۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۷ ثبت شده است

97-12-28-2

  • الهه
  • سه شنبه ۲۸ اسفند ۹۷
  • ۲۰:۳۲
  • ۰ نظر
سال 98 خیلی یهویی و بی مقدمه اومد، اینطور نیست؟ من طبق معمولِ همیشه سورپرایز شدم، البته در حقیقت از اوایل اسفند سورپرایز شده ام، و این بهم کمک کرده در زمان باقی مونده، کمی تا اندکی خودمو آماده ی فاجعه ی پیش رو، یعنی سالِ نو، کنم :) مبادا لحظه ی تحویل سال، سکته را بزنم. just kidding
از این که بگذریم، از اونجایی که برنامه ریزی ها کرده ام برای سال 98، حس خوبی بهش دارم و فکر میکنم از اون سال هایی خواهد بود که من به دوران درخشش پیشینم برمی گردم و همون موجود موفقی میشم که برای برادرزاده، خواهرزاده ها نقش الگو را داره. اگرچه از دِدلاین کلی از برنامه هایی که باید به اتمام میرسیدن و هدف هایی که محقق می شدن، تا مصداق یک موجود موفق باشم، گذشته. :)) آخ که چقدر تمام این حرفا خنده دارن، و فقط کسی میتونه خنده دار بودنشون را درک کنه که در متن زندگی من بوده باشه :دی
یه چیزی که در مورد سال جدید هیجانزده م میکنه اینه که نامه ای که اوایل، شایدم اواسط 97 تو این وبسایت برای خودم نوشتم و فرستادم، به دستم میرسه، چیزایی که نوشتم برگرفته از احساس همون لحظه و همون روزم بود و یادم نیست که دقیقا چی نوشته ام، ضمن اینکه در طی این ماه ها کلی عوض شده ام و میشه گفت خودِ چندین ماه پیشم را درست و حسابی به خاطر نمیارم، و اینا هیجان انگیزش میکنه، اینکه بفهمم همونی شده ام که دلم میخواسته، یا شاید بهتر از اون، هوم، خیلی دلخواهه. و به خاطر این حس دلخواه یه نامه ی دیگه هم دو سه روز پیش برای خودم فرستادم و دوست دارم از این به بعد هر از چند ماهی این کارو بکنم، و توصیه ش می کنم :)
همچنین از سال پیش تصمیم گرفته ام علاوه بر اهدافی که برای سالم مشخص میکنم، یه تِم (یا یک اسم) هم برای هر سالم مشخص کنم، تِم را اگه بخوام تعریف کنم باید بگم همون هدفه، منتها انتهایی نداره و رسیدنِ بهش معنی نمیده، قراره بک گراندِ ذهنت باشه و تلاش کنی در تمام ابعادِ زندگیت، لحاظش کنی و قدم های کوچیکی به سمتش برداری، میشه گفت یه چیز تو مایه ی همون ارزش های زندگیست، منتها تو آگاهانه انتخاب میکنی که امسال به فلان ارزش، اهمیت بیشتری بدی. در هر صورت تمِ پارسالم، تمِ نظم،برنامه ریزی و مدیریت بود که تقریبا این اواخر بیشتر تونستم نمودش را تو زندگیم ببینم، و خوشحالم از این بابت. امسالم هم در ادامه ی پارسال دوست دارم، سال آماده بودن و به استقبالِ زندگی رفتن (به استقبال تمامِ برنامه و اتفاق ها) باشه، و آنچنان با برنامه ریزی و از قبل فکر شده، پیش برم که دیگه هیچ تاریخ و مناسبت و اتفاقی سورپرایزم نکنه، همچنین تعلل را بذارم کنار و کارهایی که باید انجام بدم را انبار نکنم و در سریع ترین زمان ممکن، برم سراغشون.



+اینو امروز 1 فروردین تکمیلش کردم ولی خب همونطور که از تاریخش پیداست، 28 اسفند قرار بوده پُست بشه.

