برای عبور کردن

بلندی های بادگیر

۰ نظر

صد و پنجاه صفحه ی باقیمونده از "بلندی های بادگیر"ِ امیلی برونته را دیشب تماما سر کشیدم، بعد از خوندن "جین ایر"ِ شارلوت و لذت بردن ازش، و دیدن فهرستی از برترین های تاریخ ادبیات که "جین ایر" توش نبود ولی "بلندی های بادگیر" بود، خیلی مشتاق بودم که "بلندی های بادگیر" را بخونم، و خیلی با اشتها و با انتظارات بالا رفته بودم سراغش. خب باید بگم که در اون حد اغوام نکرد، و شاید حتی "جین ایر" را ترجیح دادم بهش. با این وجود یک "کتاب" بود، یک "رمان" بود و امکان نداره که از خوندنش پشیمون شده باشم یا چیزی یاد نگرفته باشم :)

ضعف اساسی داستان از نظر من، این بود که اولِ کار، یه جورایی یه دید کلی از انتهای داستان به من داد، تونستم حدس بزنم که در این بین چه اتفاقاتی افتاده و بعد از اینکه این حدس ها را زدم فقط بی صبرانه منتظر بودم که خب بعد از اون چی، ولی برای اینکه اینو بفهمم باید سیصد و خورده ای صفحه در توصیف این اتفاقات میخوندم که یه مقدار حوصله مو سر برد. و یه نکته ی دیگه ای هم که بود، این بود که سرنوشت شخصیت اصلی داستان، اولا که یک مقدار دور  از واقعیت بود و دوم اینکه از نظرِ منِ مخاطب اهمیتی نداشت، برای من اهمیتی نداشت که انتهای "هیت کلیف" چی میشه، برای من شاید انتهای "ایزابلا" و بعد از اون "کاترینِ دختر" و البته "هیرتن" خیلی خیلی مهم تر بود، و خدا رو شکر کردم که این شخصیت ها تقریبا عاقبت به خیر شدند. :))

و چیزی که بیشتر از همه این داستان به من یاد داد و میتونم بگم بذرش را در وجودم کاشت، این بود که صبور باشم. ارزششو داره :) زندگی هیچ زمان یه جور نمیمونه، میگذره، بهتره که عجله نکنم. دیگه اینکه بهم یاد داد، نمیتونم آسیب ناپذیر باشم، ولی چه اشکالی داره اگه آسیب پذیر باشم، چه اشکالی داره اگه حتی درد جسمی متحمل بشم ولی رشد کنم، و برای بار nام به این نتیجه رسیدم اون چیزی که اذیت میکنه، خودِ درد نیست، ترس از درد کشیدنه. دیگه اینکه تصمیم بگیرم، و عاشق باشم، و از تصمیمم کوتاه نیام، حتی اگه واکنش اطرافیانم چیزی نبود که من میخوام، ولی من از عشق ورزیدن کوتاه نیام، و اجازه ندم که اونها جهت بدن بهم، اجازه ندم که ترسی که در وجود اونها هست در وجود منم ریشه بده، چون عاشق بودن برای خودم خوبه.

۰

می نویسم...

۰ نظر

اینجا را برای نوشتن آماده کرده بودم، نه هر جور نوشتنی، نوشتنی که بتونم همه جا معرفیش کنم و بگم اینجا را من مینویسم. برای همین آدرس مستقل خریدم، با اسم و فامیلی خودم ساختمش، قالبش را اینجوری درست کردم و پست اولم را اونطور نوشتم. آماده ش کرده بودم برای نوشته هایی که مفتخر باشم که من نوشتمشون، نوشته هایی که خونده بشن، ازشون استفاده بشه، یا خونده بشن و حس همدلی را بربیانگیزن یا حداقلش خونده بشن و ازشون لذت برده بشه.

ولی با توجه به این گپ بزرگی که بین درست کردن این وبلاگ و نوشتن اولین نوشته از اون نوع، افتاده، به نظر میرسه رسالت من، نوشتن همچون نوشته هایی نیست، رسالت من فلسفه بافییست :)، رسالت من ایستادن خارج از گود زندگی و برانداز کردنشه، رسالت من فکر کردنه و فکر کردن و فکر کردن :)) رسالت من خودافشاییست، یه چیز تو مایه های همین پست، ولی واقعا چیزی را از درونم افشا نمیکنه. باید اعتراف کنم که هنوز خودم هم درونم را لمس نکرده ام که بخوام ازش بنویسم.

با این حال مینویسم، امیدوارم روزی از اون دست نوشته ها هم اینجا داشته باشم :)

۰

گریستن نتوانستم...

۳ نظر


نه پیش دوست، نه در حضور غریبه، نه کنج خلوت خود، گریستن نتوانستم...

۱
"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

و از این جهت اسم اینجا "برای عبور کردن" است.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان