how to be a total asshole

حتی الامکان هم کلام نمیشم باهاش، نصیحت ها، غر و لند ها و سرکوفت زدن هاش را نشنیده می گیرم، دستورهاش را اطاعت نمیکنم، و به غم و نگرانیش (که مسببش را من میدونه) اهمیتی نمیدم و بعضا بهش میخندم و مسخره ش میکنم، فکر کنم هیچ کسی نتونه عوضی تر از من باشه در حق مادرش! مادری که بهشت زیر پاشه! با این وجود به خودم حق میدم و این روش را تنها روشی میدونم که میتونه منو با وجود تمام تحقیرها و فرکانس های منفی ای که از سمت مادر بهشتیم به سمتم روونه میشه، سر پا نگه داره. فقط این روشه که بهم اجازه میده سرمو بالا بگیرم و حس کنم شایسته ی زنده بودنم.

نمیدونم اگه برم پیش روانپزشک، تشخیصش آیا این هست که مرض روانی من، افسار و کنترل رفتارم را ازم ربوده و باید هر چه زودتر بستری و درمان شم (با دارو)، یا اینکه اونم مثل خودم فکر میکنه من کاملا به اختیار و اراده ی خودم و محض ادب کردن مامی و چه بسا کمک کردن بهش، یک عوضی تمام عیارم!

گیریم که اونم مثل خودم فکر کنه، ولی آیا واقعا ادب کردن مامانم لازمه؟ آیا نتیجه ی تمام این نامهربونیا، میشه همون چیزی که من میخوام؟ آیا من بالاخره احترامی که شایسته ش هستم را از جانب مامان عزیز بهشتیم دریافت خواهم داشت؟ :))

فعلا که نمیدونم.


+با با با دل دیوونه م، نه نه نه نمیتونم/ به به به غیر از تو، عاشق کسی بمونم

الهه ۰ نظر ۰ لایک

...

+یکی از نشانه های بلوغ و بزرگ شدن، مطمئنا اینه که افق نگاهت بلند مدت بشه و هر اتفاق یا واکنشی نظرت را به کل، نسبت به خودت، به برنامه ی زندگیت، به پروژه ای که خیلی وقت نیست شروعش کردی، یا به ارتباطت عوض نکنه، و نخوای که همین الان تکلیفت را باهاش مشخص کنی. مثلا من الان بعد از گذشت یک ماه از نوشتنم توی این وبلاگ، قرار نیست تصمیمی در مورد عوض کردن یا نکردن سرویس دهنده م، یا حذف این مطالب و شروع دوباره ی وبلاگم، بگیرم، بلکه باید صبور بمونم، تلاش کنم با این فضا ارتباط بگیرم و بهتر بنویسم، و اگه بعد از یک سال همچنان این مشکل را داشتم اونموقع میتونم بزنم بترکونمش! :)) همچنین فکر میکنم یکی دیگه از نشونه های بلوغ که شاید یکی از نتایج نشونه ی قبلیست، اینه که قادر به شنیدن نظرات متفاوت و احیانا مخالف با نظر خودت هستی، ولی هیچ کدومشون نمیتونن نظرِ مستقلی که داری را 180 درجه اینور اونور کنن.

+هر چی میگذره بیرون اومدنم از این خلوت، و تحمل زندگی معمول و ارتباط های معمولِ اون بیرون برام سخت تر و انرژی بر تر میشه، میدونی؟ حس میکنم بیرون اومدنم همانا و از دست دادن خودم همانا! حس میکنم مشغول میشم و زندگی از دستم میره. البته که در این خلوت هم من دارم به نحو غیرمفیدی (از نظر بقیه) خودم را مشغول میکنم، ولی اقلا اینجا مشغول بودنم در کنترل خودمه و هر آن که خواستم میتونم مشغول نباشم.