97-12-28

  • الهه
  • سه شنبه ۲۸ اسفند ۹۷
  • ۲۰:۰۳
  • ۰ نظر

خودمو شبیه یه بچه ی نازنازی می بینم که هر از چندی قهر می کنه میذاره میره و بعدش چون جایی نداره بره، باز دوباره به قول مامی، سرشو میذاره جای کیونش :)) و برمیگرده.

خب من برگشتم (به همین سرعت) چون چند دقیقه پیش داشتم آرشیو نوشته های قبلیمو (که در قالب pdf برای خودم ذخیره کردم) میخوندم، و فهمیدم اگه یه همچین وبلاگی (که بهم این حسو بده که ممکنه کسای دیگه ای هم بخوننم) را نداشته باشم، هیچ زمان سعی نخواهم کرد خوب بنویسم، و گرفتن این امکان از خودم به معنی گرفتن فضای شکوفا شدن از خودمه، ضمن اینکه، یادم نرفته که اینجا را برای عبور کردن از چیزی که هستم ساخته ام و این برام ارزشمند بوده و هست.

ولی مشکلی که باهاش مواجه بودم و باعث شده بود دلم بگیره از خودم و البته بیشتر از دیگران، همچنان سر جاش هست و حل نشده. 

خب من همیشه سعی کرده ام که وبلاگم علاوه بر اینکه به خودم برای عبور کردن کمک میکنه و فضاییست برای شکوفا شدنم، مطالبش حتی الامکان الهام بخش یا مفید باشن برای کسی که وقتشو گذاشته و میخونه. و این تلاش من، این انتظار را برام آفریده که دلم بخواد گاها از طرف مخاطبم هم دلگرم بشم ولی تا به حال به اندازه ی کافی دلم گرم نشده. 

تو کتاب این سو و آنسوی متنِ عباس معروفی، یه جایی حرفی با این مضمون گفته که هنرمند، حق داره دیده بشه، حق داره که مورد توجه باشه، و من فکر میکنم بلاگرها (همین ماها که نمیدونم برچسب بلاگر بهمون میچسبه یا نه) هم زمانی که تلاش می کنن الهام بخش باشن و خوب بنویسن، حق دارن خونده بشن، و حق دارن که این به اطلاعشون برسه، تا بفهمن که تلاششون هرز نرفته. البته میدونم نه کسی از من خواسته مفیت باشم، نه من میتونم از مفیت بودنم مطمئن باشم و نه حتی اگه یقیناَ مفیت بودم، یقه ی کسی را بچسبم که حالا که بهت کمک کردم چرا دلمو گرم نمی کنی؟ 

تا به حال هم غرورم اجازه نداده بود به تمام این اعتراف کنم و اصرار داشتم بخشنده و بزرگوار بمونم و انتظاراتو صفر نگه دارم، ولی این بار گفتم دیگه من که بچگی کردم، اجازه بده بچگی را به حد اعلاش برسونم و بگم بهتون که خیلی بدید که دوستم ندارید :) ضمن اینکه فکر کردم بهتره حسی که دارم و اندازه ای که بچه هستم را علی الحساب بپذیرم، و در نتیجه ش بتونم ازش عبور کنم :)


+غرور لعنتی، همیشه موجب سرکوب احساس های آدمیزاد میشه.

خیلی دلم گرفته از خیلیا

  • الهه
  • دوشنبه ۲۷ اسفند ۹۷
  • ۱۷:۰۷
خاطرتون هست گفتم، دارم بلد میشم از وبلاگم مثل یک ابزار استفاده کنم؟
فکر نکنم بلد شده باشم
هنوزم بین من و وبلاگم، اونی که داره خدمت میکنه، منم. 
چرا؟
چون بلد نیستم حضورمو فارغ از خدمتی که میکنم، ارزشمند بدونم و دوست بدارم
و از این بابت دلم از خودم و همه گرفته ست.
همه ای که حتی به دریافت ماهیت خدمت گونه ی خدمت هام وقعی ندادند.

حالم از خودم و همه بهم میخوره
به جای خداحافظی فاک فینگرم تقدیم بهتون. :)
شاید برگردم، 
شاید همین فردا،
به شرطی که یاد گرفته باشم خودمو دوست بدارم 
به همان اندازه، 
که دلم میخواهد
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.