...

زندگی به نظرم خیلی سرراسته، باید حواست به همه ی جنبه هاش (در حقیقت همه ی نیازهات: سلامتت (سلامت جسمت)، ظاهر و زیباییت، ارتباطاتت، پول و شغل، پرورش ذهنت، خوش گذروندن و تفریحت و ...) باشه، اگه نباشه، چکِشو میخوری، شوخی هم باهات نداره، نازتو هم نمیخره، دلش هم برات نمیسوزه.

تازه وقتایی هست که حواست به همه ی اینا هم هست، ولی بازم ممکنه غمگین بشی، خب بشی، مگه چیه؟ آدمیزادی دیگه! بشین زارتو بزن، این حسی که الان داری را بپذیر.

کلا زندگی، از دو قسمت تشکیل شده، قسمتی که تحت اختیار و اراده ی خودته، و قسمتی که نیست. برای قسمت اول باید تمام تلاشتو بکن، و قسمت دومو رها کنی همونجوری باشه که هست. ولی سختیش میدونی، تشخیص و تمیز این دو تا قسمت لعنتی از همدیگه ست.


و فکر میکنم آدمیزاد اگه این کُلیت را بفهمه و بهش واقف باشه، دیگه غر زدن و نالیدن را بی معنی و بیفایده می بینه، یا بپذیر، یا تغییرش بده، همین! و البته فکر نمیکنم فهمیدنش نیاز به استعداد شگرفی داشته باشه، ولی بعضیا انگار دوست دارن فکر کنن همه چیز خیلییییی بزرگ و خارج از کنترله. رفیقم اون روز میگه: فکر کنم افسردگیم بیشتر شده، و من با وجود اینکه میتونم ساعت ها و حتی اندازه ی کتاب ها براش حرف بزنم، ولی فکر میکنم توهین به شعورشه و در نتیجه سکوت اختیار میکنم و فقط گوش میدم.

دیوانگی

از یه طرف برام اهمیتی نداره که توی یک ارتباط من اونی باشم که زیادی هیجانزده و پر از اشتیاق و عشقه، و از طرف دیگه انگار بعضا در عمل مجبورم همه ی احساساتمو ساپرس کنم، چون باور نشده اند، به صادقانه بودنشون اعتماد نشده، هنوز به چشم دشمن فرضی بهم نگاه میشه، هنوز طرفم محتاطه، گاردشو حفظ کرده و سپرشو سفت چسبیده، هنوز بعضی از رفتاراش passive aggressive هستند چرا که لابد غرورش اجازه نداده اونموقعی که ازم ناراحت شده و رنجیده بهم بگه که دلیلش چیه. در حالی که من با شرح انگیزه ی پشتِ بعضی از رفتارام، و احساساتی که بعضا دارم، نشون میدم که چقدر میتونم طفلی و ترحم برانگیز باشم و این چقدر خنده داره، او هنوز سعی داره در چشمِ من یک اَبَرمرد قدرتمندِ بیرحم باشه، اگرچه این حتی از او در چشمم یه موجود ترحم برانگیزتر میسازه. و در ضمنِ تمام اینا، من و تمام اعترافاتم، و اصرارم برای رو کردنِ لایه ی زیرین رفتارامون، در نظرش بی اندازه عجیب و غیرقابل درکه
و با تمام این اوصاف، همچنان دلم براش غنج میره... و خب، نمیتونم بهش بگم، اصلا نیست که براش بگم، باید عقب بشینم، یه خرده انفعال پیشه کنم

کتاب خوندن

تو کتاب خوندن شُل شده ام، شُل که چه عرض کنم، دو ماهی هست که نمیتونم مدعی باشم که میانگین اقلا روزی 2 صفحه کتاب خونده ام! این با وجود برنامه ی سرسخت و حسابی ای بود که برای کتابخونی امسالم داشتم، کتاباش را هم تعیین کرده بودم، کتاب هایی که یک عمره با خودم میگم خوندنشون واجبه.
یه فکرِ شاید غلط که دلایل کافی برای اثبات غلط نبودنش ندارم و نداشته ام، تو مخم فروست.
من اولا فکر میکنم که نوشتن هم میتونه هم ارز خوندن تلقی بشه، چه بسا ارزشمندتره ازش. چون نوشتن یه کار فعالانه ست، حینش مشغول فکر کردن هستی، ولی خوندن تا حدودی منفعلانه ست. با خوندن از اطلاعات انباشته میشی، اطلاعاتی که شاید بودنشون لزومی نداشته، داشتن اطلاعات زیاد و بی نظم، ذهنتو شلوغ و همه چیزو پیچیده میکنه، ولی نوشتن خالی ت میکنه، نظم میده، فضا باز میکنه.
و دوما حس میکنم فعلا باید منتظر اون فضائه باشم، اون سوال، اون چیزی که منو بربیانگیزه برم سراغ فلان کتاب و سر بکشمش، و عطشم برطرف بشه. من هنوز عطشی حس نمیکنم، قلابی در ذهنم مهیا نیست که اطلاعات جدیدی که ممکنه با خوندن یه کتاب جدید کسب کنم را بگیره، و ثبت کنه.
البته فکر میکنم گاهی (شاید به ندرت) خوندن هم میتونه نظم بده، میتونه فضا باز کنه، ولی اون مال وقتیه که واقعا به خوندن چیزی نیازمند باشی، در حال حاضر در وجود من اون نیاز نیست.

نمیدونم باید نگران باشم؟ یا احیانا تلاش کنم خلاف این رویه را به خودم تحمیل کنم؟ جوابم خب قاعدتا تا به حال "نه" بوده.

...

اینو الان تو کامنت های یه وبلاگ خوندم، حرف دلِ من بود و بسیار لذت بردم، اینجا هم کپی می کنم داشته باشمش:

"مامانم همیشه میگه، تا وقتی یکیو پیدا نکردی که برات مثل بچه ت باشه، نرو توی رابطه، ازدواج نکن، یه بار پرسیدم یعنی چی، گفت: یعنی مثل بچه ای که از گوشت و پوست و استخون خودته باشه برات، نه خوبشو؛ نه بدشو، نه خوشگلشو،نه زشتشو، نه داراشو، نه فقیرشو، حاضر نباشی با کس دیگه ای عوض کنی؛ هر عیب و ایرادیم که داشته باشه، دلت نخواد یکی بهترشو بیاری به جاش ، چون برات بهترینه در هر حالتی، وقتی ازدواج کن که مطمئن باشی میتونی توی سختیا ، نداریا، مریضیا، گرفتاریا، مثل یه مادر بمونی به پای آسمون ابری و آفتابی زندگی طرفت، گاهی عینک آفتابی بزنی، گاهیم چتر بگیری دستت..."


