To Pass

To Pass

"عبور کردن" حسی ست که موقع نوشتن تجربه ش می کنم، عبور کردن از چیزی که در حال حاضر فکر میکنم، میدونم، باور دارم، یاد گرفته ام، یا انجام میدم، عبور کردن از اینی که الان هستم.

بایگانی
۱۸آبان
من اینجوریم که اگر از آدمی که قبولش دارم، بخونم یا بشنوم که یه رفتاری بده، زشته، سطح پایینه، از ضعف سرچشمه میگیره، و خب خودم هم کم و بیش قبولش داشته باشم، خواه ناخواه این تذکر یه جای ذهنم حک میشه و از اون به بعد یه قسمتی از مغزم مسئول این میشه که تمام شاخ و برگ اون رفتار را بچینه و اجازه نده که چیزی ازش به بیرون نشت کنه و راستش از اون به بعد برام اهمیت پیدا میکنه که آدم هایی که قبولشون دارم و دوستشون دارم، همچون قضاوتی در موردم نداشته باشن، برام مهم میشه که منو عضو اون دسته ای بدونن که این رفتار ازش سر نمیزنه.
مثلا من دوست ندارم در نظر کسایی که برام مهم هستند و ازشون حساب میبرم، ذره ای بی ادب باشم، و گاهی میشه که برای مزاح بی ادبی میکنم، ولی بعدش به طرز بدبختانه ای تا یه مدت مدیدی از خودم شرمنده ام، و حس بدی دارم، و خب شرمندگی بدترین تنبیهه، و من برای فرار از این تنبیه هر چقدر که لازم باشه تلاش خواهم کرد.
در طی این روزها و این سال ها، از اینجور فیلترها زیاد به ذهنم اضافه شده.
خب این خیلی خوبه که من اینهمه حواسم به گفتار و رفتارم باشه، ولی میدونی یه بدی بزرگی داره و اون اینه که زندگی گاهی ماهیت giftگونه ش را برام از دست میده، و تبدیل میشه به یک وظیفه ی طاقت فرسا.
گاهی فکر میکنم شاید من مثلا واقعا بی ادبم، و به سختی و با تلاش فراوان دارم خودمو سانسور میکنم که کسی نفهمه بی ادبم، و این یعنی اینکه من هنوز به اون درکی نرسیدم که مودب بودن برام التزام اختیاری باشه، که غیر از مودب بودن انتخابی نداشته باشم، و برام سوال میشه که آیا واقعا این سانسور ارزشمنده؟ ولی از یه طرف دیگه میدونم رها کردن هم نتیجه نمیده، اینکه من به خودم اجازه بدم هر اندازه دلم میخواد بی ادب باشم هم واقعا جواب مسئله ی من نیست، چون تا به حال امتحانش کردم.
پس چطور میشه که هم زندگی تبدیل به وظیفه نشه و هم من بی ادب نباشم؟ :) شاید به کل جای اشتباهی ایستادم که همچین سوالی برام مطرحه، کجا باید بایستم؟

+بی ادبی البته که یک مثال سطحی و پیش پا افتاده ست.
۱۷آبان

قربانی شرایط بودن از نظر من بی کلاسه، میدونی؟ قربانی آدم ها بودن که دیگه افتضاحه، و اگه یه آدم خاص، تو را به زانو دراورده باشه، بهتره تا دیر نشده یه تیر تو مغز خودت خالی کنی

شخصیت ایده آل توی ذهن من، اون شخصیتیست که کاملا قدرتمندانه مسئولیت تمام زندگیشو بر عهده گرفته، با شکنجه هم حاضر نیست بپذیره که در طی زندگیش چیزی وجود داشته که انتخاب خودش و تحت کنترل خودش نبوده باشه، یا کسی قادر بوده ناراحتش کنه، یا به کسی نیاز داشته، یا در هیچ ارتباطی ذره ای آسیب دیده،

و من هم نمیخوام بی کلاس باشم، میدونی؟ حتی در خلوت خودم.

