه، چیزی که مهمه اینه که تو اگه این توانایی را داشته باشی میتونی از توانایی کلامیت و تاثیرگذاریت مطمئن باشی، و این چیزیه که دلخواه منه.
من گاهی تو ذهنم با خودم میگم حق با منه، ولی زمانی که میخوام اینو به بقیه حالی کنم ناتوانم و میگذرم ازش، بحثی نمیکنم و در عوض پیش خودم فکر میکنم بحث کردن با این جماعت بی فایده ست، اینا در حدی نیستن که منو بفهمن. ولی الان فکر میکنم نباید اینقدر راحت دست بکشم و ناامید بشم، بحثِ فهمیدن یا نفهمیدن بقیه نیست، بحث اینه که من مطمئن باشم میتونم بفهمونم.
و فکر میکنم برای تقویت اون توانایی کلامی لازمه که یه مقدار از همون چیزهایی بنویسم که در نظر خودم بدیهی هستند و نمیخوام به بقیه توضیحشون بدم، از اتفاقات ساده و معمول زندگی و تجربیات واقعی، نه از معنی ای که بهشون نسبت میدم یا ریشه ای که فکر میکنم دارند. باید به ظاهر بپردازم و با زبونی که همه میفهمند حرف بزنم. نه یه زبون عجیب غریب مخصوص به خودم.

...

+روزی که ما یاد می گیریم آدم هایی که واقعا شایسته ی محبت نیستند را دوست بداریم و بهشون محبت کنیم، احتمالا نقطه ی عطفیست، روزیست بسیار بزرگ.
اگرچه در حال حاضر من هنوز فکر میکنم محبت کردن به این آدما، هم ارز نامهربونی با خودت هست، یا حتی هم ارز نامهربونی با اونها.
میدونی، آدم ها شایسته ی عشقند، نه شایسته ی ترحم، ولی بعضی ها ترحم را میخوان، و شاید موفق بشن جلبش کنن، ولی هم ظلمیست در حق خودشون و هم در حق اون کسی که ترحمش را به زور مال خودشون کرده اند.

++ از آدمای بدبخت بدم میاد، اونایی که برای به دست اوردن عشق یا حتی ترحم دیگری به خودشون بد میکنن، اونایی که برای دوست داشتنی بودن، از کودکی فقط ضعیف بودنش را در چنته دارند، غافل از اینکه بچه ها واقعا قدرتمندند فقط در ظاهر ضعیف و نیازمند به نظر میان.

+++میدونی کدوم آدما هیچ وقت درد کمبود توجه را نخواهند چشید و حتی بسیار تاثیرگذار خواهند بود (چیزی که من دوست دارم) بی اینکه اینو اراده کرده باشند؟ برونگراها و آدم های اجتماعی و پرحرف.
اونا در جلب توجه توانا هستند، حتی اگه توجهی به سمتشون نباشه میتونن به زور به دستش بیارن، برای همین یه روزی ازش سیر میشن، و اون روز در حالی توجه جلب می کنند که دیگه واقعا نمیخوانش و این خیلی هیجان انگیز و تاثیر گذاره.
دارم چرت و پرت مینویسم، میدونم.

++++ امروز حالم خوبه، دلم میخواد از این حالِ خوب استفاده کنم برای بستر سازی یک انگیزه ی عظیم، انگیزه ای شبیه انگیزه ی بچه ها، همونقدر دلخواه و شیرین.

...

اگه یه چیز مونده باشه که من براش واقعا انگیزه داشته باشم، اون تحت تاثیر قرار دادن آدماست. دلم میخواد همه رو شگفت زده کنم، نه احیانا با یه کار بزرگ اخلاقی، بلکه با یه کار باکلاس هیجان انگیز :))

دلم میخواد در چشم یه عده ی خاص، شبیه هانیبال لکتر یا شارون استون (تو basic instinct) باشم، یه روانکاو و روانشناس بزرگ، که میتونه ذهنت و انگیزه های احمقانه ت را بخونه، همیشه یک قدم از تو جلوتر باشه، و با کلامش، افسارت را در دست داشته باشه.

و بقیه ای که روانشناسی حالیشون نمیشه، رو با رقص و شخصیتی که تو رقص از خودم میسازم، تحت تاثیر قرار بدم، یه شخصیت قَدَر :))

هاهاااا لذت میبرم از فکر به اینکه یه روزی واقعا به اینا رسیده باشم و ملت بترسن از ابهتم، از اندازه ای که باهاشون فاصله دارم و ازشون جلو هستم :))

میدونم اینا واقعا رویاهای بزرگی نیستن، سنگ بناشون ضعف و ترس هست یجورایی، من تشنه ی توجهم شاید، یا بهرحال تشنه ی چیزی که وقتی واقعا قدرتمند باشی، تشنه ش نخواهی بود.

ولی خب خوشحالم که اینا را میدونم، و نمیخوام به طرز احمقانه ای، سوپرمن بودن یا آدم خوبه بودن را به خودم تحمیل کنم، من جز خودم به هیچ احدی فکر نمی کنم و این چیزی نیست که بهش مفتخر باشم ولی حقیقت الانمه.

...

دیروز رفتم مصاحبه و امروز میفهمم، چقـــــــــــــدر دلم میخواسته خودی نشون بدم و نشد متاسفانه اونجور که باید، دلم میخواست یک بار هم که شده دو تا آدم از نظر خودم گُنده که حرفامو میفهمن (چون روانشناسی بلدن) را به شدت تحت تاثیر قرار بدم، دلم میخواست تریپ شارون استون باشم تو Basic Instinct و همون ابتدا خلع سلاحشون کنم، دلم میخواست انگشت به دهن بمونن و در نظرشون گستاخ ترین باشم و حتی با تمام قوا برای سرکوب کردنم دست به کار شن و تمام اینا میتونست اتفاق بیفته، من اطلاعاتشو داشتم، روحیه و شخصیتش را هم داشتم، ولی اتفاق نیفتاد، چون من باز در حضور دو تا آدم دستپاچه شده بودم و باورمو به خودم از دست داده بودم و نمیتونستم فکر کنم، صرفا جوابایی که از قبل روشون فکر کرده بودم را میتونستم خوب و تند و سریع تحویل بدم. من باز به ظاهر یه طفلی ضعیف و مضطرب در منتهای هیجان و خنده رویی و صداقت بودم، که اگه روشن فکر بودن و کتاب خونده بودن و اهل تفکر بودنمو رو نکرده بودم، به راحتی یه دهاتی صمیمی و ساده و تا حدودی شیرین عقل ارزیابی میشدم که در عین اینکه از مصاحبتش در کوتاه مدت خوشحال میشی، ولی به هیچ وجه دوست نداری دور و برت ببیننش :))

دارم فکر میکنم، من اونیم که حتی اگه قدرت از تمام منافذ هیکلش بیرون بزنه، بازم ناخودآگاه نقاب یه طفلی ضعیف رو میپوشه، چون این انتظاریه که ازش میره، این تصویریست که در ذهن عزیزانش داره. باور اینکه غیر این باشه براش مشکله، badass بودن در مخیله ش نمی گنجه.

نمیدونم شایدم نمیخوام نقاب بزنم، فقط ضعف توانایی های کلامیمه، که نمیتونم خودم را اونجوری که واقعا هستم نشون بدم.

Motivation

جدیدا متوجه شدم که "انگیزه داشتن" به یکی از دغدغه هام بدل شده و علاوه بر اینکه دارم به چرایی بی انگیزه بودنم میپردازم، خودمو مونیتور هم میکنم ببینم کی با انگیزه عمل میکنم و عاملش چیه. (هوم، باید کتاب دنیل پینک را هم بخونم)
برای جواب اینکه چرا بی انگیزه ام، به این نتیجه رسیده ام دلیلش اینه که چون بیشتر آدم های با انگیزه ی دور و برم، عامل انگیزششون ترسه، و در حقیقت پیش میرن چون از اینجایی که هستن فرارین. ولی من از فرار خوشم نمیاد، حس خوبی ندارم به اینکه ترس عامل برانگیختنم باشه، یه جورایی با ارزش هام در تضاده، برای من خیلی مهمه که سلف ایمیجم از خودم یه آدم باشهامت باشه، واسه همین اصلا فکر فرار، فکر انجام دادنِ کاری به خاطر ترس، در نظرم احمقااانه ست، و پیشرفتی که عاملش ترس بوده باشه، از نظرم هم ارز پسرفته.
و برای انگیزه داشتن هم متوجه شدم اینکه هدفت را چجوری بیان کنی، در برانگیختن تو سهم بسزایی خواهد داشت. هدف باید جوری بیان بشه که اشتیاق کودک درونت برای رسیدن بهش را باعث شه. مثلا هدف برای وزن ایده آل میتونه دو جور بیان شه، 1) خیلی منطقی و حساب شده تصمیم بگیری که باید تا فلان موقع وزنم به فلان عدد رسیده باشه. یا 2) لباسی که دوست داری را بخری آویزون کنی تو کمد و با خودت بگی باید فیت این لباس شم، باید این لباس بهم بیاد.
برای من که روش دوم خیلی بیشتر کار میده.
دیگه اینکه مهمه یه هدف و مقصد مشخص و ملموس بیرونی وجود داشته باشه، مفهومِ "رشد" برای کودک درون تو تعریف نشده ست، نمیتونی از خودت بخوای که در فلان زمینه رشد کنی همینجوری دور هم باشیم و بعد انتظار داشته باشی هر روز با انگیزه باشی، خب واسه چی رشد کنی؟ به چی میخوای برسی؟ مقصد کجاست؟
کلا میدونی، فکر میکنم رمز موفقیت در هر زمینه ای، پیدا کردن رگِ خواب کودکِ درونته، کودکِ درونت اگه رام بشه، اگه تحت فرمان و تسلط تو قرار بگیره میتونی قله ها فتح کنی.

+یکی از عواملی که باعث میشه کودک درونت باهات قهر کنه (از نظر من)، اینه که بهش اجازه ندی برای رسیدن به چیزی که دلش میخواد و ازش لذت میبره، تلاش کنه، حالا یا بهش بگی تو نمیتونی، یا لیاقتشو نداری یا بسه دیگه هر چی بچه بود، یه خرده بزرگمنش باش.

...

رفیق بامحبتم! دلش میخواد منو ببینه، تا مقداری من پذیراش باشم و مقداری او مرا سرکوب کنه، ولی تنها کاری که برای این خواسته ی دلش میتونه انجام بده گرفتن یه مرخصی نیم ساعته از شرکتشونه، و در قبالش میخواد که من 2 ساعت راه برم و 2 ساعت برگردم و احتمالا 1 ساعت هم منتظرش باشم.

الهه ی دیروز ها شکی نداشت که این وظیفه ش هست (که در خدمت کسی باشه که برچسب "دوست" را براش یدک میکشه اگرچه بویی از دوستی نبرده باشه)، و حتی الامکان سعی میکرد که انجامش بده، الهه ی امروز شک داره که این وظیفه ش باشه و این پیشنهاد را اگرچه با حسی از عذاب وجدان و خشم و ناراحتی، رد می کنه، ولی امیدوارم الهه ی فردا ها با کسانی دوست باشه که دوستی باهاشون صرفا از سر وظیفه نیست.


+همیشه درک کردن شرایط بقیه و مطابقت دادن خودم با این شرایط را وظیفه ی بدیهی خودم دونسته ام ولی در مقابل همیشه خودخواهی دیده ام. کسایی که اصلا حاضر نیستن قدمی به سمتم بردارن و در عین حال ازم میخوان صدها قدم برم به سمتشون، و من البته این کارو بارها و بارها انجام داده ام، و دلم ریش میشه از فکر کردن به اینکه تا چه حد بابِ سوء استفاده بوده ام، نه به این خاطر که طرفم آدم سوء استفاده گری بوده، و حتی نه به این خاطر که من مهرطلب بودم (نمیدونم شایدم بودم) بلکه به این خاطر که من نخواسته ام چیزی از کسی تقاضا کنم، نخواسته ام از کسی تقاضا کنم که قدمی به سمتم برداره، ترسیده ام مبادا جواب رد بشنوم. اینجوری عشق جریان پیدا نکرده و من در عین حالی که همیشه سعی کرده ام سنگ تموم بذارم ارتباطی را حس نکرده ام و نخواسته ام. از این به بعد سعی می کنم نزدیک شدنمون، یه قدم من، یه قدم طرفم باشه.

...

در طی زمان باور پیدا کرده ام و میدونم که از این به بعد هم بر این باورم خواهم موند، که آدم ها واقعا قصدشون بد کردن نیست، حتی کارهایی که ما بد تعبیرشون میکنیم، از سر ناآگاهی و ضعفه و این در بدترین حالت باید ترحم ما را بربیانگیزه، نه دشمنی و ناراحتی را.
در نتیجه ارتباط باهاشون، خوشحالم میکنه و موقع برخورد باهاشون سعی میکنم لبخند بزنم و دستشون را به گرمی فشار بدم، و عمیقا دوست دارم اگه کمبود محبتی دارند براشون جبران کنم :) و میتونم به لحاظ ذهنی در خدمتشون باشم، ولی انرژیشو ندارم که در عمل کاری براشون انجام بدم، و این باعث میشه کلا کاری براشون انجام ندم! چون انگار کسی به ذهن من نیاز نداره. :(

+البته از ننه بابا و خونواده م هنوز گاهی شاکی میشم و نمیتونم در دسته ی باقی آدم ها جاشون بدم :))

...

بهش گفتم: "اصراری ندارم الان مهربون باشم باهات"

کاملا بهم ریخت، بهم میگفت: "بیشتر از این نمیتونستی تحقیرم کنی، بیشتر از این نمی تونستی ناراحتم کنی، مگه تا به حال بهت بی احترامی کرده بودم؟ همچین رفتاری را من با دشمنم هم نمیکنم."

جدی؟

همون جمله ی ساده ی میتونه اینقدر جراحت بر جای بذاره؟ دقیقا من چه بی احترامی ای کردم؟ من فقط خودمو بیان کردم. کاری که این روزا زیاد انجامش میدم و گاهی حس میکنم شبیه "ریک" هستم، تو "ریک اند مورتی"، همونقدر عن اخلاق و عوضی! ولی خب "ریک" در چشم خودم بسیار خواستنی و مهربون و عاشق بود اتفاقا، پس در کل حسِ بدی به خودم و این شفافیت و صداقت آزار دهنده م ندارم. 

یه روزی بالاخره به این نتیجه خواهی رسید که همچون منی حتی اگه از یقه ت بگیره و کله تو محکم بکوبه به دیوار، جوری که دیوار تَرَک بخوره، بازم عشقش از خیلی از به اصطلاح مهربون ها، قابل اعتماد تره، باز هم میشه عاشق تر از خیلی ها حسابش کرد.

...

واکنشش در مقابل ابراز احساسات و خواستنِ عمیق و شدید و استعاری من، اینه که: "چقد زیاااااد" (و معلوم نیست که چی چقد زیاد؟)

شرط می بندم اصلا نفهمیده چی شده، چون اصلا تو فاز من نبوده. برای او همه چیز ساده و احمقانه ست، ولی منو، پیچیده بودن و بازی با کلماته که اغوا می کنه، البته یه قسمتی از وجودم هم اصرار داره زیاده رویم گوزپیچش کرده و ترسوندتش، و این شرمنده و آسیب پذیرم میکنه و باعث میشه حسابی خودمو سرزنش کنم که تو باز توهم زدی، جوگیری، باز زیادی جلو رفتی، با چی با خودت فکر کردی؟

...

این بار در جوابِ خواستنِ ساده و سطح پایین و احمقانه ش (با وجود اینکه هیچ زمان دلم نخواسته کاری به تلافی انجام بدم و وارد بازی بشم) فقط چشمک میزنم... بیشتر از این در توانم نیست.

...

کلاس کامپیوتر دیروزم برگزار شد و فکر کردن بهش کیفورم می کنه :)) در عین اینکه خسته و بی حوصله بودم و میدونستم چیزایی که دارم میگم خیلی ابتدایی و احمقانه هستند، ولی همچنان اعتمادم به خودم را حفظ کردم و اجازه ندادم کسی بفهمه چی درونم میگذره. از همه ی انتقادات و پیشنهادات شاگردای کلاسم استقبال کردم و پذیرا و خوش برخورد موندم و بهشون این اعتماد را دادم که ترسی در وجود من نیست، و من اینجا هستم که به شما عشق بورزم و به هدف هاتون برسونمتون، پس لزومی نداره شما هم ترسی را حس کنید یا مراعاتمو بکنید، میخوام که بدونید و بچشید که یک بزرگتر چه شکلیه و چجور برخوردی داره :) و از این به بعد از حرفای هر کسی که به اشتباه بهتون گفته اند بزرگتره تاثیر نپذیرید.