+این حس ولی واقعا دلخواهه، اینکه کسی را مثل بچه ت دوست بداری... من این روزا تا حدی در حال تجربه ی این حس هستم و به خاطرش بسیار شکرگزارم. البته نمیتونم بگم کاملا ازش مطمئنم. چون داشتن این حس علاوه بر اینکه کیفیت هایی را در وجود معشوق میطلبه، شهامت و از خودگذشتگی بسیااار عاشق را هم میطلبه.

++ در طی تمام این سال ها، فهمیده ام که توی رابطه برام، صداقت واقعا مهم ترینه. صادق بودن آدم ها را خیلی دوست داشتنی میکنه، همونقدری که بچه های کوچولو خواستنی هستند.

...

فکر میکنم چیزی که ذهن ماها را قضاوت گر و عوضی و بدبخت بار میاره و باعث میشه هر بار که نفهمیدیم مرگمون چیه که حالمون خوب نیست شروع کنیم به اشکال گرفتن از بقیه و فحش دادن بهشون (و این اشکال گرفتنا عمدتا قضاوت نامیده بشه و یه سری ها هم همیشه حضور دارن که بگن تو حق نداری قضاوت بکنی و سرکوبمون کنن) اینه که از بچگی مدام تو گوشمون خوندن که فلان کار خوبه فلان کار بد، اگه فلان کارو بکنی دختر خوبی هستی و اگه اون یکی کارو بکنی دختر بدی هستی، برای فلان کار تنبیه میشیم و برای فلان کار نه، ولی هیچ توضیحی بهمون داده نمیشه که آخه چرا بده؟ چرا خوبه؟

این چیزیه که دوست دارم در رابطه با بچه ی خودم کاملا اصلاحش کنم، من و بچه م حسابی حرف خواهیم زد و آنچنان دلایل منطقی بهش ارائه خواهم داد که همیشه کاملا متوجه باشه مرگش چیه و چی میخواد و چی داره اذیتش میکنه. (البته همین الانش هم تلاشم اینه با خواهرزاده ها اینطور باشم ولی خب چون نقش ننه بابایی ندارم تاثیرم نمیتونه آنچنان شگفت انگیز باشه)

...

نمیتونم با بچه ای که تا به حال n بار از من پرسیده "خاله چند سالته؟" رفتار مهربونانه ای داشته باشم. طبق حرفای شازده کوچولو، والا دنیا و طرز فکر آدم بزرگا باید عجیب باشه و همش باید سر و کارشون با عدد و رقم باشه، بچه را چه به اینا؟ نفهمیدم اصلا من بزرگ حساب میشم و اینا بچه یا من بچه و اینا گُنده؟

...

یکی از مصادیق اینکه تا زمانی که اصرار داری هدفی را به کودک درونت تحمیل کنی پیشروی ای امکان نداره اینه که مثلا من اصرار داشته ام وبلاگم یا ارزش ادبی داشته باشی یا به لحاظ رشدِ فردی حرفی برای گفتن داشته باشه، ولی خب در این دو زمینه هیچ زمان پیشرفت آنچنانی نداشتم، کارِ من نبودن، لزومی هم نداشت که اینا را انجام بدم، اینا در حال حاضر نه منو بیان میکنن که جزء علایقم باشن و نه توشون استعداد خدادادی ای دارم. من برای فلسفه بافی و دادن نظریه های ایده آلیستیک و غیرعملی و انتزاعی آفریده شده ام، چرا به همینا نپردازم و در همین ها رشد نکنم؟ چرا بیشتر از اینها در وصف آرمانشهرم ننویسم و حالشو نبرم؟ چرا در مورد هر ایده ی تصادفی ای که فکر میکنم در مورد حرفی دارم ننویسم؟

Thought for today

"بر این باورم که ما هرگز راهی به درون دیگران پیدا نمی‌کنیم؛

حتی زمانی که فکر می‌کنیم واقعاً عمق وجودشان را درک کرده‌ایم.

ما در رابطه با دیگری، درست مانند کسی هستیم که در دهانه‌ی غاری می‌ایستد؛

کبریتی روشن می‌کند و می‌پرسد: کسی اینجا نیست؟"


~مارتین آمیس


+جمله ی ابتدای خبرنامه ی این هفته ی متمم

++به نظرم سوژه ایست برای بحث و تفکر. راستش من فکر میکنم راه یافتن به درون اون غار، درون آدم ها، آنچنان هم غیرممکن نیست، فقط در صورتی غیرممکن به نظر میاد که تو فکر کنی معنی این راه یافتن به درونشون یعنی دونستن همه ی محتویات حافظه و گذشته شون، و خوندن فکر و احساسشون، ولی لزومی به دونستن تمام اینا نیست، کافیه طرف صادق باشه، سپر به دست نگرفته باشه و در پیِ توجیه خودش نباشه، در این صورت میتونی مطمئن باشی که به درونش راهی هست اگه بخوای.

البته اینکه کسی در رابطه ای صادق و بی سپر باشه، تلاش دوطرف رابطه را میطلبه، هم تو باید بتونی اعتمادش را جلب کنی با بالغ بودن و عشق ورزی های بی قید و شرطت، هم او باید شهامت اعتماد کردن و صادق بودن را داشته باشه و اونقدر خودش را دوست داشته باشه که در پی توجیه نباشه.

و الان که فکر میکنم بعضی آدم ها (در حقیقت اغلبشون) اتفاقا از تو خواهند خواست که صادق نباشی و سپر به دستت بگیری. خب این از اونایی که مدعی دوست داشتنِ تو یا خیرخواهی نیستند پذیرفته شده ست، ولی از کسایی که مدعی خیرخواهی یا عاشقی هستند به هیچ وجه قابل پذیرش نیست و در حقیقت مسخره و احمقانه ست.

...

با وجود تمام لجبازیام با مامی راس راسی دارم به این نتیجه میرسم تنها مانع موفقیت و زندگی نکردنِ من، وقت گذروندن زیاده از حد تو اینترنت و پای لپ تاپه. همیشه یه جورایی فکر کردم پشت لپ تاپ بودن هم ارزِ بودن در خلوتم هست، هم ارز دوست داشتن خودم و انجام دادن کاری که دوست دارم (غافل از اینکه از تمام زمانِ بودنم پای سیستم، فقط یه زمان محدود و کوتاهی معنی بودن در خلوتم را میده و اون همون زمانیست که مشغول نوشتن و سلف اکسپرشنم یا تو evernote یا اینجا)، و باید اول از این خلوت اقناع بشم تا بتونم به باقی زندگی بپردازم و تو دنیای بیرون حضور یابم، ولی دیگه آگاهم به اشتباهم.

همیشه گفتم اول این کار (تو لپ تاپ و اینترنت)، اول مجبورم این کارو انجام بدم، بعدش اگه وقت بود میرم سراغ کارای دیگه (رسیدن به شکمم، رسیدن به سر و وضع ظاهریم و رسیدن به ارتباطاتم اون بیرون)، ولی میدونم از این به بعد باید جای اینا را عوض کنم، اول بیرون، اول مجبورم همه ی کارای بیرونی را انجام بدم و بعد اگه وقت بود بیام سراغ اینترنت و لپ تاپ، به عنوان یه تفریح بیشتر.

...

راستی یکی از چیزایی که فالگیرِ گرام بهم گفت این بود که زبون تند و تیزی دارم، و از اونجایی که چند تا مثال ساپورتیوِ نزدیک به لحاظ زمانی، همون موقع تو ذهنم خودی نشون دادن، فکر کردم که آره و چقدر خیط؛ و یه نکته ی دیگه ای هم که گفته بود این بود که خیلی حساسم و بعد اون لحظه این دو تا تو ذهنم به هم مربوط شدند و فکر کردم گاهی ریشه ی تند و تیز بودن زبونم که در نتیجه ی حساسیتم به وجود میاد، کمبود اعتماد به نفسه، و آدمی که واقعا به خودش اعتماد داره اینطور مو را از ماست نمیکشه و از کمترین بی ادبی و بی احترامی ای نمی رنجه و دلش نمیخواد یقه ی طرف را بگیره و ادبش کنه و حقش را بذاره کف دستش. همچنین آدمی که به خودش اعتماد داره خیلی زود از بقیه و خوبیشون ناامید نمیشه و از زندگی و دایره ی ارتباطاتش حذفشون نمی کنه.

کلا به نظرم آدمی که به خودش اعتماد داره، درجه ی دنده پهنیش خیلی از آدمی که به خودش اعتماد نداره بیشتره، و تصمیم گرفته ام که از این به بعد دنده پهنی را در ارتباطاتم لحاظ کنم.


+ولی چقدر خوبه نظرات بسته باشه، حس میکنم میتونم بیشتر و آسوده تر خودم باشم.

...

تا به حال همیشه فال گرفتن و طالع بینی و اینا را به چشم تفریح و شاید خزعبل دیده ام، ولی دیشب یک آشنایی فالمو (کف بینی) گرفت، خیلی وقت بود امتحان نکرده بودم و از چیزای خوبی که از آینده م میگفت هیجانزده میشدم (اینکه قبلش از گذشته و شخصیتم چیزهایی گفته بود که واقعیت داشت، مزید بر علت بود برای هیجانزدگی)، و خب این هیجانزدگی طبق معمول منو نشوند پای تحقیقاتی (البته سطحی) در باب کف بینی، و اینکه خودم چی می تونم تشخیص بدم از کف دستم و اونجا بود که دریافتم عکهی، دو تا خط خوب که نشوندهنده ی موفقیت بزرگ و ثروت هستند کف دست من وجود ندارند و بعد که یه نگاه به زندگیِ تا به الانم کردم فهمیدم که پر بیراه هم نیست، و ناراحت شدم.

تا به حال همیشه به خودم گفته بودم بالاخره یه روزی من آدم گُنده ای خواهم شد و فارغ از اینکه روزهامو چجوری میگذرونم به این امیدوار بودم، ولی دیشب انگار امیدم ناامید شد. البته شد، امیدم از اینکه بخت و اقبال بخوان منو به جایی برسونن ناامید شد، اون امیدِ واهی که بالاخره یه روزی این اتفاق میفته از بین رفت ولی در عین حال این انگیزه که به شبه علم کف بینی ثابت کنم، غلط کرده تو وجودم جون گرفت.

دلم سبک زندگی ای شبیه سبک زندگی آدم های موفق میخواد، تو ذهن من در زندگی آدم های موفق برنامه ریزی و هدف داشتن و پایبند بودن به برنامه ریزی و محکم بودن در مسیرشون حرف اول را میزنه، لعنت به من که هیچ زمان نتونستم به هیچ برنامه ریزی و هدفی مقید باشم.

...

فکر کنم بحث به دنیا اومدن بچه ی رامبد جوان تو کانادا الان دیگه اونقدرا داغ نباشه، و البته که برای من موضوعیت نداشته و نداره، ولی برام بهونه ای شد، برای مشاهده ی واکنش های مختلف ملت نسبت به این قضیه، و در انتها رسیدن به تحلیلی که خودم از امثال این جریان ها دارم.
اگه اشتباه نکنم دو تا طرز فکر در برابر این جریان داشتیم
1- اونایی که میگفتن این کار خوب نبوده، و تظاهر بوده و کسی مثل این جناب حق نداشته همچین کاری بکنه.
و 2- کسایی که در مقابل طرز فکر اولی جبهه گرفته بودن که نباید قضاوت کرد و مگه ما خودمون هیچ زمان تظاهر نکرده ایم، و آیا اگه این شرایط را داشتیم ازش استفاده نمی کردیم.

من فکر میکنم این دو طرز فکر مثل دو تا هویت در درون همه ی ما وجود دارن و با هم درگیرن، اولی میگه کارش درست نبوده و دومی میگه تو حق نداری قضاوت کنی (نه فقط در این مورد که در خیلی از موارد).
ریشه ی دو تای این طرز فکر ها از نظر من یکیه، و از یک سطح آگاهی سرچشمه گرفتن، و هر دوشون تا حدودی درستن. ولی ارزش بیان شدن ندارن، اصلِ ماجرا نیستن.
اصلِ ماجرا اینه که ما ناراحت شدیم از اینکه فلان آدمِ مشهورِ محبوب (که احیانا دوستش داشتیم و موضعمون نسبت بهش از پایین به بالا بود شاید) و رو حرفش حساب باز کرده بودیم، صادق نبود، و حق داریم که ناراحت بشیم، ولی اشتباهمون اینجا بود که از اول روی یک آدمیزاد حساب ماورایی باز کرده بودیم. قضاوت کردن یا نکردن ما اهمیتی نداره، فایده ای نداره و تاثیری در زندگی و تصمیمات او(یی که احیانا قهرمان میدونستیمش) نخواهد گذاشت، ما در حقیقت قصدمون هم قضاوت نیست، فقط ابراز ناراحتیه. 
ولی جای نگرانی و ناراحتی نیست، روحِ هستی هوشیاره، دروغ در برابر صداقت، مثل تاریکی در برابر نوره، و دووم نخواهد اورد، دروغ به خودی خود کنار خواهد رفت. لزومی نداره در مقابلش مقاومت کنیم. 
احتمالا هم برای رامبد جوان ها و هم برای دوستدارانشون، این خیلی بهتره که تصویرِ قهرمان گونه شون در ذهن ها بشکنه.

+ :)) حس میکنم چرت و پرت دارم میگم، در حقیقت مشغول بیان یک ایده ام، ایده ای که آنچنان بهش پرداخته نشد و شاید آنچنان برام محرز نیست.

...

از یک ارتباط عاطفی برای من همین بس که دلم بخواد و انگیزه داشته باشم برای طنازی کردن. واقعا همین برای من کفایت میکنه، و متاسفانه در 99.99 درصد موارد هیچ انگیزه ای برای این کار ندارم، یا چیزهایی که بهشون میخندیم متفاوته و طرف اصلا منظور را نمی گیره، یا اینکه کاملا تو مشتم هست و بهم نیازمنده (حتی به کمتر از خودم) و هیج انگیزه ای برای بهتر شدن و فان تر بودن برای من نمی مونه.

او که یک روزگاری شیفته ش بوده ام برگشته و من بسی مسرورم از این بابت. فقط در رابطه با اوست که ذهنم به شرط و شروط هایی که برای دوست داشتنِ آدم ها قائلم، بی تفاوته. بهم اجازه میده دوست بدارم. موتور خلاقیتم برای جلب رضایت و دیدنِ خنده ش به کار میفته و هر روز راه های جدیدی برای رسیدن به این هدف ابداع میکنه.

ای کاش این حس تمایز نمی شناخت، ای کاش بی حضور او هم میتونستم این حس را تجربه کنم. تا به حال که نشده. :(


یا اصلا ای کاش به این حس نیاز نداشتم، کاش جایگزینی براش پیدا میکردم، یه جورایی انگار اگه این حس نباشه، زندگیم لنگ میزنه و باید باشه تا بتونم جلو برم.

...

+از بین n تا عادتی که ایده آلم بوده برای خودم جاشون بندازم و بارها و بارها برای خودم تکرار کرده ام که این کار مفیده و باید عادت کنم هر روز انجامش بدم، تا به حال فقط "آب خوردن" رو محقق کرده  ام، اینکه اول صبح قبل از اینکه صبحونه بخورم حتما یکی دو لیوان آبِ ولرم بخورم و در طی روز هم هر بار که یادم اومد، فارغ از اینکه تشنه م هست یا نه پاشم برم یه لیوان آب بخورم که مطمئن باشم در طی هر روز 8 لیوان آب را خورده ام.

البته همین هم تا حدودی برام راضی کننده ست، همین که استارتِ داشتن اون عادت ها را زده ام و میتونم دونه به دونه برم جلو و بالاخره یه روزی به همه شون پایبند باشم. 

(جدیدا چیز دیگه ای هم که موجبات رضایتم شده، با اراده عمل کردن در سر نزدن به وبلاگ هاییست که میدونم ناراحت و عصبانیم می کنن. به کل حس میکنم کودک درونم کم کم داره باهام راه میاد و مثل همیشه سرتق بازی درنمیاره.)


++یه چیزی هم جدیدا کشف کردم، که فکر میکنم اقلا در مورد خودم صدق می کنه. فکر میکنم از اونجایی که کودکِ درون ما مسئول برانگیختنِ ماست، باید حتی الامکان بهش گوش بدیم، اجازه بدیم حرفاشو بزنه، خواسته هاشو بگه و در انتها با لحاظ کردن اون خواسته ها برنامه بریزیم یا قصد انجام کاری را بکنیم. چون اگه رضایت کودک نباشه، اگه کودک بیان نشده باشه، پیش روی ای امکان نداره.


+++انگار که تریلی از روی هیکلم رد شده باشه، همینقدر کوفته ام.

Jane Eyre

فیلم "جین ایر" را چند روز پیش دیدم، (کتابشو فکر کنم دو سال پیش خوندم ) با وجود اینکه فیلمش هم دلخواهم بود ولی اغراق نیست اگه بگم شاید فقط 20 صفحه از کتاب 400 صفحه ایش را کاور کرده بود.
یه دیالوگ دلخواه ازش:

"- من واقعا باید مزدبگیر با وفایی مثل شمارو از دست بدم؟

- باید!

- ما دوستان خوبی بودیم، نبودیم؟

- بله، قربان!

-گاهی در باره شما احساس عجیبی به من دست می دهد، مثل این است که رشته ای از یک نقطه، زیر دنده های چپم با رشته مشابهی در همان نقطه از بدن شما به طرز ناگشودنی و محکمی به هم گره خورده و اگه شما منو اینجارو ترک کنید می ترسم که این ریسمان ارتباطی از هم گسسته بشه و احساس می کنم که قلبم از درون مجروح شده و اما تو، منو فراموش خواهی کرد

- چطور؟ من زندگی کامل و پر نشاطی اینجا داشتم به من بی احترامی نشد مورد تحجر واقع نشدم از نگاه به هر چیز درخشانی محروم نبودم، با شما آشنا شده ام، آقای راچستر! و جدایی از شما مایه دلتنگی و اضطراب برای منه.

- پس چرا می خواهی اینجارو ترک کنی؟

-به خاطر همسر شما!

- من همسری ندارم!

- اما قراره ازدواج کنید.

-جین، تو باید بمونی!

-تا برای شما هیچ باشم؟ من مثل یک ماشین بدون احساسم؟ فکر می کنید چون فقیر،گمنام، ساده و کوچکم روح و قلب هم ندارم؟ من هم مثل شما روح دارم و هم قلبم مثل شما کامل است و اگر خداوند به من بهره ای از زیبایی و ثروت عطا کرده بود می توانستم جدایی را به همین اندازه ای که برای من سخت است برای شما سخت کنم من با این جسم فناپذیر با شما حرف نمی زنم بلکه این روح من است که روح شما را مخاطب قرار داده درست مثل اینکه هر دوی ما سر از قبر درآورده و در موضعی برابر در پیشگاه خدا ایستاده ایم! همچنان که هستیم !

-همچنان که هستیم !

-من انسان آزادی هستم با اراده ای مستقل که حالا قصد ترک شما را دارم.

-پس اجازه بده اراده ات سرنوشتت را معین کند. من قلبم و دستم را به سوی تو دراز می کنم، جین! ازت می خواهم که زندگی را کنار من سپری کنی! تو هم تراز و همانند من هستی. با من ازدواج می کنی؟"

مهم نیست من چجوریم، تو چی میخوای؟

مامی با حالت طعنه و تحقیر بی مقدمه میفرماد: حالا کارت خیلی ضروریه، خیلی فوریه؟ اینهمه سر و صدا هست یه بار با خودت بگو شاید یکی افتاده تو چاه، شاید یکی به کمک نیاز داره.
حالا من نه اصلا گفته ام که کارم ضروریه و مبادا منو صدا بزنی و نه مشکلی دارم با اینکه الان مقداری از وقتمو اختصاص بدم به کاری که داره، کافیه به جای تمام اینا فقط صدام بزنه بگه بیا، و من بی هیچ سوال و مقاومتی خواهم رفت.

یا مثلا خواهرزاده ی 8 ساله م، به توجهم یا شاید کمکم نیاز داره مثلِ بزرگتراش شروع میکنه اشکال گرفتن از من و کاری که دارم میکنم، که چرا سرم تو لپ تاپه، در حالی که اگه به سادگی بگه چی میخواد احتمال اینکه من برآورده ش کنم خیلی بیشتره.

جالبه، میدونی؟ که ما خیلی وقتا نمیدونیم مشکلمون چیه و چی میخواییم و در نتیجه شروع میکنیم از هستیِ باقی آدم ها اشکال گرفتن، و خب این مطمئنا رسیدنِ ما به خواسته هامون و حل شدنِ مشکلاتمون را به تاخیر میندازه، شاید تا ابد.

+ یه سر به توئیتر زدم، چند تا از بلاگرا را فالو میکنم، تصویری که با خوندن توئیت هاشون تو ذهنم ساختم خیلی خیلی متفاوت بود از تصویری که با خوندن بلاگ هاشون ساخته بودم و خب گاها ناراحت شدم. بعضیا به نظر بی ادبی را افتخار میدونن یا حس میکنن الان خیلی دارن خلاف جهت آب شنا میکنن و خیلی روشنفکر یا مثلا طناز هستند که تو یه شبکه ی اجتماعی هر خزعبلی که به ذهنشون رسید را با زشت ترین کلمات میریزن بیرون.

...

امروز نیاز داشتم به حرف زدن و هر چی تو ذهنم مرور کردم حرف زدن با دوستانم باعث میشد ملول تر به خلوتم برگردم و مقایسه کنم وقت هایی را که اونها به من نیاز دارند و من کاملا حمایتگر ظاهر میشم، و به دغدغه شون اهمیت میدم حتی اگه از نظرم بچه گانه باشه، صبورم و با سوالهایی که میپرسم باعث  میشم که عمیقا بفهمن مرگشون چیه :) و در مقابل الانی که من به اونها نیاز دارم مثل یه ضبط صوت حرفایی که خودم خیلی پروفشنال ترش را تو کتاب ها خونده ام و میخونم را برام تکرار می کنن، یا با سوال های مسخره بحث را به حاشیه  می برن یا سعی می کنن هر چه سریع تر سرکوبم کنن که بالاخره نوبت به خودشون برسه.
با خودم گفتم چرا این کارو برای خودم نکنم، چه لزومی داره حتما کس دیگه ای باشه، و او گوش بده؟ این بود که evernote را باز کردم و شروع کردم با خودم حرف زدن :) با ذهنی کاملا باز و پذیرا، بدون اینکه عجله ای داشته باشم یا سعی کنم راه حل های از قبل موجود را به خودم  تحویل بدم و تحمیل کنم، یا اصلا در پی راه حل باشم، یا نصیحت کنم، به والد کنترل کننده م گفتم خفه و محو باشه و حرف تو دهن کودکم نذاره تا کودکم همه ی حرفاشو بی ترس و روراست بزنه، و بفهمم دقیقا مشکلش چیه و چی میخواد، از خودم سوال پرسیدم و به خودم جواب دادم و در اعماق وجودم چیزهایی کشف کردم که عمرا از قبل میدونستم، حسِ فوق العاده ای بود، حسِ بیان شدن، سبک شدن. در انتها والد و کودکم همدیگه را بغل کردن و بوسیدن و کودکم کلی از والدم تشکر کرد که اجازه داده بی پیش فرض حرفاشو بزنه و جوابشو پیدا کنه.
و خب تصمیم گرفتم از این به بعد موقع نیاز به حرف زدن، با خودم حرف بزنم، نتیجه ش حقیقتا قابل مقایسه نیست، با وقتی که با غیرخودم حرف میزنم.

...

+از موقعی که تو بورس فعالم، تمام زندگی و احوالاتم را شبیه بورس و این بالا پایین شدن قیمت های سهام ها می بینم، که پسِ هر افتی یک خیز هست و هر خیزی باید تعدیلی به همراه داشته باشه، ولی در کل وقتی به نمودارش نگاه کنی، با وجود تمام این افت و خیز ها رشدش مثبتی بوده. این واقعا هم صبورترم کرده و هم خوشبین تر.