این میشه که گاهی مثل امروز، حس میکنم قلبم داره خفه میشه، تو مُشت احساس های سرکوب شده م فشرده شده، و از اونجایی که بسیار مسئولیت پذیره در جهت خونرسانی و این حرفا :)، هر آن امکان انفجارش هست.

۱۵آبان

یکی از دوستانم همیشه از شرایط بیرونی (شرایط ایران) گله مند بود و اصرار داشت که قربانی این شرایطه، در مقابل، من همیشه با خودم درگیر بودم و از خودم طلبکار که دنیای بیرون انعکاس دنیای درونته، دنیای درونیتو بساز تا بیرون هم بهشت بشه. برای ایشون همیشه باید یکی میبود که در مشکلات به کمکش بیاد و بهش حس خوبی بده، و من همیشه اونی بودم که به خاطر مشکلاتم باید به دیگران (خونواده ی عزیزم) دلداری می  دادم که عیب نداره، درستش میکنم، شما خودتون را ناراحت نکنید، ایشون معمولا از همه ی عالم طلبکار بود که چرا هواشو ندارن و تنها خواسته ی من همیشه این بود که به خودم واگذار شم، همیشه از رفتن حرف میزد و من همیشه با خودم میگفتم چیزی که باید درست بشه، سبک زندگی و طرز تفکر منه! ایشون الان چند ماهیست آمریکاست و من همچنان مشغول کلنجار رفتنم با ننه بابا. به نظر میرسه باید به یه سری چیزا شک کنم :)



+انیمه ی "صدای خاموش" را دیدم، با وجود اینکه در top هام دسته بندی نمیشد و آنچنان هم موقع دیدن، باهاش ارتباط برقرار نکردم، ولی انگار بهونه ای که برای گریه کردن لازم داشتم را بهم داد و الان هیچ جوره نمیتونم جلوشو بگیرم.  :))

البته از یه لحاظ از یه جایی به بعد احساس نزدیکی می کردم با شخصیت اول داستان: در چشمش، رو صورت تمام آدم ها، یه ضربدر پت و پهن گنده بود، و چیزی از صورتشون مشخص نبود و این به این معنی بود که نمیتونست به چهره ی آدم ها نگاه کنه، یا اونها را نمی دید. منم خیلی وقته نمی بینم، نه صورت آدما را، و نه هیچ چیز دیگه را، نگاه میکنم، ولی نمی بینم، چون در سیر و سفر در درونم هستم، ذهنم کاملا مشغولم داشته، کاملا مشغول خودمم، مشغول درست کردن خودم، مشغول برطرف کردن عیب و ایرادام. دلم میخواد بیام بیرون.


*ولی حقیقتا احمقانه تر از این درد هیچ زمان نتونستم پیدا کنم، که من موقع مشکلاتم باید بقیه را دلداری بدم! باید مطمئنشون کنم از اینکه غریزه م کار میکنه، باید مطمئنشون کنم که من هم ایگویی دارم و از اونجایی که هنوز فناء فی الله نشدم از این ایگو مراقبت خواهم کرد.

و اینقدر این جریان فجیع و خیطه، که گاهی حس میکنم کم مونده مامانم بهم، بگه: "الهه نفس نکشیدی، هیچ حواست هست نفس نکشیدی؟ اخه تو چرا اینقدر منو اذیت میکنی؟ چرا نمی فهمی باید نفس بکشی، یالا نفس بکش!"

۰۹آبان

"وقتی با نویسنده‌ای مواجه شدید که واقعاً حرفی برای گفتن به شما دارد

هر چه را هر جا نوشته بیابید و بخوانید.

این شیوه در مقایسه با پراکنده‌خوانی از اینجا و آنجا، عمیق‌تر و اثرگذارتر است.

پس از خواندن تمام نوشته‌های آن نویسنده،

به سراغ نوشته‌های کسانی بروید که روی آن نویسنده تأثیرگذار بوده‌اند؛

یا آن‌ها که نوشته‌ها و گفتارشان به کارهای او ربط دارد.

با این شیوه، آجر به آجر دنیای شما به شکل حیرت انگیزی روی هم بنا می‌شود."

                                                                                         جوزف کمبل



+این جمله را هم از دو سه روز پیش که تو خبرنامه ی متمم خوندمش، بک گراند ذهنم مدام داره تکرار میشه. و همش فکر میکنم که کاملا درسته و مطمئنا مطالعات اینجوری نتیجه ی قابل توجه تر و تضمین شده تری خواهند داشت.

۰۹آبان

"برای به تاخیر انداختن مرگ

میتوانید رنج بکشید

ریسک کنید

از دست بدهید

خطا کنید

از داشته هایتان به دیگران ببخشید

اگر از همه ی اینها اجتناب کنید

همین الان مرده اید."

                                   آنائیس نین


+خوندن متن پُست یکی از دوستان و نظری که دوست دیگری براشون گذاشته بود، مضمون این جمله را برام تداعی کرد، و رفتم تو میل باکسم گشتم و پیداش کردم که اینجا هم داشته باشمش. میدونی، راستش تعجبمو برمی انگیزن کسایی که همچنان و همیشه اصرار دارن به شدت و حدت تو را از خطر کردن باز دارند، و شده تهدیدت هم می کنند که حق نداری خطر کنی و اگه خطر کردی نه من نه تو! و با این رفتارشون مدعی دوستی هستند و فکر میکنند اینجوری دارند بهت عشق می ورزند.

عده ی دیگه ای هم هستند که در قبال کمک هایی که بهت میکنن و انرژی ای که برات میذارن به ظاهر چیزی ازت نمیخوان، ولی بعدها میفهمی که هزینه ی کارایی که برات انجام داده اند، عزت نفست بوده که بعدش با تحقیر کردنت ازت گرفته اند.

دارم فکر میکنم کلا دوستی و عشق ورزی بدون هزینه امکان نداره و باید دقت کنیم که هزینه ش دقیقا چیه و آیا میخواییم بپردازیمش یا نه؟

۰۹آبان
چند دقیقه پیش مشغول خوندن صفحاتی از "اتاقی از آنِ خود" ویرجینیا وولف بودم، از لزوم داشتنِ "گفتگو" (حالا) بعد از شام حرف زده. و فکر میکنم چقدر منم الان به یک گفتگو نیازمندم، گفتگویی که توش خودم را فراموش کنم، حساب زمان و مکان از دستم در بره، تو لاک دفاعی نباشم، وا بدم، جاری بشم در دیگری و برای لحظات کوتاهی هم که شده از این تنهایی و این سرما، در امان بمونم.
زمان های زیادی بوده که به همچین گفتگوهایی نیازمند بوده ام، ولی به ندرت این گرمایی که ازش حرف زدم را تو گفتگوهام حس کردم، همیشه منتظر موندم، منتظر اینکه اون لحظه برسه، اون لحظه ی عزیز، اون زمانی که حس میکنم جاریم، و دیگه تنها نیستم، اون زمانی که کم کم حس میکنم در عشق غوطه ورم و میتونم راحت باشم.
بعد از بیشمار موردی که با آدم هایی هم کلام شدم که سوال هاشون در مورد موقعیت الانم تمومی نداشته و گفتگو باهاشون هیچ زمان اونقدر عمیق نشده که به هسته ی وجودی من به عنوان یک انسان برسه، و عشقی را حس کنم... پس برای کسی که قراره باهاش هم کلام بشم شرط گذاشته ام، شرطم این بوده که کتابخون باشه، گسترده باشه و بالاخره موضوع مورد علاقه ی مشترکی پیدا بکنیم برای گفتگو.
و فانتزیم همیشه این بوده که این گفتگوی دلخواه بی مقدمه شروع بشه، بی سلام، بی احوالپرسی و بی اطلاع از اخبارِ جاری، و اگه هنوز آشنا نیستیم، جوری باشه که بعد از ساعت ها به خاطر بیاریم، حتی اسم همدیگه را نپرسیدیم و نمیدونیم.
ولی متاسفانه این شرط گذاشتن ها هم تفاوت چشمگیری را باعث نشده و اون گرما را تضمین نکرده...
میدونی، دوست دارم در موردش فکر کنم، که دقیقا به چی نیاز دارم؟ چی که بشه حس میکنم تنها نیستم؟ چی که بشه حس میکنم ارتباطمون عمیقه؟ چی که بشه کودک درونم اون امنیتو حس میکنه و دیگه به دفاع نیازی نداره؟
۰۸آبان

از آدم ها اونهاییشون که ازم بزرگترند، توی ذهنم موجوداتی میسازم: بی نیاز، خالی از احساس، با نگاهی از بالا به پایین، سرکوب گر، تحقیر کننده و به طرز تحقیر کننده ای مهربون... و برای در امان موندن از شر این موجودات و آسیبی که با تحقیرهاشون می بینم، سعی میکنم تمام نیازها و احساساتم نسبت بهشون را در وجودم سرکوب کنم، و حتی الامکان ازشون فاصله بگیرم و در صورت نزدیک شدن فقط میخوام به هر طریقی شده حتی با کشتنشون، بهشون ثابت کنم که ازشون بی نیازم و حق ندارن تحقیرم کنند.

و اونهاییشون که از خودم کوچیکترند، در نظرم موجوداتی هستند بسیار نیازمند توجه و ترحم و غیر قابل تکیه، موجوداتی که من باید براشون نقش خدا را بازی کنم ولی در توانم نیست و برای همین از اونها هم عصبانیم و سعی میکنم از اونها هم حتی الامکان فاصله بگیرم.

عصبانیم، ولی جز تفکرات خودم چیزی و کسی مسئول و مسبب این عصبانیت نیست.

دلم میخواد تغییر بدم این تفکرم را جوری که عشق بشینه به جای این خشم. باید به چجوریش فکر کنم...



+دیشب بعد از خوندن یک جمله تو تلگرام که از کتاب "هنر، امر متعالی مبتذل (درباره بزرگراه گمشده دیوید لینچ)" اثر اسلاووی ژیژک، بود، فیلم بزرگراه گمشده را دانلود کردم و دیدم. در طی تمام مدتی که فیلمو نگاه میکردم، دلم میخواست رو سینه ی دیوید لینچ نشسته بودم و چپ و راست میزدم تو صورتش و هر بار می دیدم که کف و خون از دهنش میپاشه بیرون :)) و دلم میخواست در همون حین مدام میگفت: غلط کردم، غلط کردم، غلط کردم که این فیلمو ساختم :) شاید مرهمی میبود بر قلب خسته ی از ابهام بیزارم :))

امروز نقدش را خوندم، و تونستم کمی تا اندکی کظم غیظ پیشه کنم.

راستی جمله ای که ازش گفتم این بود:

"آری، به زنان اعتماد کن، باورشان کن، اما هیچ‌وقت حد اعلای وسوسه‌ات را آشکار مکن. اگر تسلیم وسوسه‌ات شدی و تا ته‌اش رفتی، خود را خواهی دید که در «بزرگراه گمشده» ای، می‌دوی، بی‌آنکـه امکان بازگشتی برایت باشد."

۰۲آبان

هر بار با خودم میگم دیگه این بار و توی این وبلاگ باید جور حرفه ای تری بنویسم، باید از خودم بکشم بیرون، از خودم بیام بیرون، اون بیرون را هم ببینم و در مورد چیزهایی که اون بیرون می بینم تحقیق کنم و بنویسم، در مورد یه چیزی غیر از خودم ... ولی هر بار به این نتیجه میرسم که هر مدل نوشتن و محتوایی غیر از جوری که در حال حاضر دارم مینویسم، یک وظیفه ی تحمیلیست، چیزیست که ازش لذتی نخواهم برد، چیزیست که به من ارتباطی نداره و در من ریشه نداره، و نتیجه ی همچون تحمیلی میشه چیزی شبیه انشاهای دفتر انشایی که چند روز پیش پیداش کردم و حالم ازش بهم خورد، و با این حساب اگه بخوام خیلی به خودم سخت بگیرم احتمالا روزی میرسه که همین نوشتنِ الانم را هم بی خیال خواهم شد.


+هر چی پیش تر میرم، به اون بیرون و تمام کارهای روزمره و روتین یک زندگی معمول، و تمام ارتباط های معمول (که انتخاب خودم نبوده اند و توفیق اجباریند)، بی علاقه و بی علاقه تر میشم. فقط دلم میخواد همه دست از سرم بردارن، چون بودنشون هر چقدر دلخواه یه فشار اضافه ست.

نمیدونم، شاید بهتره قبل از هر کار و هر ارتباطی، اینقدر به اینکه آیا این کار و این ارتباط، قسمتی از نیاز یا اشتیاق یا هدف یا رسالت من در این زندگی هست یا نه، فکر نکنم. شاید بهتره این تلاش برای خودم بودن، برای اوریجینال بودن را بس کنم، و اجازه بدم یه سری کارها بدون دخالت من رو auto pilot باشند.

۰۲آبان

موقع حرف زدن با کسانی که از نظرم لقب دوست دارند یا عزیزانم محسوب میشن، سعی میکنم تمام حواسم متوجهشون باشه و کاملا متمرکز بهشون گوش میدم، سعی می کنم قضاوتشون نکنم، وقتی ازم جوابی بخوان کاملا مشروح جواب میدم ولی سعی میکنم جوابم حالت از بالا به پایین نداشته باشه و حکم کلی نباشه و گفتگو را متوقف نکنه، اصرار دارم که عبارت "به نظر من" یا "از نظر من" را تکرار کنم، تمام تلاشمو میکنم که خودمو بهشون بشناسونم و بهشون این اطمینان را بدم که من هم پاش بیفته به اندازه ی اونها آسیب پذیرم، و الان دردشون از نظرم کاملا قابل درکه و کاملا حق دارن اگه غمگینن. تمام تلاشمو میکنم که بهشون احساس پذیرفته شدن بدم، و کمترین خوبی ها و ویژگی های مثبتشون را بارها بهشون گوش زد می کنم.

خب طبیعیه که دلم بخواد طرفم هم همچین رفتاری باهام داشته باشه و خیلی بهم برمیخوره وقتی با جواب های کوتاه، و حواس پرت مواجه میشم، جواب کوتاه و حواس پرت را بی احترامی می بینم و به حساب این میذارم که طرفم از ارتباط باهام لذت نمیبره و میخواد که گفتگو زودتر تموم بشه، در نتیجه معمولا لزومی نمی بینم ارتباط را ادامه بدم، و در رابطه با اون شخص دیگه هیچ زمان آغازگر گفتگو نخواهم بود

ولی این واقعا به این معنی نیست که از اون جنس ارتباطی که میخواستم بی نیاز شده ام، و عصبانیم میکنه وقتی می بینم همه را باید بذارم کنار، و کورسوهای امیدم یکی پس از دیگری خاموش میشن، دلم میخواد تمام این به اصطلاح دوستان را بزنم بترکونم، دلم میخواد شکنجه شون بدم، ولی از اون شکنجه ها لذتی نخواهم برد، چون به هر حال نیاز من برآورده نشده و نمیشه.

ولی چیزی که از تمام اینها هم خنده دارتره و آمپر عصبانیت منو به سقف میچسبونه، اینه که بعد از سکوت من، دوستانم هم خاموشی اختیار میکنن، انگار که راس راسی به ارتباط با من نیازمند نبوده اند و هیچ زمان از ارتباط باهام لذت نبرده اند. تا همین حد خیط!



+البته این در مورد بچه ها خیلی صدق نمیکنه، و حسابی ازم استفاده میکنن، نشون به اون نشون که از دیروز که برادرزاده ی عزیزم اینجا هستند، دیگه رمقی تو وجودم نمونده. خیلی سخته بخوای نقش خدا را بازی کنی، کسی که هیچی ازت نمیخواد و هر چی بخوای بهت میده.


++ دارم فکر میکنم شاید یه راهش این باشه که بس کنم این خوب بودنو، الان که من دارم همه رو از دست میدم بذار اقلا انرژی ای صرف نکرده باشم که عصبانی شدنی هم در پی اش نباشه.

۰۲آبان

تصویری که از نقاشی های دوران کودکیم در خاطرم مونده بود، شامل خورشید و ابر و یه سری کوه و یه خونه و یه دختر بود، و همیشه پیش خودم فکر میکردم، این بوده تمام چیزی که من می کشیدم و چقدر ضایع بوده :) این حس که یه نقاشی را همش تکرار کنی و هیچ تغییری توش ندی، هیچ به ذهنت فشار نیاری برای بهتر و خلاقانه تر کشیدن، چونکه یه نقاشی معمول و استاندارد و پذیرفته شده ست، چونکه دفعه ی قبلی بهت آفرین گفتن و نمره تو 20 دادن و چونکه همه دارن همینو میکشن. (چیزی که الان روند معمول زندگی هاست، زندگی های شبیه به هم، زندگی های استاندارد)

ولی اون روز وقتی انباری را ریختیم بهم که تصمیم مامی در جهت خلوت کردنش را جامه ی عمل بپوشونیم، دفتر نقاشی های کودکیم را پیدا کردم، و در کمال تعجب دیدم، نه! هیچ دو تا از نقاشی هام شبیه هم نیست، و چه تلاش ها که نکرده ام برای کشیدن میز و صندلی و آدم هایی که روشون نشستن و دارن غذا میخورن، برای کشیدن تاب بازی، برای کشیدن یه اسب، برای کشیدن دید های مختلف از یه خونه :) و در دل به الهه ی کودک اون روزها، به جرئتم برای خلاق بودن، به جرئتم برای کشیدن چیزهایی که تا اون موقع نکشیده بودم و کسی را ندیده بودم که بکشه، به تلاشم برای بهتر کردن نقاشی هام در حالی که هیچ جایزه و انگیزه ی بیرونی برام تعیین نشده بود،  به تلاشی که هیچ زمان خسته م نکرده بود، و هیچ اراده و هدف گذاری ای در کار نبوده، افتخار کردم. و فکر کردم به اینکه اون تصویر، در حقیقت تصویری از نقاشی های دوران کودکیم نبوده، بلکه یه تصویر از تنها نقاشی ایست که الان جرئت و انرژی لازم برای کشیدنش را دارم. آره فکر میکنم اگه الان یه دفتر نقاشی بهم بدن، پرش میکنم از نقاشی های شبیه بهم، شامل یه خورشید و دو تا ابر و یه سری کوه و یه خونه و یه دختر... :( و این غمناکه. اینکه زندگی از خاطرم رفته.


+حالا هر چقدر نقاشی هام خوب بودن، از انشاهام بیزار بودم، و هر کدومش را که شروع کردم بخونم هنوز به نصفه نرسیده شرمنده شدم از خودِ اون زمان و این جمله هایی که مال من نبوده اند و به زور از اینجا و اونجا کش رفتم تا بتونم صفحه ی انشا را پر کنم. و کاملا حق دادم به معلم پنجم ابتدایی که نمره ی انشام را 18، پایین ترین نمره ی کلاس، داده بود.