+دیشب با خودم فکر کردم، فردا دوباره قدم هام به سمت خوشبختی (در معنای معمول کلمه ش) را از سر می گیرم، بلافاصله اون بچه ی مریض لجباز تنبل درونم که دلش میخواد من همش مشغول فلسفه بافی باشم، ازم پرسید، چرا میخوای خوشبخت شی؟ و خب من بعد از تمام جستجوهایی که به این نتیجه رسوندنم که هیچی مهم نیست، یا بهتره بگیم هیچ چیزی از چیز دیگری مهم تر نیست، جواب قانع کننده ای نداشتم بهش بدم.

+شاید طبق دو تا بند بالا بشه نتیجه گرفت، چیزی که در حقیقت برای من مهمه، اینه که زندگی را از دست ندم، زنده باشم و آگاه از اینکه زنده ام. فارغ از اینکه در نظر دیگران خوشبختم یا بدبخت، موفقم یا ناموفق.
الهه ۰ نظر ۰ لایک

...

+یه روز ناامیدی، فکر میکنی به انتها رسیدی، نه بهتر شدنی در کاره و نه بدتر از این امکان داره... فرداش می بینی زندگی همچنان ادامه داره... 

میدونی؟ من فکر می کنم زندگی بعضا شوخی های بیرحمانه ای میکنه، ولی هنوز از لبخندش مهربونی میباره. حس میکنم میخواد ادبم کنه، کاملا واقفه به اینکه داره باهام چیکار میکنه، واقفه به اینکه ممکنه به کشتنم بده، ولی میدونه که این ادب کردن برام لازمه، برای اینکه ترس های بیشتری از وجودم حذف شن و بتونم تجربه ای متفاوت تر و بهتر باهاش داشته باشم.


+مادامی که با خودت حال میکنی و از خودت فرار نمی کنی، ابراز عشق، ابراز نیاز و حتی افتادن به پای کسی که مطمئن نیستی دوستت داره یا حتی مطمئنی که دوستت نداره، کاری به غرورت نداره، تحقیر کننده نیست، اتفاقا به نظرم علاوه بر اینکه حرکت بانمک و جسورانه ایست، خیلی هم لذت بخشه :)


+امروز همش دلم میخواست یه کُپی از خودم (ترجیحا هانیبال لکترِ وجودم)، کنارم بود، تا همدیگه را هم به لحاظ فیزیکی و هم به لحاظ روانی میترکوندیم، دلم میخواست از تمام ضعف ها و انگیزه های احمقانه و شرم آور من خبر داشت و اونا را به روم میورد و شکستم میداد، میکشتم، ترس هامو میکشت، مطمئنا با وجود تمام اینا باهاش میخندیدم، و وقتی آش و لاش کنارش افتاده بودم، عمیقا میدونستم که نمیتونم بیشتر از این عاشق باشم.



*از این وبلاگم بدم میاد! حس میکنم توش نه آزادم و نه باشکوه، سرمو انداختم پایین و قوز کردم... نمیدونم چه کرمی بود که وبلاگ قبلیمو در نهایت شکوه و عظمت حذفش کردم! :)

الهه ۰ نظر ۰ لایک

shut up, shut up, shut up

+هیچ چیزی بیشتر از اینکه عزیزانم فکر میکنن با غر زدن و ابراز نگرانی و برانگیختن عذاب وجدان در وجود من، دارن کاری قهرمانانه و حامیانه در حق من میکنن، عصبانیم نمیکنه. منی که این روزا ژولیده و ناامید و ساکتم و تنها انتظارم ازشون اینه که دهنشون را ببندن.


++چند روز پیش در کمال ناباوری کشف کردم که، عه، ببین، من حتی در خلوت خودم هم خودمو سانسور میکنم و در حضور خودم هم معذب و منقبضم، به خودم هم نمی تونم پناه ببرم و تنها عامل این پدیده را در داشتن یه خونواده ی غیرحامی و رو اعصاب دیدم، که همون اندازه که عاشقشونم همون اندازه هم ازشون متنفر و عصبانیم.


+++میدونی چی ناامیدم میکنه؟ اینکه هر حرکتی که تا به حال کردم، زندگی را برام سخت تر کرده. من مرد روزای سخت نیستم خداجونم، چرا این نمیره تو مخت؟ من میخوام تن پروری و تنبلی را انتخاب کنم، روشنه؟ سوختنِ بعدش را هم می پذیرم.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

acceptance

بعضا اتفاق افتاده که به نقاط ضعفی که شاید واقعا نداشتمشون، اعتراف کردم. چون اولا تواضع و شهامت از ارزش هام بوده اند و فکر میکردم اعتراف جلوه ایست از این ارزش ها و دوما، فکر میکردم اعتراف یعنی پذیرش اون نقاط ضعف و عبور کردن ازشون. ولی دقت نمی کردم به اینکه به زور و با عجله نمیتونم بپذیرم و عبور کنم.

و عمیقا همیشه میدونستم هنوز نیمه ی تاریکی در وجودم هست که حتی اگه با صدای بلند هم جارش بزنم، بهرحال زمانی که اراده م دخیل نیست ناخودآگاه سعی میکنم که سانسورش کنم.

ولی در طی هفته های اخیر و اتفاقاتی که افتاده، که البته اصلا اتفاقات با اهمیت یا قابل عرضی نبوده اند، ولی چون من دغدغه مند این بحث "پذیرش" بوده ام، برام معنی پیدا کرده اند، و حس میکنم چیزی را کشف کرده یا شاید یک گام به پذیرش نزدیک شده باشم، پس اینجا می نویسمش.

اول یه نکته در مورد اعتراف، اینکه اعتراف ظاهرا اینجوری شناخته شده که در مقابل آدم های دیگه باید انجام بشه، ولی من فکر میکنم سخت ترین و اتفاقا ارزشمندترین قسمت کار، اعتراف در مقابل خودته.

و دوم اینکه، به نظر من پذیرش، همین اعتراف در مقابل خوده، همین که بتونی در خلوت خودت، در عین اینکه کلی احساسات مختلف تو وجودت در حال جولانن، و اصرار داری به هر دستاویزی چنگ بزنی و از شر احساسات دردناک خلاص بشی، بتونی چیزی که موجب این احساسات در تو شده را همونجور که اتفاق افتاده با خودت مرور کنی و حقیقت را به خودت بگی. چه اتفاقی افتاد، چه معنی ای برای تو داشت، و کدوم معنی تو را ترسوند و احساسات دردناک را در وجودت برانگیخت.


+میدونم خیلی غیر قابل فهم نوشتم، ولی این فعلا یه پیش نویس برای خودمه تا زمانی که به این شهودم اشراف پیدا کنم، و بتونم ملموس تر بنویسم.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

...

من اینجوریم که اگر از آدمی که قبولش دارم، بخونم یا بشنوم که یه رفتاری بده، زشته، سطح پایینه، از ضعف سرچشمه میگیره، و خب خودم هم کم و بیش قبولش داشته باشم، خواه ناخواه این تذکر یه جای ذهنم حک میشه و از اون به بعد یه قسمتی از مغزم مسئول این میشه که تمام شاخ و برگ اون رفتار را بچینه و اجازه نده که چیزی ازش به بیرون نشت کنه و راستش از اون به بعد برام اهمیت پیدا میکنه که آدم هایی که قبولشون دارم و دوستشون دارم، همچون قضاوتی در موردم نداشته باشن، برام مهم میشه که منو عضو اون دسته ای بدونن که این رفتار ازش سر نمیزنه.
مثلا من دوست ندارم در نظر کسایی که برام مهم هستند و ازشون حساب میبرم، ذره ای بی ادب باشم، و گاهی میشه که برای مزاح بی ادبی میکنم، ولی بعدش به طرز بدبختانه ای تا یه مدت مدیدی از خودم شرمنده ام، و حس بدی دارم، و خب شرمندگی بدترین تنبیهه، و من برای فرار از این تنبیه هر چقدر که لازم باشه تلاش خواهم کرد.
در طی این روزها و این سال ها، از اینجور فیلترها زیاد به ذهنم اضافه شده.
خب این خیلی خوبه که من اینهمه حواسم به گفتار و رفتارم باشه، ولی میدونی یه بدی بزرگی داره و اون اینه که زندگی گاهی ماهیت giftگونه ش را برام از دست میده، و تبدیل میشه به یک وظیفه ی طاقت فرسا.
گاهی فکر میکنم شاید من مثلا واقعا بی ادبم، و به سختی و با تلاش فراوان دارم خودمو سانسور میکنم که کسی نفهمه بی ادبم، و این یعنی اینکه من هنوز به اون درکی نرسیدم که مودب بودن برام التزام اختیاری باشه، که غیر از مودب بودن انتخابی نداشته باشم، و برام سوال میشه که آیا واقعا این سانسور ارزشمنده؟ ولی از یه طرف دیگه میدونم رها کردن هم نتیجه نمیده، اینکه من به خودم اجازه بدم هر اندازه دلم میخواد بی ادب باشم هم واقعا جواب مسئله ی من نیست، چون تا به حال امتحانش کردم.
پس چطور میشه که هم زندگی تبدیل به وظیفه نشه و هم من بی ادب نباشم؟ :) شاید به کل جای اشتباهی ایستادم که همچین سوالی برام مطرحه، کجا باید بایستم؟

+بی ادبی البته که یک مثال سطحی و پیش پا افتاده ست.
الهه ۰ نظر ۰ لایک

i will not be a victim

قربانی شرایط بودن از نظر من بی کلاسه، میدونی؟ قربانی آدم ها بودن که دیگه افتضاحه، و اگه یه آدم خاص، تو را به زانو دراورده باشه، بهتره تا دیر نشده یه تیر تو مغز خودت خالی کنی

شخصیت ایده آل توی ذهن من، اون شخصیتیست که کاملا قدرتمندانه مسئولیت تمام زندگیشو بر عهده گرفته، با شکنجه هم حاضر نیست بپذیره که در طی زندگیش چیزی وجود داشته که انتخاب خودش و تحت کنترل خودش نبوده باشه، یا کسی قادر بوده ناراحتش کنه، یا به کسی نیاز داشته، یا در هیچ ارتباطی ذره ای آسیب دیده،

و من هم نمیخوام بی کلاس باشم، میدونی؟ حتی در خلوت خودم.

این میشه که گاهی مثل امروز، حس میکنم قلبم داره خفه میشه، تو مُشت احساس های سرکوب شده م فشرده شده، و از اونجایی که بسیار مسئولیت پذیره در جهت خونرسانی و این حرفا :)، هر آن امکان انفجارش هست.

الهه ۱ نظر ۰ لایک

...

یکی از دوستانم همیشه از شرایط بیرونی (شرایط ایران) گله مند بود و اصرار داشت که قربانی این شرایطه، در مقابل، من همیشه با خودم درگیر بودم و از خودم طلبکار که دنیای بیرون انعکاس دنیای درونته، دنیای درونیتو بساز تا بیرون هم بهشت بشه. برای ایشون همیشه باید یکی میبود که در مشکلات به کمکش بیاد و بهش حس خوبی بده، و من همیشه اونی بودم که به خاطر مشکلاتم باید به دیگران (خونواده ی عزیزم) دلداری می  دادم که عیب نداره، درستش میکنم، شما خودتون را ناراحت نکنید، ایشون معمولا از همه ی عالم طلبکار بود که چرا هواشو ندارن و تنها خواسته ی من همیشه این بود که به خودم واگذار شم، همیشه از رفتن حرف میزد و من همیشه با خودم میگفتم چیزی که باید درست بشه، سبک زندگی و طرز تفکر منه! ایشون الان چند ماهیست آمریکاست و من همچنان مشغول کلنجار رفتنم با ننه بابا. به نظر میرسه باید به یه سری چیزا شک کنم :)



+انیمه ی "صدای خاموش" را دیدم، با وجود اینکه در top هام دسته بندی نمیشد و آنچنان هم موقع دیدن، باهاش ارتباط برقرار نکردم، ولی انگار بهونه ای که برای گریه کردن لازم داشتم را بهم داد و الان هیچ جوره نمیتونم جلوشو بگیرم.  :))

البته از یه لحاظ از یه جایی به بعد احساس نزدیکی می کردم با شخصیت اول داستان: در چشمش، رو صورت تمام آدم ها، یه ضربدر پت و پهن گنده بود، و چیزی از صورتشون مشخص نبود و این به این معنی بود که نمیتونست به چهره ی آدم ها نگاه کنه، یا اونها را نمی دید. منم خیلی وقته نمی بینم، نه صورت آدما را، و نه هیچ چیز دیگه را، نگاه میکنم، ولی نمی بینم، چون در سیر و سفر در درونم هستم، ذهنم کاملا مشغولم داشته، کاملا مشغول خودمم، مشغول درست کردن خودم، مشغول برطرف کردن عیب و ایرادام. دلم میخواد بیام بیرون.


*ولی حقیقتا احمقانه تر از این درد هیچ زمان نتونستم پیدا کنم، که من موقع مشکلاتم باید بقیه را دلداری بدم! باید مطمئنشون کنم از اینکه غریزه م کار میکنه، باید مطمئنشون کنم که من هم ایگویی دارم و از اونجایی که هنوز فناء فی الله نشدم از این ایگو مراقبت خواهم کرد.

و اینقدر این جریان فجیع و خیطه، که گاهی حس میکنم کم مونده مامانم بهم، بگه: "الهه نفس نکشیدی، هیچ حواست هست نفس نکشیدی؟ اخه تو چرا اینقدر منو اذیت میکنی؟ چرا نمی فهمی باید نفس بکشی، یالا نفس بکش!"

الهه ۰ نظر ۰ لایک

Thought for today 2

"وقتی با نویسنده‌ای مواجه شدید که واقعاً حرفی برای گفتن به شما دارد

هر چه را هر جا نوشته بیابید و بخوانید.

این شیوه در مقایسه با پراکنده‌خوانی از اینجا و آنجا، عمیق‌تر و اثرگذارتر است.

پس از خواندن تمام نوشته‌های آن نویسنده،

به سراغ نوشته‌های کسانی بروید که روی آن نویسنده تأثیرگذار بوده‌اند؛

یا آن‌ها که نوشته‌ها و گفتارشان به کارهای او ربط دارد.

با این شیوه، آجر به آجر دنیای شما به شکل حیرت انگیزی روی هم بنا می‌شود."

                                                                                         جوزف کمبل



+این جمله را هم از دو سه روز پیش که تو خبرنامه ی متمم خوندمش، بک گراند ذهنم مدام داره تکرار میشه. و همش فکر میکنم که کاملا درسته و مطمئنا مطالعات اینجوری نتیجه ی قابل توجه تر و تضمین شده تری خواهند داشت.

الهه ۰ نظر ۰ لایک

Thought for today

"برای به تاخیر انداختن مرگ

میتوانید رنج بکشید

ریسک کنید

از دست بدهید

خطا کنید

از داشته هایتان به دیگران ببخشید

اگر از همه ی اینها اجتناب کنید

همین الان مرده اید."

                                   آنائیس نین


+خوندن متن پُست یکی از دوستان و نظری که دوست دیگری براشون گذاشته بود، مضمون این جمله را برام تداعی کرد، و رفتم تو میل باکسم گشتم و پیداش کردم که اینجا هم داشته باشمش. میدونی، راستش تعجبمو برمی انگیزن کسایی که همچنان و همیشه اصرار دارن به شدت و حدت تو را از خطر کردن باز دارند، و شده تهدیدت هم می کنند که حق نداری خطر کنی و اگه خطر کردی نه من نه تو! و با این رفتارشون مدعی دوستی هستند و فکر میکنند اینجوری دارند بهت عشق می ورزند.

عده ی دیگه ای هم هستند که در قبال کمک هایی که بهت میکنن و انرژی ای که برات میذارن به ظاهر چیزی ازت نمیخوان، ولی بعدها میفهمی که هزینه ی کارایی که برات انجام داده اند، عزت نفست بوده که بعدش با تحقیر کردنت ازت گرفته اند.

دارم فکر میکنم کلا دوستی و عشق ورزی بدون هزینه امکان نداره و باید دقت کنیم که هزینه ش دقیقا چیه و آیا میخواییم بپردازیمش یا نه؟

الهه ۰ نظر ۰ لایک
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.