++با وجود اینکه عمیقا احساس اضطرار میکنم برای حرف زدن با مامی، ولی هنوز باهاش حرف نزده ام، هنوز قهرم. نمیدونم این قهر قراره چه نتیجه ای بده، آیا ممکنه باعث شه بالغ وجودش به کار بیفته و غر زدنای تکراری بی نتیجه (که خودش حس میکنه خیلی مفید هستند و همینه که خیلی منو عصبانی میکنه) را بس کنه؟ بعید میدونم.

Transactional Analysis

چند روزی بود که تصمیم داشتم پرسشنامه تحلیل رفتار متقابل را دوباره جواب بدم، و ببینم از دفعه ی قبلی که دو سه سال پیش جوابش داده ام چه تفاوتی کرده ام، و مبادا همونطور که فکر میکنم "والد" و "کودک" درونم به کل از دست رفته باشند. و دقایقی پیش این کارو کردم. این لینکش هست، منتها فکر کنم فقط کاربران ویژه ی متمم، میتونن ازش استفاده کنن. 

خب نتایجم این بار:

والد: 75 درصد

بالغ: 90 درصد

کودک: 95 درصد


بله، به نظر میرسه همه ی این وضعیت ها در حداکثر میزان ممکنشون در من فعال هستند و هیچ جای نگرانی نیست :) درصد کودکم مثل دفعه ی قبل هست و بالغ و والد رشد داشته اند.

...

داشتم با خودم فکر میکردم چه حیف که نمیشه حق بعضی ها را کف دستشون گذاشت، گل بعضی ها مشت و لگد کم خورده، این کمبود باید جبران بشه.

که صدای جنبه ی اخلاقی وجودم بلند شد که تو در حدی نیستی که ملت را محاکمه، قضاوت و مجازات کنی، تو خدای اونها نیستی، در متن زندگی و تجربه هایی که داشته اند نبودی، نمیتونی حقی براشون تعیین کنی، و دیدم پر بیراه نمیگه.

ولی میدونی اخلاقی بودن تا زمانی که یک تحمیل ذهنی باشه و از درونت سرچشمه نگرفته باشه، در صورت میسر شدن  باعث میشه از اون به بعد سختگیر و سختگیر تر شی.


...

تنها ایرادی که به یقین بهم وارده، سختگیر بودنه :) به تجربه بهم ثابت شده، پایبند بودن به معیارها و کیفیت هایی که از آدم ها انتظار دارم، حتی اگه در چشم خودم کاملا بدیهی و ساده باشه، برای اکثریت سخته، خیلی سخت و غیر قابل درک. و اگه قرار باشه بر اساس این معیارها آدم هایی که میخوام باهاشون در ارتباط باشم را غربال کنم، هیچ کسی نمی مونه.

ولی نمیدونم همچنان به این انتظارات در نظرِ خودم، حداقل، مقید بمونم یا بیخیالشون بشم.

البته اگه قرار باشه راحت گرفتن را تمرین کنم، باید اول از همه، به خودم کمتر سخت بگیرم.



پی نوشت بیربط 1: دیگه در اوج نیستم، کنار گذاشته شده ام، و این بیشتر از هر چیزی آزار دهنده ست.

پی نوشت بیربط 2: آزار دهنده ی شماره 2 هم اینه که بورس همیشه همینقدر گل و بلبل نمیمونه، آوه، ای کاش میموند.

be patient

واقعا باور دارم که "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازند". باور دارم که لزومی به هیچ عجله ای نیست، و تنها چیزی که لازمه اینه که الان اینجا حضور داشته باشم و هر چی که الان اینجاست را عمیقا بچشم. باور دارم که نگران بودن و فرکانس منفی دادن عمرا چیزی را اصلاح نخواهد کرد.
ولی چند روزیه همش نگران این احساسات فِلَت هستم، این احساساتی که نه رومی اند و نه زنگی. نه رنگی از شادی و هیجان توشون هست و نه غم. نه شیفتگی و نه تنفر. همش حدِ وسط. گاهی حس میکنم، "والد" و "کودک" درونم از دست رفته اند و فقط بالغم مونده. یک بالغِ شکل گرفته بر اساس منطق و حساب و کتاب. بالغی که هیچ چیزی از هیجان و از تمام احساس های متضادی که میشه تجربه کرد، نمیدونه.


+نادیده گرفتن خیلی چیزا برام ساده ست، و اتفاقا به این کار متمایلم

ولی یه صدای ضعیفی در وجودم مدام به شک میندازدم، که نادیده گرفتن یعنی بردن سرت زیر برف، یعنی به نفهمی زدن خودت

اگرچه باور دارم بعضا این به نفهمی زدن ها اتفاقا لازم و ضروری و مفیده، ولی هنوز درست نمیتونم تشخیص بدم که کی باید نادیده بگیرم و کی نگیرم.

کی مشکل از منه و لازمه که عوض بشم و کی مشکل از محیط و آدم های اطرافم هست؟

مدتِ زیادی مشکل را از خودم دیده ام و حسابی برای عوض شدن اهتمام ورزیده ام و الان مدت کوتاهیست که با خودم عهد کردم که بس کنم این طرز فکر را، و به خودم گیر ندم دیگه، ولی هنوز گاهی برگشتن به وضعیتِ قبلی محتمل به نظر میرسه.

...

تصمیم دارم تا اطلاع ثانوی، به ارتباطات بهایی ندم.
با وجود اینکه نمیشه خیلی اجتماعی حسابم کرد، شخصیت درونگرایی دارم و دوستانم انگشت شمارند، بماند که کیفیت ارتباطم باهاشون خیلی خیلی بالاست، ولی الان که به گذشته م نگاه میکنم، ارتباطات همیشه با اختلاف زیاد برام در اولویت بوده و اونقدری که به ارتباطات بها داده ام به هیچ جنبه از زندگیم بها نداده ام.
و خب تصمیم دارم از این به بعد زندگی و زمانم را کاملا به خودم، سلامتی و شادابی جسم و روانم، و کسب مهارت هایی که دوستشون دارم اختصاص بدم. حتی فکر میکنم اون حسِ وصلی که با ارتباطات دنبالش بوده ام را بهتره در مدیتیشن جستجو کنم، در ریلکس کردن و با جهان یکی شدن.

+با تمام این اوصاف دلم میخواست الانم مهربون تر بودم. مهربونی ای که خبر از منبع شادی و عشق در وجودم میداد.

shut up then

تک مصرعِ "مباش در پیِ آزار و هر چه خواهی کن"، یکی از ستون های استوار زندگی منه، و از زمانی که شنیدمش بهش تکیه دارم و سعی کردم در همه ی تصمیماتم لحاظش کنم، وبلاگنویسی و نوشتن هم یکی از اونهاست.

و عقیده ی خودم اقلا اینه که تا به حال هم ازش تخطی نکرده ام، ولی اگه جایی این اتفاق افتاد، کاملا پذیرای اینم که با کسی که با نوشته هام آزارش داده ام، مباحثه کنم و اگر که واقعا به این نتیجه برسم که حرفش منطقیه و مشکل واقعا از نوشته ی منه نه از فکر او، سعی خودم را برای اصلاح به کار بگیرم.

در غیر اینصورت، ذره ای ارزش و احترام برای کسایی که به طرزی عقده ای وار، هجوم میارن و شروع میکنن به اشکال گرفتن از خودم یا نوشته هام، قائل نیستم و حرفاشون برام از ایگنور شدنی ترین هاست، حتی اگه جوابشون را محترمانه بدم صرفا به این دلیله که میخوام شرِشون هر چه زودتر کم شه، و البته که نمیخوام با هر موجود لجنی ای کُشتی بگیرم. در حدِ من نیست.

کسی میتونه منو نقد کنه و انتظار داشته باشه به حرفاش توجه کنم، که از من بزرگتر باشه و عمرا کسی که با فحش و قصدِ تخریب میاد جلو را بزرگتر از خودم نخواهم دونست و باید بدونه که کاری از پیش نمیبره و بهتره ببره بساطشو جای دیگری پهن کنه، اینجا تنها چیزی که عایدش خواهد شد، ترحمِ با انزجار خلط شده ی من خواهد بود.

من خودم را هم از لحاظ اخلاقی، و هم از لحاظ قانونی برای وبلاگنویسی موجه میدونم، و باور دارم که عمرا کسی بیشتر از من به هدفِ وبلاگنویسی فکر نکرده، از مفید بودن یا نبودن نوشته هام هم خودم از هر کسی آگاه ترم، همچنین از نقاط قوت و ضعفم.

لازم دونستم که تمام فحاش های احمق اینا را بدونن.

...

از صبح با مامی قهرم و یک کلمه هم باهاش حرف نزده ام و هر چی گفته هیچ واکنشی نشون نداده ام، به خاطر بحث دیشبمون، حس میکنم این بار اقلا یه ذره خودش را مقصر میدونه و دلش برام سوخته راس راسی.

بعد از مکالمه ی دیشبم با رفیقِ آمریکا رفته تصمیم گرفتم ارتباطم را کم کم باهاش قطع کنم.

به تلافی نبودن های "ع"، کانورسیشنمون را توی تلگرام به کل دیلیت کردم و تصمیم دارم به طرزی کینه توزانه، دیگه جوابشو ندم.

در تلاش بودم به خودم ثابت کنم ویژگی های یک فرزند خوب، یک دوست خوب و یک شریک عاطفی خوب را دارا هستم و الان که بهم ثابت شده دیگه به هیچ کدومشون نیازی ندارم.

به کل، یک از خودراضی هستم که حس میکنم هیچ کدوم از ارتباط هایی که دارم برام خوب و کافی نیستند، نمیدونم دقیقا چی میخوام از ارتباط، ولی میدونم چیزی که میخواسته ام را تا به حال نگرفته ام.


نمیدونم این احوالم زودگذره یا نه، امیدوارم باشه.

ولی میدونم که با وجود نیاز نداشتنم به ورژن فعلی ارتباطاتم، در کل از ارتباط بی نیاز نیستم، و به این خاطر شاکی و خشمگینم، از تمام اونایی که نمیتونن برام کافی باشند.

شیفته بودنم آرزوست :)

جدیدا گیر دادم به اینکه من چرا شیفته نمیشم، نکنه قابلیتشو از دست داده باشم، مثل بچه کوچولوها دلم میخواد زودتر این اتفاق بیفته و من خیالم راحت بشه که قابلیتشو از دست نداده ام. برای همین به پیام دادن به اونی فکر میکنم، که برای اولین و آخرین بار تا به حال شیفتگی را باهاش چشیده ام. اگرچه میدونم با وجود تغییراتی که من کرده ام، او هم برام فرقی با بقیه نخواهد داشت.
کلا حس میکنم به طرزی کودکانه، گیر دادم به اینکه او حتما باید باشه و من فقط او را دوست دارم، اگرچه میدونم این ایده واقعا احمقانه ست، عمیقا میدونم فقط لازمه گذشته را به کل رها کنم، اجازه بدم اون عشقِ اندک فراموش بشه، و صبور بمونم، بالاخره معجزه اتفاق خواهد افتاد.

تو همه ی ارتباط ها، طرفِ بالغ و عاقل منم، و طرف مقابلم کودک و دیوانه ست. میدونم اگه منم دیوونه باشم، اگه منم خودمو بزنم به نفهمیدن و خودخواهی و هیچ تلاشی برای درک طرف مقابلم نکنم، اگه منم با دلش مهربون و محتاط نباشم، اگه منم وا بدم و مسئولیتی نپذیرم، اونموقع اوضاع خیلی خیط خواهد شد، پس همچنان منقبض و مسئولیت پذیر میمونم. دلیل از این شفاف تر برای اینکه چرا شیفته نمیشم؟
لازمه ی شیفتگی وادادگی و ریلکس بودن و تکیه کردنه.

شایدم بحث اینه که سخت گیرد زندگی بر مردمان سخت کوش، و تا زمانی که من اینقدر مسئولیت پذیرم، هر چی آدم بی مسئولیتِ دیوانه ی انگل هست، به پُستم میخوره. :)

shut up then

دور و برم پُره از آدم هایی که به طریقی بهم نیاز دارند ولی عمرا نمیتونن تنها نیاز من به ارتباط و حسِ وصل را برآورده کنند.

هر بار توجه و تمرکزم را تمام و کمال بهشون هدیه میکنم و بهشون فضا میدم که خودشون را کاملا بیان کنند ولی زمانی که متقابلا اینو ازشون میخوام یا نمیخوان انجام بدن یا نمی تونن.

خسته ام ازشون، کاش اقلا الانی که نمی تونن پُرم کنن، مثه کَنه به ورژن خالیم نچسبن.


+ کلا دنیام پُر شده از آدم هایی که هیچی برای عرضه ندارن، ولی مُدااام طلبکارن، و یک بار نشده از خودشون بپرسن در مقابل کدوم لطف میتونم فلان انتظار را از فلانی داشته باشم.

عاشق پیشه!

یک جنابی دیروز خودشون را جر دادن تا تو مخ ما فرو کنن که خعلی خاطر ما رو میخوان و خعلی حس خوبی بهمون دارن و خعلی منبع آرامشم براشون و من البته در اون لحظه تمام حرفاشونو به ظاهر پذیرفتم و اگرچه نه به سادگی ولی باهاشون راه اومدم و مهربونی و نظر لطفشون را ستودم و بسیار تشکر کردم.

بالاخره خداحافظی کردیم به بهونه ی مشغله های نداشته.

با خودم فکر میکردم این عشق آتشین، صبح فردا (ینی امروز) حتما او را برای گفتن صبح بخیر برپا خواهد داشت، ولیکن اشتباه فکر کرده بودم و تا الان خبری از این عاشق پیشه نیست و بعید میدونم خبری بشه.

احتمالاتی که تو ذهن خودم هست اینان:

۱- امان از دست این هورمون های لعنتی و کم و زیاد شدنشون

۲- مرد ها خب همیشه دروغگو های قهاری بوده اند

۳- لابد به اندازه کافی براشون حس نریختم و شاید هم ظاهرم به اندازه ی کافی مسحور کننده نبوده

۴- منتظره من پیگیرش باشم و دوباره اون عشق را ازش طلب کنم

۵- مثل دفعات متعددی که پیش اومده (حالا نه در رابطه با این بشر) لابد ریپورته و نتونسته پیام بده و لازمه که من پیام بدم

شاید هم هیچ کدوم از این احتمالات درست نباشه البت، راه کشفش دادن یه پیام ساده ست، اگه احساساتم ذره ای در تلاطم بود، مطمینا اینکارو میکردم، ولی نیست. من یه پا حرفه ایم :) احساساتم تو مشتم هستن و شق القمری لازمه تا مشتمو باز کنم.

این بیخیالی هم برام دلخواهه و هم ناراحت کننده، مبادا در درون مرده باشم؟ مبادا دیگه طعم شیفتگی را هیچ زمان نچشم؟ مبادا دیگه به هیچ کس اعتماد نکنم؟

در وصف یه خاله ی مهربون!

آیلین دستاشو از هم باز میکنه و یه خاله ی کشیده میگه و میاد جلو که بغلم کنه، من جاخالی میدم و فرار میکنم، منزجرم از اینکه کسی تو دست و پام باشه، دنبالم باشه و به پر و پام بپیچه، و منزجرترم از این انزجار، ولی دست خودم نیست

مامی در حالی که آذین هم پیشش ایستاده بهم میگه امشب آذین بمونه اینجا تو تنها نمونی ما میریم مهمونی، و من در حالی که از عصبانیت کارد بزنی خونم درنمیاد چندین بار تکرار میکنم که "مشکلی با تنها موندن ندارم" و ساکت که شدم، حالم از خودم بهم میخوره

آذین و آیلین موقع خونه رفتن با مامی خداحافظی میکنن ولی با من نه، شاید چون سرم زیره و نگاشون نمیکنم، شاید چون کلا از موقعی که اومدن تمام تلاشمو کردم نگاهم با نگاهشون تلاقی نکنه، مبادا خواسته ای به سمتم شلیک بشه.

ای کاش میشد برای بچه ها توضیح داد که اگه من اینقدر بی احساسم و نوازشی براشون در چنته ندارم، اگه اونقدری که دلشون میخواد دوستشون ندارم، مشکل اونها نیستند، اونها خیلی بیشتر از میزان کافی دوست داشتنی و لایق عشقند، مشکلی اگه هست از منه.

...

پدر چای درست کردن و اصرار دارن که من هم برم بخورم، فارغ از اینکه در حال حاضر هیکلم به این چایی نیاز داره یا نه، پسِ ذهنم اینه که چایی رو دستش مونده و میخواد به خورد من بده که نریزه بره، و این باعث میشه حالم از اون چایی بهم بخوره. ولی اینقدر اصرار میکنه و من اینقدر باهاش رودربایسی دارم که مجبور میشم برم و بخورم و n بار دیگه نشنوم که "الهه چایی هست، سرد میشه، اگه میخوایی برو بخور".

حالم از تمام این به اصطلاح محبت ها بهم میخوره، 

این روزا اینطور که از شواهد پیداست، تعداد زیادی از آدمای زندگیم دوستم ندارن، اقلا میدونم که نمیخوان در کلام همچین چیزی بهم بگن یا به گفتنِ خلافش متمایل ترند، و اون عده ی معدودی هم که در کلام اینو بهم میگن، به نظرم در ادعاشون صادق نیستند.

با این وجود منِ ازخودراضی همچنان حس میکنم از دوست داشتنی ترین هام (چرا که در نظرِ خودم در عین صداقت و صراحت، بسیار مهربونم، و در عین ادب و احترام بسیار شوخ) و آدما وظیفه دارن همونطور که من دلم میخواد دوستم داشته باشن و الان که به وظیفه شون عمل نمی کنن، حق دارم تنبیهشون کنم، ولی حیف که تنبیه ها نمیتونن اونجوری باشن که کاملا بیانم کنن و فقط به تنهاییم دامن میزنن و بیشتر از پیش به این باور میرسوننم که آدما دوستم ندارند (اگرچه دلیلش در نظرم این باشه که شهامت و شعورشو ندارند:)) ولی نتیجه ش بازم تنهایی منه)

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان