To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی

۳۱ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

۳۰آبان

The truth is I am a toy that people enjoy

'Til all of the tricks don't work anymore
 
 
You're all gonna watch me
Disappear into the sun
 
 
 
+گاهی مثه الان دلم میخواد خودمو از همه بگیرم، و دلم میخواد اونقدر کینه توز باشم که این برای همیشه ادامه پیدا کنه، و میدونی چی آزار دهنده ست؟ فکر به اینکه کسی مشکلی نخواهد داشت با این قضیه، انگار نه انگار! و من دست از پا دراز تر، برمیگردم و تلاش میکنم از نو خودم را به یادشون بیارم، به یادشون بیارم که چه زمانهایی و در چه مواردی به من احتیاج داشتند و تلاش می کنم به خودم ثابت کنم که آره من متعلقم به این جمع، این آدما!
آه پسر، الان یه پا بوجک هورسمنم، یکی به حالم زار بزنه، و اگه زار نمیزنه، بهم بگه که بهم نیاز داره و بدون من میمیره :) اونموقع من با خیال راحت و البته با اشک و آه، توی خورشید ناپدید میشم، و از اون بالا نظاره گر مرگش خواهم بود و بعد از مرگش یه قهقهه ی شیطانی سر میدم که اغوا شدم. :)
لعنت به من، این پست قرار نبود شرح مسخرگی باشه، تا چند لحظه پیش داشتم اشک میریختم.
 
 
++عمیقا دلم میخواد یه خرده کمتر معذب بودم، و میتونستم رابطه ای مثل بچگی هام، با آدما داشته باشم، البته تو بچگی هم یادمه خیلی تعریفی نبودم. اوهوم، به نظر میرسه، این احساس وظیفه ی لعنتیم در قبال آدما، این تلاشم برای جلب رضایتشون بلکه بالاخره از شرشون راحت شم، اینکه در برابرشون اجازه ندارم آزاد باشم و کاری را انجام بدم که دلم میخواد، و اینقدر آزاد نبودم که الان در صورت آزاد شدن فقط می کُشمشون، همیشگی بوده. و هیچ زمان نتونستم عشق و آزادی را در رابطه با آدما تجربه کنم، و احتمالا این حس متقابله.
۲۹آبان
زندگیِ تجربی، امروز اولین مشتش را نثار دهان ما کرد، وقتی که جستجوهای اولیه م در جهت پیدا کردنِ خونه و هم خونه ای به بن بست خورد :)) ولی به فال نیک گرفتمش، همین که بهم فهموند منم یه آدم معمول واقعی لمس شدنیم، و خواسته هایی دارم و از فکر به اینکه نرسم بهشون ناراحت میشم، is such a big relief
فعلا این آهنگ، با صدای بلند تو گوشم، داره بهم یادآوری میگه که "من شاهکار خالقم" :)) (پیشنهاد رفیق خوبم)



۲۸آبان

جمله ی دقیقش را نتونستم پیدا کنم، ولی مضمون چیزی که میخواستم اینجا نقل قولش کنم (از علی سخاوتی)، این بود که ایشون اعتقاد داره، دقیقا براش قابل تفکیک نیست که آیا وبلاگش داره به زندگیش جهت میده یا زندگیش به وبلاگش، و فکر میکنه که پیشرفتش تو زندگی و وبلاگنویسی رابطه ی مرغ و تخم مرغی با هم دارند. مضمون کلی این جملات در نظر من بیان اهمیت نوشتن و وبلاگنویسیه.

این توصیه، در کنار توصیه ی آدمای دیگه ای که کم و بیش قبولشون دارم، همیشه دستاویزی بوده اند برام، برای توجیهِ زمانی که برای نوشتن و وبلاگنویسی میذارم، و بعضا بهش غره ام که درسته هیچ پُخی نشدم، ولی اقلا مینویسم :))

ولی گاهی فکر می کنم، نوشتن در مورد چیزایی که به ظاهر دغدغه ی اصلی زندگی من نیستند (که معمولا به اینجاش که میرسم میپرسم دغدغه ی من دقیقا چیه؟ و جواب واضحی براش ندارم)، فقط داره منو از زندگی واقعی فراری میده، فقط بهم یه توهمی از پیشرفت میده، و من در کمال سادگی دلمو به این توهم خوش کرده ام و این ناراحتم میکنه و فکر میکنم فقط دارم وقت کُشی میکنم و بهتره بساطمو جمع کنم و برم پیِ نون باشم که خربزه آبه!

آره میدونی، من همیشه از ملموس نبودن حرفام و ملموس نبودن نتیجه ش توی زندگیم شاکی بوده ام، همیشه حس کردم وقتی هنوز در برطرف کردن نیازهای اساسیم مونده ام، نباید گُنده تر از دهنم حرف بزنم و به چیزایی که به من ربط پیدا نمی کنند فکر کنم. ولی میدونم ذهنم هیچ زمان نمیتونه باهام هم گام باشه، و احتمالا اگه روزی در حال مردن از گشنگی بودم، همچنان اصرار خواهد داشت با فلسفه بافی نیازمو برطرف کنه.

امروز یه ایده ای به ذهنم رسید که فکر می کنم میتونه از چند جهت کمکم کنه. اون ایده اینه که من هر روز یه گزارش مختصر از روزم و فعالیت هایی که در جهت رسیدن به اهدافم کرده ام بنویسم. انجام دادن این کار باعث میشه: 1) حس کنم در کنار فلسفه بافی و فکر کردن به چیزای انتزاعی، حرفای ملموس هم دارم. خب این حس خوبیه :) 2) به جهت فرار از شرم، احتمالا تلاش خواهم کرد کار مفیدی در طی روز انجام بدم و این منجر به نتیجه ی ملموسِ وبلاگنویسی در زندگیم خواهد شد. 3) حس کنم به زندگی واقعی، و به چیزی که واقعا هستم واقفم، و پذیرفتمش و از دیده شدنش ابایی ندارم، اینم حس خوبیه. 4) مخاطبین فرضی وبلاگم، به این نتیجه می رسند که با یه آدم واقعی طرفند.



+ دقایقی پیش، پیشنهاد یه مسافرت به کیش، از جانب خواهرم اینا را رد کردم، با وجود اینکه عمیقا میدونم تصمیم درستیست، بهم یادآوری میکنه چقدر موجود معذب غیرِ فانِ غیر راحتیم، و چقدر جریان عشق به من که میرسه متوقف میشه، و چقدر به روی تجربه های جدید بسته ام

ولی آیا از تمام اینا ناراضیم؟ به ظاهر آره، ولی میدونم انتخاب خودم هستن.

۲۸آبان

جریانی که توی پست قبل تعریف کردم (فارغ از اینکه جواب سوال هام چی باشه)، منو بیشتر از هر زمانی به این نتیجه میرسونه که "حتی اگه میترسم، وانمود کنم که شجاعم، که آرومم، که مومنم، که گُنده ام" و در کمال تعجب خواهم دید که همه باور خواهند کرد، جوری که شاید بعد از یه مدت این باور بقیه، باعث بشه خودمم به خودم باور داشته باشم که اوه، من همچین آدم با شهامتی بودم و خبر نداشتم :))

و فکر میکنم اتفاقا بقیه، گاها به همین نیاز دارند، به این وانمود کردنت، اونا دوست دارن تو قهرمان باشی، بزرگ باشی، در برِشون بگیری، یا شاید دوست دارند به این طریق بفهمند که تو خودتو ارزشمند میدونی و به خودت باور داری. در حالی که خودِ من از یه زمانی به بعد همیشه اصرار داشتم متواضع باشم، و متواضع بودن را با احترام گذاشتن هم ارز میدونستم. در ارتباط هام همیشه متواضعانه اجازه دادم که طرفم پشتِ رول بشینه (واضحه که منظورم معنی استعاریست)، در حالی که شاید من راننده بهتری بودم، و همچین تواضعی در حقیقت هم بی احترامی به توانایی خودم بوده و هم به درک طرفم.

نمیدونم. سخت شد :))

۲۸آبان

رفیقم به اینکه من در موردی که ازم مشاوره یا نظر کارشناسی میخواد، به کل تجربه ای ندارم چه برسه به اینکه تجربه ی موفقیت آمیزی داشته باشم تا شایسته ی مشاوره دادن باشم، دقت نمیکنه. براش فقط مهمه که حرفامو با اعتماد به نفس بزنم، و تشخیص بده که میتونه بهم تکیه کنه، امیدوار باشه و منو قهرمان خودش بدونه.

تا چند وقت پیش خودمم به اینکه تجربه ی موفقیت آمیزی در فلان مورد نداشته ام که بخوام حرفی در موردش بزنم، دقت نمی کردم و کافی بود کسی بهم اعتماد کنه، تا در نقش مرشد وارد صحنه بشم و صحنه را بترکونم :)

جدیدا بیشتر به خودم تذکر میدم که تو فعلا باید دهنتو ببندی و پاتو از این جریان بکشی بیرون، چون بی تجربه ای، تا جایی که طرف پیش رفته نرفتی، و نمی تونی درکش کنی و حرفات یه سری نصیحت تو هواست که استفاده ای نخواهد داشت، و بعضا شده که بعد از سخنرانیم، حتی اگه دوستم احساس رضایت میکرده، حسِ افتضاحی نسبت به خودم داشتم که "بدبخت، تویی که زندگیت فقط توی ذهنت جریان داره و کاملا انتزاعیه داری به کسی مشاوره میدی که زندگی را تمام و کمال لمس کرده؟"... ولی گاهی شک میکنم، واقعا اینطوره؟ لازمه که حتما اون مسیر را رفته باشم تا بتونم درک کنم و حرفایی بزنم که استفاده داشته باشن؟ آیا همینجوری بی تجربه نمیتونم چیزی بهش بگم که نیازش داره؟ آیا اصلا همه قراره تجربه کنن؟ شاید لازم باشه یه سری ها مثل من تمام تجربه را با ذهنشون شبیه سازی کنن و انتهاشو بفهمن :))



+یکی از اشکالات اساسی که از نظر خودم به پُست های وبلاگم وارده و بعضا باعث میشه حالم ازشون بهم بخوره اینه که، ملموس نیستن... گاهی وقتی می بینم سوال هایی میپرسم که جواب داده نشدن و جواب نداشتنشون هم آنچنان تفاوتی در زندگیم (از بیرون) ایجاد نمیکنه، حس میکنم فقط دارم حرف مفت میزنم و نوشتن توی وبلاگ هم یه راه فریبنده برای فرار از زندگی واقعی و سرپوش گذاشتن رو ترس هامه. و ای کاش دهنمو می بستم همچنان که ذهنمو خفه میکردم و به زندگی در معنای تجربی کلمه ش روی میوردم. (حتی اگر که زندگی در معنای تجربیش بسیار کُند و بی کیفیت باشه از نظرم)


++ دوست داشتن آدم ها، و خواستن حضورشون، حس بسیار دلخواهیست، منتها تا زمانی که شک نکردی مبادا دارم از سر باز میشم، مبادا داره بهم ترحم میشه، مبادا با بودنش داره منت میذاره و خودم خبر ندارم.

اونموقع دلت میخواد خرخره ی این آدم های دلخواه را بجوی، نکنه همچنان به خودشون اجازه بدن ترحم کنن.

۲۷آبان

تا یه سنی با خودم فکر میکردم خب اگر که فلانی را از خودم بزرگتر می بینم، تعجبی نداره چون سنش 10 سال ازم بیشتره، منم تا 10 سال دیگه بزرگ خواهم بود! تا 5 سال دیگه! تا 2 سال دیگه، تا سال دیگه و بالاخره از اون سن مذکور گذشتم، و هنوز اون حس بزرگ شدن را در رابطه با خودم نداشتم و حقیقتش اینه که هنوزم ندارم :)

در طی تمام این سال ها، بزرگ شدن را با چیزهای مختلفی هم ارز دونستم، با توسعه ی فردی، با کسب مهارت های مختلف، با اطلاعات، با تجربیات، با موقعیت اجتماعی، با پول، با استقلال، با ازدواج، با ارتباطات... خب البته در تعدادی از این زمینه ها پیشرفت داشتم، ولی لزومی نداره حتما به سطح بالایی از هر کدوم از اینا برسی تا بفهمی که امکانش هست حتی تمام اینا را داشته باشی ولی هنوز بزرگ نشده باشی، ضمن اینکه آدم های بزرگ لزوما تمام این ها را ندارن.

امروز داشتم فکر میکردم، چیزی که آدم های بزرگ شده (به قول خارجکیا grown up ها) را متمایز میکنه از همچون منی که خب همچنان خودم را بچه می پندارم، آرامششونه. اونها به طرز گستاخانه ای، حتی اگه استعداد و مهارت و اطلاعات کافی را هم نداشته باشن، آرومن، جوری که آدم دلش میخواد از یقه شون بگیره و کاملا جدی ازشون بپرسه خب لعنت بهت تو به چیت مینازی که آرومی؟ چرا فکر میکنی کافی هستی؟ چرا نگران نیستی که مبادا زندگی جوری که دلت میخواد پیش نره؟

به نظر نمیرسه کسی بهشون تضمین خاصی داده باشه، اونها فقط انتخاب کردند که به خودشون، و به شعور هستی ایمان داشته باشند، جوری که انگار واقعا تمام هستی تحت فرمان و کنترلشونه، و به همون سمتی داره پیش میره که اینها دستور داده اند. (مطمئنا تا به حال خلاف چیزی که میخواستن هم براشون اتفاق افتاده، ولی مهم نیست، مومن بودن همچنان انتخاب بهتری بوده.)


+بعله به نظر میرسه تلاش هام برای شکیل ساختن چیزی که میخواستم بگم و افزودن تعدادی جمله بهش، باعث شد یه سخنرانی انگیزشی ارائه بدم :)) لُب کلام اینه که امروز در رفتار یک آشنا که اتفاقا grown up می بینمش، دقیق شدم، و آرامشش را برای خودم طوری که گفتم تعبیر کردم :)

میدونی آدم های بی قرار از نظرم شبیه اون شاگردایی هستن که به تقلب دل خوش کرده اند و به خودشون ایمان ندارن.

۲۶آبان

به آن‌هایی که عاشق‌شان نیستم

خیلی مدیونم.

 

احساس آسودگی خاطر می‌کنم

وقتی می‌بینم کسِ دیگری به آن‌ها بیشتر نیاز دارد.

 

 شادم از این که

خواب‌شان را پریشان نمی‌کنم.

 

آرامشی که با آن‌ها احساس می‌کنم،

آزادی که با آن‌ها دارم،

عشق، نه می‌تواند بدهد،

نه بگیرد.

 

برای آمدن‌شان به انتظار نمی‌نشینم،

پای پنجره، جلوی در.

 

مثل یک ساعت آفتابی صبورم.

می‌فهمم

آن چه را عشق نمی‌تواند درک کند،

و می‌بخشایم

به طوری که عشق ، هرگز نمی‌تواند.

 

از دیدار، تا نامه

فقط چند روز یا هفته است،

نه یک ابدیت.

 

مسافرت با آن‌ها همیشه راحت است،

کنسرت‌ها شنیده می‌شوند،

کلیساها دیده می‌شوند،

مناظر به چشم می‌آیند.

 

و وقتی هفت کوه و دریا

بین‌مان قرار می‌گیرند،

کوه‌ها و دریاهایی هستند

که در هر نقشه‌ای پیدا می‌شوند.

 

از آن‌ها متشکرم

که در سه بعد زندگی می‌کنم،

در فضایی غیرشاعرانه و غیراحساسی،

با افقی که تغییر می‌کند و واقعی است.

 

آن‌ها خودشان هم نمی‌دانند

که چه کارهایی می‌توانند انجام دهند.

 

عشق درباره‌ی این موضوع خواهد گفت:

«من مدیون‌شان نیستم».

 

از ویسواوا شیمبورسکا

ترجمه‌ی ملیحه بهارلو



+از شعر های دلخواهم.

++ این روزا خیلی تلاش میکنم شهودم از عشق را در قالب یه تعریف شسته رُفته از کلمات بگنجونم، تقصیری هم ندارم بس که در تمام کانال ها و وبلاگ ها حرف در باب این فاجعه ست، و هر بار که ازشون میخونم، از غم و رنجی که به گفته ی خودشون در مسیر عشق دارن متحمل میشن و ازش فرارین، همش فکر میکنم یه چیزی اشتباهه. عاشق شدن باید حس دلخواه و دوست داشتنی ای باشه، بدون غم و بدون رنج! ولی اگه غم و رنجی هم واقعا هست نباید از انواعی باشه که ازش فرار می کنیم.
خب منم یه روزگاری برچسب عاشق را به خودم چسبونده بودم، و الان که به اون دوران فکر میکنم، اینطور به نظرم میاد که اونموقع چون هنوز خودم چیزی از نشونه ها و تبعات عاشقی را درک نکرده بودم، بیشتر داشتم ادا درمیوردم و تمام اون قصه ی رومانتیک درامی که همیشه شنیده بودم را به طرز بچگونه و ترحم برانگیزی به خودم تحمیل میکردم. البته مطمئن نیستم و فکر کنم بی انصافیه اینقدر مسخره جلوه دادن همه چیز :). ولی نمیشه کتمان کرد که اون احساسات رومانتیک کاملا سطحی بودن، و اون جنبه ی درام قضیه غمِ عشق نبود، غمِ بیشعوری و بی مهری طرفم بود :))

این روزا ولی عاشق یه آدم خاص نیستم و نمیشم، عاشق مهربونی و ویژگی های دلخواه آدما میشم، بیشتر عاشق مهربونی، و فکر میکنم همه ی آدمای مهربون، مقدسند و شایسته ی عشق ورزی و ستایش. دوست داشتن این آدم های مهربون، بسیار ساده و دلخواهه و هیچ غم و رنجی را شامل نمیشه، مگر زمانی که تمنای بودنِ همیشه شون، تمنایِ داشتنشون، در وجودم شکل میگیره، ولی حتی اون غم هم آزار دهنده نیست و منو فراری نمیده، چون بهرحال نمیتونم دست از دوست داشتنشون بردارم.

(هر بار که حس کنم ناخواسته یه موجود دوست داشتنی (با تعریف بالا) را آزار داده ام، یا با وجود تمام عشقی که در قلبم نسبت بهش حس میکنم، از خودم یک عوضی بدجنس در ذهنش ساخته ام، دلم میخواد متلاشی شم.)
۲۶آبان

باید به استاد زنگ میزدم، این کار برای یه آدم نرمال که روند معمول زندگی را پذیرفته و بدیهی میدونه و باهاش در صلحه و اراده شو تو این زندگی معمول دخیل نمیکنه، کاری نیست که سخت یا ترسناک باشه، ولی برای من، هر چی فکر میکردم، خب برای من هم قاعدتا سخت یا ترسناک نبود، ولی برای همین یه کار کوچولو من باید تمامِ خودم را جمع میکردم، و انجامش میدادم و در نتیجه همین یه کار کوچولوی احمقانه فشار روانی زیادی بهم میورد. اگه به ذهنم اجازه ی جولان دادن بیشتر میدادم باز تا حدی پیش میرفتم که کل فلسفه ی زندگی را میبردم زیر سوال، پس با وجود احترامی که برای تمام سوال های بی جوابم قائل بودم، قبل از اینکه ذهنم بخواد دست به کار بشه، گوشی را گرفتم دستم و شماره را گرفتم و بنگ، 2 دقیقه ی بعدش کارم انجام شد و راحت شدم.

نمیدونم بتونم برای تمام کارهای مشابهِ احمقانه ای که بهم فشار میارن هم این روند را در پیش بگیرم یا نه، ولی به نظر میرسه تنها راه حل باشه، مگر اینکه بخوام تا انتهای عمرم مشغول فلسفه بافی و جستجو برای پیدا کردن جواب هایی باشم که به نظر نمیاد قصدی برای پیدا شدن دارن. 

قانون اینه: به ذهنت توجه نکن و فقط انجام بده، تمومش کن.


البته بعضا این کارها نیستن که بهم فشار میارن، بلکه آدم هان، آدم هایی که نمیدونم، در قبالشون احساس وظیفه میکنم، و حس میکنم موقع حضورشون باید تماما هشیار و مشغول جواب پس دادن و برطرف کردن نیازهاشون، باشم، مثلا بچه ها، یا مثلا اعضای خونواده م. در مقابل آدم ها، جز اینکه ازشون فرار کنم، راهی به ذهنم نمیرسه، و خب این راه جواب نداده، چون آدما همه جا و همیشه بودند و هر چقدر ازشون فاصله بگیری باز هم نزدیک و نزدیک تر میان و گذشته از اون، من به فرار کردن حسِ خوبی ندارم و دلم نمیخواد فرار کنم، در این مورد نمیدونم باید چه کنم؟


+استادِ گرام امروز، میکروفون تلفن را آنچنان به حلقش چسبونده بود که حس میکردم هُرم نفس هاش و چه بسا لب هاش، واقعا رو لُپمه :)) خوب شد که مکالمه مون زیاد طول نکشید و گر نه شرمنده میشدم :)) just kidding


++ بچه ها (دو تا از خواهرزاده هام) اتفاقا الان اینجان، و روان من زیر یه بار 200 تُنی ست :) و تا به حال n بار تو ذهنم به خودم غر زدم که ننه بابای اینا چرا مسئولیت غلطی که کردن را نمیپذیرن؟ من کی گفتم بچه میخوام؟

دارن آهوی پیشونی سفید 1 را نگاه میکنن، پووووففف! خودم عمرا همچین فیلم احمقانه ای براشون اکران نمی کردم، مشکل اینجاست که آهوی پیشونی سفید 2 را سینما دیده بودند!

من نمیدونم کارگردان و سازنده ی این دو تا فیلم مسخره تا به حال یه انیمیشن خارجکی ندیده اند؟

۲۵آبان

سیروان داره داد میزنه: "دووووست دارم زندگیـــــــــــــــ رو"

و من به این فکر میکنم چه احترام وصف ناپذیری قائلم برای آدم های مهربون و خوشبین و فرکانس مثبتی که این خصلت های خوبشون از کودن بودن سرچشمه نگرفته :)

خودِ من در این دسته از محترمین جای نمیگیرم.

۲۴آبان


"وقتی راه رفتن  آموختی، دویدن را بیاموز
 و دویدن که آموختی ، پرواز را .
راه رفتن را بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود
 و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
 دویدن را بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است
 و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را بیاموز،  نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی
و پرواز را از یک درخت.
بادها، از رفتن به من چیزی نگفتند،
 زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را به یاد نداشتند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت."
 
                                                                                        عرفان نظر آهاری


+این تصویر، یکی از کارتون هایِ یکی از درس های "گفتگو در مورد کارتونِ" متمم هست، و اولین باری که دیدمش این شعر (خصوصا اون قسمت آبی رنگش) برام تداعی شد، و فکر کردم اون پرنده ی تو قفس هم از اشتیاقش برای آزادی به معرفتِ آزادی رسیده.
گاهی به طرز نارسیستیکی فکر میکنم من اون پرنده ی تو قفسم، و این شعر در وصف منه :)