...

فهمیدم که چرا عجیب غریبم :) به این خاطر که اصرار دارم چیزی که در انتهای مسیر ممکنه اتفاق بیفته را به همین الانِ خودم و زندگی و ارتباطاتم تحمیل کنم.

ذهن من سال های نوری از خودم جلوتره، و از منتظر موندن برای اینکه یه روزی بهش برسم خسته ست، و وادارم میکنه، اون موقعیتی که توش هست را فیک کنم.

ولی فکر کنم دارم یاد میگیرم که چطور افسار را از دستش بگیرم و در حالی که مطمئنش کرده ام که حرفاشو شنیده ام و مد نظر دارم، کارِ خودمو انجام بدم و موقعیتی که توش هستم را دریابم و الان و اینجا حضور داشته باشم.

حس می کنم دارم چرت و پرت مینویسم ولی برام اهمیتی نداره.

...

در رابطه ای میمونم که به هیچ وجه نه نیازی و نه اشتیاقی در وجودم برای حفظ این ارتباط حس نمی کنم، داره ازم استفاده میشه و در عین حال باید ناز هم بخرم، و به کل چیزی جز رنج از این ارتباط عایدم نشده و نمیشه، می پرسی چرا میمونم؟ چون میخوام به خودم ثابت کنم میتونم یه ارتباط موفق داشته باشم! و حالا من ازت میپرسم، آیا کسی میتونه به من از من دشمن تر باشه؟ :)) (میدونی چرا خنده داره؟ چون این دشمنی مربوط به گذشته ست، گذشته ای که توش به این دشمنی اشراف نداشته و ازش آگاه نبوده ام، حالا که آگاهم و به این سادگی بیانش میکنم، یک الهه ی جدیدم :) که دیگه قصد همچین دشمنی ای با خودش نداره، و میتونه به الهه ی احمق گذشته ها بخنده :)) )

...

به نظرم یه توانایی خیلی مهم و بزرگ و لازم اینه که بتونی با آدم هایی زندگی کنی که از تو و کارها و برنامه هات خوششون نمیاد یا مسخره ش می کنن، یا ازش اشکال میگیرن مدام، ولی تو همچنان تسلیم نشی و خودت و برنامه ها و دلخواه هاتو رها نکنی.
من در حال حاضر واقعا از این لحاظ ناتوانم و باید روش کار کنم.
اینکه بتونی از جایی که هستی و حق داری که باشی برای خودت خونه بسازی، خونه ای مطابق پسند و نیاز خودت.
اینکه به حقوق کسی تجاوز نکنی، ولی از حقوق خودت هم به هیچ وجه دست نکشی.

summer

تابستونِ عزیزم، تابستونِ گرمِ دلخواه من.

روزهای تابستون حسی از بی نهایت بودن زمان بهم میدن، حس آرامش، حس فراوونی... آفتاب نزدیکش مدام درِ گوشم میخونه همه چیز درست میشه، نگران نباش.

...

امروز داشتم فکر میکردم که این دوست داشتن و دوست داشته شدنی که من اینقدر میخواستم از حضورش توی زندگیم مطمئن بشم، چیه جز یه بی قراریِ حتی آزار دهنده و مخل، که مطمئنا نمیتونه برای مدت طولانی هم دووم بیاره، چون هیچ کسی اونقدر انرژی نداره که همش بی قرار باشه، این بی قراری یا به یک انزال میرسه یا که سرکوب میشه.

و در عین حال گاهی از من یک دیوونه ی تمام عیار میسازه که همه چیزو فیلم هندی می کنه و بعدش مدام در استرسه که مبادا طرف مسخره ش کنه. :))

خلاصه که الان به ضروری بودنش مشکوکم.


این ایده آل گرایی واقعا گاهی ازم یه دلقک میسازه، یه موجود عجیب غریب غیر قابل پیش بینی، صبور نیستم برای اینکه همه چیز پیش بره و واقعا برسم به انتهای چیزی که میخوام و ایده آلم هست، ناخواسته مدعی میشم که انتهاشم، و حسابی بعدش به خودم میخندم، ولی کسی از تمام اینا خبر نداره، همه در حال تماشای الهه ای هستن که با فرکانس بسیااار زیاد در رفت و برگشت بین قله و قعره، و واقعا نمیدونن چیو در موردم باور کنن.

باید بس کنم این عجیب غریب بودن و جوگیر شدنو، ولی نمیدونم چجوری؟!

...

چند وقتیست گشادی بیش از پیش با آب و گلِ اتاق یکیم کرده :)) بعد همش داشتم فکر میکردم به اینکه آیا من واقعا حالم بده؟ مرگم چیه؟ چرا انرژی ندارم؟ چرا به برنامه ی ایده آلی که برای زندگیم متصورم نمی چسبم؟ چرا محکم نیستم؟ چرا به قول مامی اگه بکوبنم مثه میخ تو زمین نمیرم؟ :)) چرا صبح ها با انرژی و اشتیاق از خواب بیدار نمیشم و برای رسیدن به برنامه های دلخواهم جون نمی کنم؟ هوم، چرا؟ چرا زندگی را تو مُشتم نمی گیرم اونجور که دلم میخواد؟ چرا ترسو بازی درمیارم؟ من که واقعا ترسو نیستم، واقعا چیزی وجود نداره که نتونم ازش دست بکشم و کاملا خونسرد به زندگی ادامه بدم؟

هنوزم نمیدونم دلیل تمام اینا دقیقا چیه، ولی هر چی بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که واقعا حالم بد نیست، واقعا و عمیقا خوشبختم، و پر هستم از اشتیاق و انرژی برای زندگی، ولی دردم اینه که بسیااار سازشکار و صلح طلب و مقید به قوانین و محدودیت های حتی غیرمنصفانه ام، اونقدر محدودم، اونقدر عقب نشینی کرده ام و بقیه اومدن جلو، اونقدر از همه چیز دست کشیده ام، که کم کم با وجود اینکه عمیقا زنده بودنو دوست دارم، از زندگی هم دارم دست میکشم. خسته ام از اینکه حتی تسلیم کردنِ زندگیم هم نتونسته آدم های طلبکار دور و برمو راضی و ساکت کنه، همچنان پیشروی میکنن، همچنان بیشتر و بیشتر میخوان.

در درون یه عقابم، با قدرتی به همون اندازه، ولی تو لونه ی مرغ و خروس گیر افتادم و دارم سعی می کنم از قوانین سطح پایین این لونه ی لعنتی تخطی نکنم.

من آدمِ پیشروی نیستم، آدمِ حمله نیستم، نمیتونم از بقیه و اموالشون استفاده بکنم، نمیخوام که ازشون چیزی بخوام، نمیخوام چیزی را باهاشون شریک باشم، فقط میخوام که دست از سرم بردارن و تنهام بذارن، تنهای تنها، با زمان و فضا و وسایلی که میدونم 100 درصد مال خودِ خودمن، تا اونموقع جولان بدم.

و خب این احمقانه ست. من باید بتونم در هر موقعیتی زندگی و رویاهامو مال خودم کنم.

...

کفِ دلم متلاطمه، یه نقطه ای اون وسط مسطا تبدیل به یه منبعِ مزمن استرس و درد شده، و داره این استرس و دردو به کل هیکلم پمپاز میکنه. 

دلایلِ خودآگاهی که میتونم برای استرسم بشمارم، ایناست: 

1- صبح در حالت مستی و دیوانگی پیام هایی برای کسی فرستاده ام، پیام هایی که دیگه امکان پاک کردنشون نیست، چون همه ی پیامرسان ها که مثل تلگرام جیگر نیستن، و الان هنوز ندیدتشون و میترسم از واکنشی که ممکنه نشون بده، خیلی بهم برمیخوره اگه "دیوانه" خطاب بشم، در حالی که فکر میکنم باید قبول کنم که گاهی واقعا دیوانه ام. نمیدونم. چند دقیقه پیش داشتم به خودم دلداری میدادم که مطمئنا جوری که من اون پیام ها را تعبیر میکنم از تفسیر طرف صحبتم، متفاوته، و شاید واقعا اونقدری بد نباشن که من حس می کنم بد هستن.

2- فردا قراره معلم یک کلاس کامپیوتر باشم و در حد مرگ براش هیجان زده ام، هم هیجان مثبت و اشتیاق و هم ترس. بچه هایی که قراره بیان کلاس را قبلا دیده ام و باهاشون حرف زده ام، دوستشون داشتم و دلم میخواد کاری کنم که واقعا سر کلاس هم بهشون خوش بگذره هم چیز یاد بگیرن هم حتی اعتماد به نفسشون بره بالاتر. و به این خاطر همش دارم به روش های مختلفی که میتونم کلاسو شروع کنم و پیش ببرم فکر میکنم و همه چیزو تصور می کنم و حس میکنم آخرش همین تصورات زیادیم و این توقعات بالا و تلاش برای پرفکت بودن، خسته و دلزده م میکنه و انرژی ای برای فردا برام نمیذاره.

3- هفته ی دیگه یک مصاحبه ی کاری دارم و یک عمره ینی قراره براش آماده بشم و هیچ غلطی نمی کنم. کلا هیچ غلطی توی زندگیم نمی کنم و با وجود تمام برنامه ریزی ها و تمام حساب کتاب ها، هنوز نمیدونم به کجا دارم میرم، هنوز سردرگم سردرگمم. و این قضیه، وقتایی بیشتر خودشو نشون میده که تریبون را در دست گرفته و بی توقف دارم تئوری هامو در مورد زندگی ایده آل میریزم رو دایره، و بک گراند با خودم فکر میکنم، الانم اینه زندگی ای که تو داری؟


ولی مدت هاست تنها دلیلِ ناخودآگاه این استرس را، در این می بینم که کسی برای من نیست. کسی را ندارم که اغوام کنه. کسی را ندارم که ترس را از جسمم بزدایه! :)

...

یه روزگاری شنیدن حرفایی که الان قراره بزنم، حالمو بهم میزد و از نظرم بسیار سطح پایین و احمقانه بود، ولی الان خودم در همون موقعیتم.

میدونی، حس میکنم دلدادگی الان یکی از نیاز های اساسیمه، پیش نیازِ تمام باقی زندگیم. بسیااااار نیازمندم که مطمئن باشم از اینکه کسی هست که از دوست داشتنش، و همچنین دوست داشته شدن توسطش مطمئنم. کسی که بهش اهمیت بدم و بهم اهمیت بده، کسی که شاد شدنش عمیقا شادم کنه. کسی که باهاش عمیقا تعلق خاطر را حس کنم.

ای کاش جایگزینی غیر از یک شخص برای این نیازم پیدا میکردم، بی لحظه ای تامل بهش میچسبیدم و این نیاز احمقانه به دلداده ی یک شخص بودن را فراموش میکردم.

...

من همیشه خودمو در برابر بچه ها مسئول دیده ام، تلاش کرده ام بهشون احترام بذارم و باهاشون هم ردیف باشم، در مورد چیزایی که علاقمندند باهاشون حرف بزنم و البته بیشتر بذارم اونها حرف بزنن و من گوش بدم، نیازهاشون را حتی الامکان با خوبی و مهربونی برآورده کنم، و اگه واقعا ازم براومد به بازی کردن باهاشون هم فکر کنم. ولی تمام اینا وظیفه اند، وظیفه هایی که دیگه دارم ازشون خسته میشم، یه روزگاری دیدن نتیجه ی تلاش هام و فکر کردن بهش، اینکه بچه ها کاملا باهام راحتند و پیشم غریبگی نمیکنن و به عشقی که بهشون دارم تکیه دارن، و حرفاشون را بی ترس و بی رودربایسی و خجالت بهم میزنن، برام انرژی بخش بود ولی جدیدا دیگه نیست. جدیدا دیگه خالیم، دیگه چیزی ازم نمونده که بخوان بکنن، هیچ بزرگتری منو شارژ نکرده و نمیکنه که در عوض من هم بچه ها را. بزرگترهای من فقط انرژیمو می گیرن، برای زندگی خودم باید به اونها جواب پس بدم، در قبال اونها هم من همش موظفم. واقعا دیگه اینهمه وظیفه را نمی کشم. حالا در ارتباط با بزرگتر ها میتونم لجبازی کنم ولی در برابر بچه ها، فقط ازشون منزجر و فراریم. خسته ام از جواب دادن سوال های احمقانه شون، گوش دادن به حرفایی که تمومی ندارن، و برآوردن نیاز هایی که باز هم تمومی ندارن.
بچه ها در نظرم نه خواستنی، که یه سری موجودات آویزون همیشه طلبکارِ همیشه متوقع اند. :)
ولی ایده آل هام هنوز بهم میگن که در برابر بچه ها مسئولم، اونها بهم نیاز دارند و من باید مواظبشون باشم، مواظب روح و روانشون، مواظب عزت نفسشون، باید از نوازش سرشار شن، باید مطمئن شن که دوست داشته میشن و به حضورشون نیازه.
و وقتی نمیتونم به ایده آل ها و اصولم پایبند باشم، میخوره تو حالم و بیشتر از هر زمانی نگران این میشم که خیر سرم اگه یه روزی خودم مادر شدم چه غلطی خواهم کرد و همش به این فکر میکنم که یه مادر چقدر باید از خودگذشته باشه و آیا اصلا من میتونم؟ و بعد خودمو اینجوری توجیه میکنم که این دیگه کار غریزه ست، و وقتی مادر شدم مطمئنا میتونم اونقدر از خودگذشته باشم. ولی میدونم که باز هم در حال انجامِ وظیفه خواهم بود، باید یه راهی باشه که این وظایف تبدیل به لذت بشن، و حس میکنم برای بعضی ها واقعا اینطوره، باید فهمید چی تو ذهنشون میگذره...

...

بحثی با هم داشتیم چند روز پیش و این بحث از همون روز مدام تو فکرم بوده، و به نظرم موضوعی برای بحث و فکر بیشتر بوده، جریان از این قرار بود که از چیزی که ناراحتم میکرد براش حرف زدم و او خواست حواسمو پرت کنه و گفت که اولا هر چیزی ارزش فکر کردن نداره و تو گاهی در تمیز چیزایی که واقعا ارزش فکر کردن دارن خوب عمل نمیکنی، و دوما الانم نمیخوام به این فکر کنی چون سطح انرژیت میفته و سطح انرژی منم میفته، و خب اونموقع من فکر کردم این بشر منو فقط زمانی که حالم خوبه میخواد و بهش اعتراض کردم که تو نمیخوایی در متن زندگیم باشی، و گر نه که خب زندگی بهرحال بالا پایین داره و منم روزا و لحظات خوب و بد دارم.

ولی حرفایی که در توضیح گفت، که الان دقیقا خاطرم نمیان، چون شاید اصلا اون حرفا مهم نبودن، ایده ی پشتش مهم بود و من موقع اون حرفا داشتم به این ایده فکر میکردم که آیا اینکه کسی در متن زندگی آدم باشه به این معنیه که همه چیزو باید بدونه؟ یا اصلا گیریم معنیش هم این باشه، این در متن بودن اصلا لازمه؟ لازمه که زمانی که غمگین یا ناراحت هستی اینو به بقیه هم بگی؟

راستش فکر میکنم تا وقتی دنبال هم فکری نیستی، مسئله ت برات مشخص نیست یا به فکر حل کردنش نیستی، لزومی نداره غمت را نشر بدی.

...

بهم گفت حساسی و من، به قول دون میگوییل روئیز (اگه درست گفته باشم) تو کتاب چهار میثاقش، اینو به عنوان یک میثاق جدید پذیرفتم، و تبدیل به حقیقتم شد (اقلا برای یه مدت! حتی میتونست برای همیشه)، راس راسی تبدیل به یه بچه (در شکننده ترین و ضعیف ترین حالت) شده بودم و این بسیااااار آزار دهنده بود.

میخواستم که میثاق جدیدو قبول کنم، میخواستم اینو برای خودم جا بندازم که او منو بیشتر از خودم میشناسه و بیشتر از خودم با من مهربونه، میخواستم خودمو کاملا رها کنم و بسپارم به او. و فکر میکردم این یعنی تجربه ی وصل، این یعنی کاملا درگیر شدن، و این باید باشه تا منو ترن آن کنه و برانگیزه برای جنبه های دیگه ی یک ارتباط.

(آه پسر، میدونم خیلی دارم از ارتباط مینویسم، حال خودمم بهم میخوره)

و فکر میکنم این فکر در سمت او هم در جریان بود، او هم میخواست خودشو بسپاره به من :)

و تازه دو تایی اصرار داشتیم که خیلیییی صادق باشیم و ابایی از نشون دادن دارک سایدمون هم نداشته باشیم. و تمام این فکرهای مزخرف باعث شده بود در انتها دو تا بچه ی کوچولو باشیم، بچه هایی که همه چیزشون را لو دادن و الان در آسیب پذیرترین حالت ممکنن، و حقیقتا از همدیگه می ترسیدیم، هر آن ممکن بود دیگری حرفی بزنه یا رفتاری داشته باشه که ما اونو به فلان نقطه ی ضعف ربط بدیم و ازش ناراحت شیم.

ما ریدیم! :))

و این، الانی که بهش مشرفم بسیار از نظرم خنده داره.

تازه من که تحت تاثیر فرندز، اصرار داشتم متعهدانه عشق بورزم و بنای رابطه را آجر به آجر بسازم، در حالی که هر روز داشتم ضعیف تر میشدم و واقعا دیگه قادر به عشق ورزی نبودم، در اون حد نبودم اصلا.

چقد خوب شد که تموم شد و من تونستم از بیرون، از چشم یک ناظر نگاهش کنم و بفهمم کجا را اشتباه زدیم، و دیگه اون اشتباه را تکرار نکنم.


میدونی من همیشه فکر کردم برای تجربه ی عشق و صمیمیت، باید یه آدمِ گُنده را پیدا کنم، و خودمو بسپارم بهش. خیلی ها بودن که در رابطه باهاشون حالا از همون ابتدا یا بعد از گذشت زمان، فهمیدم که من گُنده ی این رابطه ام و حس کردم در همچین رابطه ای چیزی عایدم نمیشه، که البته هم میدونم نمیشد ولی خب نمیدونم چرا با خودم فکر کرده بودم عکسش امکان پذیره.

بماند که اصلا لزومی نداره در هیچ رابطه ای کسی گُنده باشه، میتونی با هر کسی (فارغ از اینکه ظاهر قضیه گُنده نشون میدتش یا نه)  رابطه ی موفق بسازی تا زمانی که بدونی او هم قادره نیازهایی که داری را fulfill کنه.


و خب الان با یقین بیشتری به این نتیجه رسیده ام که هیچ زمان، مطلقا هیچ زمان، نباید خودمو رها کنم، نباید از خودم بگذرم، نباید از قدرتی که در ظاهر میتونم داشته باشم و حفظش کنم، پایین بیام، حتی اصرار به نشون دادن دارک ساید هم (تا وقتی در این سطح آگاهی هستم) نتیجه ای جز ضعف و آسیب نخواهد داشت. (ولی متاسفانه من توی همین وبلاگ هم مشغول این کارم، در حالی که واقعا لازم نیست، فقط زمانی توجیه پیدا میکنه که من باور داشته باشم کسی هست که بتونه کمکم کنه، یا بتونه باهام هم فکری کنه)

...

گاهی حس میکنم، کودک درونم سرکوب شده ست، اونقدر سرکوب شده، اونقدر از بچگی باز داشته شده که تنها راهی که از طریقش بچگی را بروز میده، لجبازی کردنه.

حالا جدیدا این امکان را هم ازش گرفته ام کم و بیش، دیگه هیچ انرژی و انگیزه ای در وجودم نیست.

...

من خیلی تلاش میکنم برای رو بودن، برای شفاف بودن!

کیه که ندونه نتیجه ی این تلاش ها میشه رو نبودن؟ خب البته احتمالا خیلیا نمیدونن ولی باور کنید، راستشو میگم، وقتی تلاش باشه، وقتی اراده تو کار باشه، وقتی خودآگاه از این تصمیم خبر داشته باشه، تو هیچ زمان رو نخواهی بود، فقط ادای رو بودن را درمیاری، ممکنه خیلی خیلی چیزا را لو بدی، ولی بازم رو نیستی.

رو بودن باید به سادگی اتفاق بیفته، بی دخالت اراده.

همین که باشی، همین چیزی که هستی باشی، اونموقع ناخواسته رو هم هستی.

...

حالِ الانم نمیدونم چجوریه، و نمیدونم چی میتونه بهترش کنه، و اصلا نمیدونم بهتر شدن یعنی چی، تعریف بهتر شدن چی هست اصلا؟
کاش من بس کنم این واکاوی عمق همه چیز را، احتمالا اوضاع بهتر میشه، بهتر هم نشه مطمئنا به اندازه ی الان پیچیده نخواهد بود.

از چی دلم میخواد حرف بزنم؟ احوالمو شرح بدم؟ اوضاع را شرح بدم؟
از شرحِ احوال خسته ام، ضمن اینکه فکر میکنم شرحش باعثِ ادامه یافتنش میشه.
شرحِ اوضاع هم، دلخواهم نیست، محرم نمی بینم هیچ کسی را.

دلم شادی بی نهایت میخواد. جوری که ازم لبریز شه. جوری که سخاوتمند بشم.
دلم وصل بودن و جریان یافتن میخواد.
آره دلم اینا را خیلی زیاد میخواد و الان کمبودشون را حس می کنم.
احساس فریز بودگی دارم، احساس سنگ بودگی، نفوذ ناپذیر بودگی...

+خسته و منزجرم از شرح شکست هام، ولی باید بگم ارتباط با عماد هم به جایی نرسید و از ابتداش هم این برام از روز روشن تر بود.
برای تموم کردن بهونه هایی اورد، بهونه هایی که مسخره بودنشون با وجود جواب های کوتاهِ من، براش محرز شد.
ولی من حس میکنم دلیلِ تموم شدن به احتمال زیاد همون جمله ای بود که دیروز پشتِ تلفن بهم گفت که "تو دیگه بهم فحش هم نمیدی"
من با محبت شده بودم و او شک کرده بود که صرفا از سرِ ترحم و ادب باهاش مونده باشم. البته از سرِ ترحم نبود ولی از سر خواستن هم نبود، من فقط میخواستم به خودم ثابت کنم که میتونم ارتباط موفقی داشته باشم، و حقیقتا براش حسابی تلاش کردم و حاضر بودم از این به بعد هم تلاش کنم، ولی او اینو نخواست و خب حق داشت.

...

گفته بودم با خودم عهد کردم که تو یه سری از وبلاگ ها نرم، و کودک درونم تا به حالش که حسابی آبروداری کرده و رومو سفید کرده و افسار را نگسیخته. و البته که قدردانم و میدونم که داره تمام تلاششو میکنه بچه ای باشه که ازش راضی باشم و منم راضیم ازش، ولی دلم هم به حالش میسوزه و میدونم، هنوز یه چیزایی براش حل نشده اند. هنوز با اون وبلاگ ها کار داره، هنوز براش تموم نشده اند.

...

ولی هر چقدر هم که مطمئن باشم مسئولیتمو انجام داده ام، بازم یه صدایی در اعماق وجودم بهم میگه، نمیشه که یه ارتباطی خراب بشه و یه طرف کاملا بی تقصیر بوده باشه، حتی اگه این فکت که این طرفِ بی تقصیر ماجرا، تا به حال هیچ ارتباط موفقی هم نداشته، را فاکتور بگیریم.

میدونی دلم میخواست الان یکی بود تمام مثال های ناقض loser بودنم در ارتباطات را بهم یادآوری می کرد و میگفت تو فقط یه ذره بدبینی و همیشه نیمه ی خالی لیوان را می بینی و گر نه ارتباطات موفق زیادی داشتی. و من میگفتم البته که همینطوره، ولی بازم مثه احمقا رویه ی قبلی را در پیش میگرفتم :))


+رابطه با جنابِ عماد را با چنگ و دندون چسبیده ام بلکم به خودم ثابت کنم موفقم. ولی میدونم این رابطه(ی شکل نگرفته) همین الانشم تموم شده ست. و حتی تموم شدنش آنچنان برام اهمیتی نداره.

...

چون هنوز یه فکرهایی تو سرم بود، که مبادا روش نمیشه ارتباط بگیره و پیام بده، مبادا غرورش اجازه نمیده، دیشب بهش پیام دادم. هر بار من بچگی کرده بودم (در نظر خودم) و او برگشته بود و یک بار دیگه بهم فرصت داده بود برای بالغ بودن، این بار او بچگی کرده و منم وظیفه دارم بهش فرصت بدم. براش نوشتم: چی شدی پس؟ ازم ناامید شدی؟

فرموده بودن که: آره، ما خیلی اختلاف دیدگاه داریم و آبمون با هم تو یه جوب نمیره.

با وجود اینکه این بار دیگه در حدی نمی دیدمش که ازش عصبانی باشم، ولی الهه ی شریر وجودم دلش میخواست بهش بفهمونه با کی طرفه و براش نوشتم:


Elaheh, [26.06.19 08:48]

[Forwarded from Elaheh]

آه پسر

الان به سکان قدرتت تکیه زدی و داری اینا را میگی

"آره الهه جان، من ازت ناامیدم دیگه و از این به بعد ارتباط با من و تمام چیزهای خوبی که توی ارتباط با من بود و تمام دادنای من دیگه تمومن"

و اینا که گفتی من میباس بشینم زار بزنم لابد، هوم؟

هیچ فکر هم میکنی تو دکی جان؟ داده هات رو نام ببر جانم، من برای از دست دادن چیا باید زار بزنم، بهم بگو


Elaheh, [26.06.19 08:48]

[Forwarded from Elaheh]

از دست دادن عشقبازی های دلخواه؟ حرفای محبت آمیز؟ احساس؟ خواسته شدن فعالانه؟ شفافیت؟ رو بودن؟ باز بودن؟

یا نه، از دست دادن یه سری رفتارهای passive aggressive؟

من که فکر میکنم به گوزینه ی دو نزدیک تره از دست داده هام


Elaheh, [26.06.19 08:48]

[Forwarded from Elaheh]

درسته من خودم پرسیدم جانم، که ازم ناامید شدی، ولی از این به بعد خواستی به کسی اینو بگی، اول با خودت فکر کن که در موقعیت ناامید شدن هستی اصلا؟😒


Elaheh, [26.06.19 08:48]

[Forwarded from Elaheh]

من این پیاما رو دادم صرفا برای اینکه مطمین بشم چیزی که اجازه نداده پیام بدی غرورت نبوده

بقیه ش برام ذره ای اهمیت نداره


Elaheh, [26.06.19 08:48]

[Forwarded from Elaheh]

ولی به خاطر یه چیزی واقعا باید ازت تشکر کنم، و اون اینه که من رشد کردم در ارتباط باهات، من هر بار تمام تلاشمو کردم شفاف تر باشم، بدونم خودم چی میخوام، غر نزنم، شکایت نکنم، قضاوت نکنم و به جاش سوال بپرسم، احساساتی که دارم از احساسات تو مستقل باشه، و اگه شیفته ت هستم این انتظارو متقابلا از تو نداشته باشم

و تا حدود زیادی موفق بودم به نظر خودم

این دفعه ی آخر از نظر خودم پرفکت بودم، هیچ اشتباهی مرتکب نشدم، ولی بازم کار نداد، میدونی چرا؟

چون الان اونی که باید درست بشه تویی دیگه :)



همون موقعی هم که داشتم اینا را مینوشتم میدونستم که پاکشون خواهم کرد، ادامه میدادم چون میخواستم خودمو بشناسم و ببینم ورژن بیان شده م چجوریه! و خب بلافاصله اینا را پاک کردم و براش نوشتم:

اوکی جانم، منم البته ناامیدم. فقط خواستم به این تعلیق خاتمه داده باشم، به سلامت.

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان